تبليغاتX
هفت خوان
آشنایی با ادبیات ایران و جهان
در این گیر و دار محمد حقوقی هم از بین ما رفت تا زودتر از رازهای سر به مهر خبر بگبرد. او با روان آسوده ی خدمت به ایران فرمان یافت (درگذشت). خوش به حالش. یادش گرامی و شعر و نقدش پر حواننده باد.

مطلب زیر به نقل از ویکیپدیا فارسی است.

محمد حقوقی (۱۳۱۶ در اصفهان - ۸ تیر ۱۳۸۸ در اصفهان) شاعر و منتقد ادبی معاصر بود. وی از جمله نویسندگان گروه ادبی جنگ اصفهان بوده‌است.

عمده آثار حقوقی در نقد و معرفی شاعرانی نظیر نیما یوشیج، سهراب سپهری، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد بوده است.

کتاب‌شناسی

 شعر

  • زوایا و مدارات ، (۱۳۴۸)
  • فصل‌های زمستانی، منتخبی از شعرهای سالهای ۴۳ تا ۴۷ انتشارات زمان (۱۳۴۸)
  • شرقی ها ، (۱۳۵۱)
  • با شب، با زخم، با گرگ، مجموعه شعرانتشارات زمان (۱۳۵۷)
  • گریزهای ناگریز ، (۱۳۵۷)
  • خروس هزار یال ، (۱۳۶۸)
  • شب , مانا , شب ، (۱۳۷۰)
  • شعر نو از آغاز تا امروز (۱۳۵۰ - ۱۳۰۱) - (۱۳۵۱ -۱۳۶۴)

نقد ادبی

  • احمد شاملو: شعر شاملو از آغاز تا امروز، شعرهای برگزیده، تفسیر و تحلیل موفق ترین شعرها (۱۳۶۱)
  • مهدی اخوان ثالث: شعر مهدی اخوان ثالث از آغاز تا امروز، شعرهای برگزیده، تفسیر و تحلیل موفق ترین شعرها انتشارات نگاه (۱۳۷۰)
  • شعر نو از آغاز تا امروز ۱۳۷۰- ۱۳۰۱
  • سهراب سپهری: شعر سپهری از آغاز تا امروز، شعرهای برگزیده ...انتشارات نگاه (۱۳۷۱)
  • فروغ فرخزاد، شعر فروغ فرخزاد از آغاز تا امروز شعرهای برگزیده، تفسیر و تحلیل موفق‌ترین شعرها انتشارات نگاه (۱۳۷۲)
  • نیما یوشیج: شعر نیما یوشیج از آغاز تا امروز، شعر‌های برگزیده تفسیر و تحلیل موفق ترین شعرها - انتشارات نگاه (۱۳۷۹)
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 2:47  توسط رفيق فردوسي  | 

 

آخرین نگاه ما پیش از مرگ چه شباهتی با نگاه او خواهد داشت؟ چهل ثانیه ی واپسین زندگی او جهان را تکان داد. ما که این همه زیسته ایم. آیا خودمان را تکانی داده ایم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:7  توسط رفيق فردوسي  | 

حال خونین دلان که گوید باز

وز فلک خون خم که جوید باز

شرمش از چشم می پرستان باد

نرگس مست اگر بروید باز

جز فلاطون خم نشین شراب

سر حکمت به ما که گوید باز

هر که چون لاله کاسه گردان شد

زین جفا رخ به خون بشوید باز

نگشاید دلم چو غنچه اگر

ساغری از لبش نبوید باز

بس که در پرده چنگ گفت سخن

ببرش موی تا نموید باز

گرد بیت الحرام خم حافظ

گر نمیرد به سر بپوید باز

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:47  توسط رفيق فردوسي  | 

خداوند این کشور را از دروغ و دشمن و خشکسالی بپایاد.

www.bia2pars.tk

GUILDENSTERN

    O, my lord, if my duty be too bold, my love is too
.unmannerly

HAMLET

    I do not well understand that. Will you play upon
? this pipe

GUILDENSTERN

.My lord, I cannot

HAMLET

.I pray you

GUILDENSTERN

. Believe me, I cannot

HAMLET

. I do beseech you

GUILDENSTERN

.I know no touch of it, my lord

HAMLET 
Tis as easy as lying: govern these ventages with '
    your lingers and thumb, give it breath with your
. mouth, and it will discourse most eloquent music
. Look you, these are the stops

 

آرش کمانگیر

برف می بارد
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
 روی تپه روبروی من
 در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 آفتاب زر
 باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
 گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 گاه گاهی
 زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 بی تکان گهواره رنگین کمان را
 در کنار بان ددین
یا شب برفی
 پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
 زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
 جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
 آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
 روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
 بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
 روز بدنامی
 روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
 عشق در بیماری دلمردگی بیجان
 فصل ها فصل زمستان شد
 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
 می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
 ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
 برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
 آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
 هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
 یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
 آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
 آرزومان کور
 ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
 باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
 باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
 لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگین کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
 خلق چون بحری بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد
 به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
 از سینه بیرون داد
 منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
 فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
 گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
 شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
 دلم را در میان دست می گیرم
 و می افشارمش در چنگ
 دل این جام پر از کین پر از خون را
 دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
 که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
 که جام کینه از سنگ است
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
 در این پیکار
 در این کار
 دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
 کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 به چشم آفتاب تازه رس جایم
 مرا نیر است آتش پر
 مرا باد است فرمانبر
 و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
 رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
 در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
 پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
 به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
 بهپنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
 زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
 نقابی سهمگین بر چهره می اید
 به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
 به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
 به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
 و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
 که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
 ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
 همان بایسته آزادگی این است
 هزاران چشم گویا و لب خاموش
 مرا پیک امید خویش می داند
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
 پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
 برآ ای آفتاب ای توشه امید
 برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
 به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
 شما ای قله های سرکش خاموش
 که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
 که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
 چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
 غرورم را نگه دارید
 به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
 زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
 نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
 سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
 کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
 کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
 پیر مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
 آرش اما همچنان خاموش
 از شکاف دامن البرز بالا رفت
 وز پی او
 پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
 باد در غوغا.
شامگاهان
 راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
 باز گردیدند
 بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 آری آری جان خود در تیر کرد آرش
 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
 بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
 در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
 سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
 رهگذرهایی که شب در راه می مانند
 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
 و نیاز خویش می خواهند
 با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
 می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
 می نماید راه
 در برون کلبه می بارد
 برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
 کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 کودکان دیری است در خوابند
 در خوابست عمو نوروز
 می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
 شعله بالا می رود پر سوز .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 12:56  توسط رفيق فردوسي  | 

شاید بتوان گفت بزرگترین کار همایون شجریان خواندن شعر وطن است. اگر همایون هیچ اثر دیگری ارائه ندهد همین یک اثر برای جاودان کردنش کافیست. لینک زیر:

http://www.sedayemardom.net/farhangi/articles_detail_farhangi.php?aid=97

سياوش کسرائی  
  

 وطن

وطن، وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب‌وار٬
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام
همیشه با تو بوده ام
اگر که حال پرسی ام

تو نیک می‌شناسی ام
من از درون قصه‌ها و غصه‌ها برآمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه‌چشم کدخدا
ز پشت دود کشت‌های سوخته
درون کومۀ سیاه
ز پیش شعله‌های کوره‌ها و کارگاه

تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده ام

چه غمگنانه سال‌ها
که بال‌ها
زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی
به جنب‌وجوش آمدی

به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو!

در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده ام
گهر ز کام مرگ در ربوده ام

بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل‌فسرده وا کنی
به بند مانده ام
شکنجه دیده ام
سپیده، هر سپیده جان سپرده ام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام
اگر که ایستاده ام
و یا ز پا فتاده ام
برای تو٬ به راه تو شکسته ام
اگر میان سنگ‌های آسیا
چو دانه‌های سوده ام
ولی هنوز گندمم

غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه‌ای که بوده ام

سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه‌های قلب باز کن
سرود شب‌شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می‌رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده ام

نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچه او به سالیان
فشانده یا نشانده است

وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 3:12  توسط رفيق فردوسي  | 

غزل شماره ی یک شکسپیر

به هوای خوش ادبیات برگردیم. غزل زیر آخرین ترجمه ایست که به پایان برده ام. بسیار دشوار بود آنهم در سه مرتبه: درک غزل/انتخاب وزن مناسب/انتخاب واژگانی که در وزن گنجیده و معنا را برسانند. نظرات شما می تواند راهگشا باشد. به هر روی ترجیح بر آن است که نخست توضیحات غزل را بخوانید و بعد نظر بدهید تا بدانید اگر  گاه از  امانت دور شده ام بدان سبب بوده که معنا را بهتر و خوشتر برسانم. البته بین شکسپیرشناسان هم در معنای برخی سطرها اختلاف نظر هست که بماند تا وقتی دیگر.

تو ای زیباترین، افزونی­ات خواهم به سرشاری

نمیرد تا گلِ زیبایی­ات در چشمِ دیّاری

ولی آن کو رسیده­تر، زمانش زودتر آید

مگر میراث­دارانت به یاد آرند چون یاری

همانا دوست­تر ­داری تو این چشمان رخشانت            

بسوزانی تنت را بهرِ خُردک شعله­ای، آری،

بیاری ارمغانِ قحط با افزونیِ نعمت                   

چرا با خویش، دشمن­خو، چرا جان، تلخ می­داری.

بر اندامِ جهان اینک تویی آرایه­ای رخشان                           

بهاران را چو چاووشی و جان را همچو گلزاری

میانِ غنچه­ات بنهفته­ای شادی و لذت را                    

ظریفی زُفت و گستاخی، تباهی بار می­آری

بر این دنیا بسوزان دل، اگر نه هستی خود را

به خودخواهی بیوباری، به گوری یا به آزاری.

 

 

 I

,From fairest creatures we desire increase
,That thereby beauty's rose might never die
,But as the riper should by time decease
:His tender heir might bear his memory
,But thou contracted to thine own bright eyes
,Feed'st thy light's flame with self-substantial fuel
,Making a famine where abundance lies
:Thy self thy foe, to thy sweet self too cruel
,Thou that art now the world's fresh ornament
,And only herald to the gaudy spring
,Within thine own bud buriest thy content
:And, tender churl, mak'st waste in niggarding
,Pity the world, or else this glutton be
.To eat the world's due, by the grave and thee

Here is the link for commentary

http://www.shakespeares-sonnets.com/icomm.htm

 

دیار (به فتح دال و تشدید یا): باشنده . کسی. حافظ می فرماید:

حافظ طمع برید که بیند نظیر تو
دیار نیست جز رخت اندر دیار حسن .

دَیّاری نیست ؛ احدی نیست . آفریده ای نیست . (یادداشت علامه دهخدا).

چاووش: نقیب قافله . (برهان ). نقیب و جارچی و پیک و یساول و رئیس و پیشوا و وکیل و پیشرو کاروان

زفت: خسیس

بیوباری: از مصدر اوباردن به معنای فرو دادن/بلعیدن. رودکی می فرماید:

به دشت ار بشمشیر بگزاردم
از آن به که ماهی بیوباردم

سه حکایتی را که در نظرات این پست آمده بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:58  توسط رفيق فردوسي  | 

مطلب زیر پیش از این در هفته نامه ی پیغام بوشهر منتشر شده است. گفتم شاید خواندنش در اینجا خالی از لطف نباشد. شاید اندکی بیندیشیم.

پروکراست­اندیشی/اقتدارطلبی

پروکراستس (Procrustes) یا همان پروکراست شخصیتی است در اساطیر یونان که قلعه­ای برای خود دارد و رهگذران را به آنجا فرامی­خواند و شب­هنگام آنان را بر تختی ویژه می­خواباند و به آنها می­گوید که این تخت برایتان آسوده­ترین خواهد بود چرا که جادویی است و درست اندازۀ آن کس می­گردد که بر آن بخوابد. بعد به سراغشان می­آید و می­گوید اگر تخت بزرگ­تر از توست، تو را کش می­آورم که اندازه­ات شود و اگر  کوچک­تر سر یا پایت را می­بُرم تا اندازه شود. البته تخت هیچ گاه اندازه نبود چون پروکراست قد از راه آمدگان را از دور تخمین می­زد و اندازۀ تختش هم تغییرپذیر بود. سرانجام، تسئوس (Theseus)، شخصیت اساطیری دیگری، در آخرین منزل سفرش به آتن، پروکراست را بر تختش بست و سر و پایش را از تن جدا ساخت.

در اندیشۀ سیاسی، واژۀ پروکراست­اندیشی (Procrusteanism) معادل اقتدارطلبی به کار رفته است به این معنا که هر گروه می­کوشد اندیشه­های دیگران را به اندازۀ تفکر خود درآورد ولو با خشونت.

 اینک به قصه­ای بسیار بزرگ از قصه­های قومی ایران به نام دیوانگان می­پردازم. خود قصه را در یکی از پست های پیشین آورده ام. البته مجال آن نیست که همۀ زوایای آن را در اینجا بکاوم و از این رو به بخشهایی از قصه می­پردازم.

قباد از نادانی خانواده­اش به تنگ می­آید آن هم به سبب رویدادی عجیب. یک روز همسر قباد که تازه ازدواج کرده می­تلنگد و گمان می­کند بز خانواده فهمیده و النگو و گوشواره به دست و پا و گوش بز می­کند که به کسی نگوید. دیگر اعضای خانواده هم –پدر و مادر و برادر قباد – هدایایی دیگر برای خاموشانه (حق­السکوت) به بز می­دهند. وقتی قباد می­آید دود از کله­اش بلند می­شود و  در جواب مادر زن و پدر زنش که می­گویند باید ساخت و سوخت می­گوید، «من نمی­توانم با شما دیوانه­ها بسازم. از این شهر به شهر دیگر می­روم اگر مردم را از شما دیوانه­تر دیدم پیش شما برمی­گردم و اگر نه دیگر پایم را توی این شهر نمی­گذارم.»

«رفت، رفت تا رسيد به شهري در آن ور كوه» (صبحی، 1387، 205). خسته روی سكوي خانه­اي می­نشیند. یکی از از اهل خانه، يك بادیه  آش شب مانده برایش می­آورد. «قباد ديد كاسه خيلي بزرگ است؛ اما میانش به اندازۀ یک ترشی­خوری بیشتر جا نیست. با دو سه هرت آش را سر كشيد و رفت توی نخ كاسه. ديد از روزي كه توی اين كاسه چیز خوردند کاسه را نشسته اند و همیشه ته ماندة کاسۀ نشسته روی هم ماندة و خشک شده و کَوَره بسته و كاسه تنگ شده» (پیشین). باری قباد لب جو کاسه را ریگ مال کند و تمیز می­کند و برمی­گرداند. فکر می­کنید اهل خانه چه می­گویند. «آن کسی که کاسه را گرفت ماتش برد برای اینکه تا آن روز ندیده بود که کسی بلد باشد کاسه را بشود! فریاد زد: كاسه گشادكن آمده! خانه آباد كن آمده!» دیگران هم مزد زیادی به او می­دهند تا کاسه­هایشان را گشاد کند. قباد چند روزي در آن شهر می­ماند و پول  زیادی به جیب می­زند و به ریش­شان می­خندد و می­گوید، «اين­ها از كس و كار من ديوانه­ترند و روانۀ شهر دیگر شد» (پیشین، 205-206). چلۀ زمستان به شهر دیگر می­رسد و می­بیند مردم نمی­دانند چگونه خود را گرم کنند. بعضی گِلِ داغ به تن می­مالند، برخی پتو سوراخ کرده­اند و به گردن آویخته­اند و برخی رو به بخار آب می­ایستند که گرمشان شود. قباد کرسی درست می­کند و باز پول زیادی به جیب می­زند و به شهری دیگر می­رود. می­بیند غوغایی است. «دید عروس آورده اند به خانة داماد، عروس قدش بلند است و در خانه كوتاه و عروس پشت در مانده، دستۀ عروسان مي گويند سر در خانه را خراب كنید تا عروس برود تو، دستة دامادان مي گويند: چرا ما سر در را خراب كنیم؛ شما گردن عروس را بزنید تا كوتاه شود و برود، سر این حرف بگو مگو داشتند. قباد رسید جلو گفت: «صد اشرفي به من بدهيد تا عروس را توی خانه بکنم كه نه سر در خراب بشود و نه گردن او زده بشود. همه پذیرا شدند. قباد هم رفت پشت عروس يك پس گردني بهش زد که دولا شد و از در رفت تو. مردم خوشحال شدند. او هم صد اشرفي گرفت و از آن شهر به شهر دیگر رفت» (پیشین، 206-207).

آنچه در این قسمتها می بینید جمود اندیشه است که به طنز گرفته شده است. در قسمت نخست کاسه­ها، نماد کاسه­های سرند که سنتها و اندیشه­های غلط در آنها کَوَره بسته و باید پاک شوند. در قسمت دوم سرما همان جمود اندیشه است و در قسمت سوم تنها اندیشۀ خود را درست دانستن و به دیگری اجازۀ حرف زدن ندادن. جالب این است که این دیوانگان قصه از اقتدارگرایان عاقل­ترند چون دست کم می­پذیرند که کاسۀ ذهنشان گشاد بشود، می­پذیرند که گرمشان بشود و از جمود رهایی یابند. می­پذیرند سر عروس قطع نشود یا سر در خانه خراب نشود و حتا حاضرند برای تغییر پول بدهند و خانه آباد کردن را دوست دارند و همین خودش عقل کمی نیست. ببینید باید میلیاردها تومان  هزینه شود تا همین میزان عقل را در جامعه­ جا بیندازیم و هنوز هم موفق نشده­ایم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 23:7  توسط رفيق فردوسي  | 

روز خیام بر شما خوش باد.

شوربختانه زمان آن را که ندارم که مطلبی درباره ی خیام بنویسم ناچار ترجمه ی آزاد زیر را از فیتس جرالد از این منزلگاه (http://www.kellscraft.com/rubaiyatcontent.html) می آورم با ذکر این نکته که در جنگ جهانی دوم سربازی - احتمالا" در جبهه ی انگلیسی ها - به جنگ نمی رفت مگر نسخه ای از رباعیات را با خود داشت. (به نقل از کتاب چشمه ی روشن. غلامحسین یوسفی. انتشارات علمی. فصل خیام. شماره ی ص یادم نمی آید.) دیگر آنکه توصیه می کنم نسخه ی صادق هدایت به ویژه مقدمه ی بلند هدایت را بخوانید.

LXIX

But helpless Pieces of the Game He plays
;Upon this Chequer-board of Nights and Days
,Hither and thither moves, and checks, and slays
. And one by one back in the Closet lays

 

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز                از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم        رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:10  توسط رفيق فردوسي  | 

فردوسیا بیا که توام نور دیده ای

برای امروز "روز فردوسی" آغاز داستان بیژن و منیژه را آورده ام که به گمان بسیاری آغاز سرایش شاهنامه با آن است.

شبی چون شبه روی شسته بقیردگرگونه آرایشی کرد ماهشده تیره اندر سرای درنگز تاجش سه بهره شده لاژوردسپاه شب تیره بر دشت و راغنموده ز هر سو بچشم اهرمنچو پولاد زنگار خورده سپهرهرآنگه که برزد یکی باد سردچنان گشت باغ و لب جویبارفرو ماند گردون گردان بجایسپهر اند آن چادر قیرگونجهان از دل خویشتن پر هراسنه آوای مرغ و نه هرای ددنبد هیچ پیدا نشیب از فرازبدان تنگی اندر بجستم ز جایخروشیدم و خواستم زو چراغمرا گفت شمعت چباید همیبدو گفتم ای بت نیم مرد خواببنه پیشم و بزم را ساز کنبیاورد شمع و بیامد بباغمی آورد و نار و ترنج و بهیمرا گفت برخیز و دل شاددارنگر تا که دل را نداری تباهجهان چون گذاری همی بگذردگهی می گسارید و گه چنگ ساختدلم بر همه کام پیروز کردبدان سرو بن گفتم ای ماهرویکه دل گیرد از مهر او فر و مهرمرا مهربان یار بشنو چگفتبپیمای می تا یکی داستان نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیربسیچ گذر کرد بر پیشگاهمیان کرده باریک و دل کرده تنگسپرده هوا را بزنگار و گردیکی فرش گسترده از پرزاغچو مار سیه باز کرده دهنتو گفتی بقیر اندر اندود چهرچو زنگی برانگیخت ز انگشت گردکجا موج خیزد ز دریای قارشده سست خورشید را دست و پایتو گفتی شدستی بخواب اندرونجرس برکشیده نگهبان پاسزمانه زبان بسته از نیک و بددلم تنگ شد زان شب دیریازیکی مهربان بودم اندر سرایبرفت آن بت مهربانم ز باغشب تیره خوبت بباید همییکی شمع پیش آر چون آفتاببچنگ ار چنگ و می آغاز کنبرافروخت رخشنده شمع و چراغزدوده یکی جام شاهنشهیروان را ز درد و غم آزاد دارز اندیشه و داد فریاد خواهخردمند مردم چرا غم خوردتو گفتی که هاروت نیرنگ ساختکه بر من شب تیره نوروز کردیکی داستان امشبم بازگونیبدو اندرون خیره ماند سپهرازان پس که با کام گشتیم جفتبگویمت از گفته​ی باستان

پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگبگفتم بیار ای بت خوب چهرز نیک و بد چرخ ناسازگارنگر تا نداری دل خویش تنگنداند کسی راه و سامان اویپس آنگه بگفت ار ز من بشنویهمت گویم و هم پذیرم سپاسچو کیخسرو آمد بکین خواستنز توران زمین گم شد آن تخت و گاهبپیوست با شاه ایران سپهرزمانه چنان شد که بود از نخستبجویی که یک روز بگذشت آبچو بهری ز گیتی برو گشت راستببگماز بنشست یک روز شادبدیبا بیاراسته گاه شاهنشسته بگاه اندرون می بچنگبرامش نشسته بزرگان بهمچو گودرز کشواد و فرهاد و گیوشه نوذر آن طوس لشکرشکنهمه باده​ی خسروانی بدستمی اندر قدح چون عقیق یمنپریچهرگان پیش خسرو بپایهمه بزمگه بوی و رنگ بهارز پرده درآمد یکی پرده دارکه بر در بپایند ارمانیانهمی راه جویند نزدیک شاهچو سالار هشیار بشنید رفتبگفت آنچ بشنید و فرمان گزیدبکش کرده دست و زمین را برویکه ای شاه پیروز جاوید زی همان از در مرد فرهنگ و سنگبخوان داستان و بیفزای مهرکه آرد بمردم ز هرگونه کاربتابی ازو چند جویی درنگنه پیدا بود درد و درمان اویبشعر آری از دفتر پهلویکنون بشنو ای جفت نیکی​شناسجهان ساز نو خواست آراستنبرآمد بخورشید بر تاج شاهبر آزادگان بر بگسترد مهربآب وفا روی خسرو بشستنسازد خردمند ازو جای خوابکه کین سیاوش همی باز خواستز گردان لشکر همی کرد یادنهاده بسر بر کیانی کلاهدل و گوش داده بآوای چنگفریبرز کاوس با گستهمچو گرگین میلاد و شاپور نیوچو رهام و چون بیژن رزم​زنهمه پهلوانان خسروپرستبپیش اندرون لاله و نسترنسر زلفشان بر سمن مشک​سایکمر بسته بر پیش سالارباربنزدیک سالار شد هوشیارسر مرز توران و ایرانیانز راه دراز آمده دادخواهبنزدیک خسرو خرامید تفتبپیش اندر آوردشان چون سزیدستردند زاری​کنان پیش اویکه خود جاودان زندگی را سزی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:31  توسط رفيق فردوسي  | 

این ترجمه را با غلامرضا زارعی -  استاد کنونی دانشگاه اصفهان و دکتر در زبانشناسی - سالها پیش که هر دو در دانشگاه شیراز دانشجوی لیسانس بودیم به سامان رساندیم. ابتدا من ترجمه ای فراهم آوردم و بعد با هم آن را ویراستیم. یکی دو سال پیش آن را در ورق پاره های جوانی دیدم و کمی دستکاری کردم. برای اینکه از خاطره ها نرود در اینجا منتشرش می کنم.  ویرایش نهایی را - که حتما" هم لازم است - به زمانی دیگر وامی نهم. البه می دانید که شعر اخوان به دلیل آمیختگی شدید با وزن و آکندگی از تصاویر بدیع جزو ترجمه ناپذیرترین شعرهای معاصر است برخلاف شعرهای سهراب و فروغ یا سید علی صالحی مثلا" که راحت تر به انگلیسی برمی گردند.. دکتر احمد کریمی حکاک هم به همین دلیل شعرهای کمی از اخوان را در

An Anthology of Modern Persian Poetry

ترجمه کرده است بر خلاف فروغ که فصل بلندی به او اختصاص دارد.

باری  اینجا هم فایل صوتی شعر در دو قسمت:

http://greenpoems.awardspace.com/Akhavan/m14sher.htm

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

WINTER

Mehdi Akhavan Saales

 Translated by:

Davood Khazaie

Gholam Reza Zarei

 

Not willing are they to greet you, to say hello

Heads are thrust in collars,

No one dares to raise his head,

To reply and meet his friends,

 

Eyes can see one’s steps, no more,

The road is slippery and dark, be sure.

 

And if you stretch out your affectionate hand,

Reluctantly they will stretch out theirs from their side;

For the cold is nipping and wide.

 

Breath, coming out of warm chamber of breast, is a dark cloud,

And stands before your eyes like a shroud.

 

Now that breath is so dark and morose,

In vain is your expectation from friends, distant or close.

 

O, my brave Messiah,

O, the old Christian in the sullied robe,

The weather is so cruelly cold.

 

May your breath be lively!

And yourself be merry and sprightly!

Return my greeting, open the door mildly!

 

It is me, me.

Your every night’s guest, grievous and drunken-like.

It is me, the afflicted kicked stone,

It is me, the mean curse of creation, the unpleasant tone.

 

I am neither white nor black,

But true, of no color.

 

Come! Open the door! Open!

I am heavy-hearted.

 

O partner, O host,

Your monthly and yearly guest,

Is trembling like a wave, behind the door with no rest.

 

No hail, no death,

If a sound you are hearing,

It is the teeth and cold chattering.

 

Tonight I am here to pay my debt,

To put your sum beside the goblet.

 

Why are you telling it is ill-timed, dawn is here, here is sunrise?

You are being cheated.

It is not the rosy-hue in the sky after dawn.

 

O partner!

It is the frost-bitten ear,

The keepsake of winter’s cold slap on the ear,

And the narrow-scope sky candle, dead or alive, is hidden,

In nine-fold, death-plated, sturdy darkness coffin.

 

O, partner!

The fire of wine, inflame!

Cause day and night are the same.

 

Not willing are they to greet you, to say hello

 

Stuffy is the air,

Closed are the doors,

Drooped are the heads,

Hidden are the hands,

Clouds are the breaths,

Heavy and tired are the hearts,

Crystalline skeletons are the trees,

Desperate is the earth,

Low is the sky-ceiling.

Dusty are the moon and the Sol,

It is winter.

این هم ترجمه ای دیگر که امروز دیدم. مقایسه با شما

Winter

. Your greetings they'll ignore
, With their heads resting on their chests
, They seek warmth from their breasts
. None affords to lift a head to greet the guests


, Vision is limited
. The road's dark and slick
, Your extended friendly hand is refused
; Not because they are confused
. They rather keep their hands where they are warmed
. It is frightfully cold. Do not be alarmed


, Observe your breath
; Leaving the warmth of your breast
Turns into a dark cloud
Before it rests
. On the wall before your chest


, If your breath is this unkind
What is amiss; if
, Distant and near friends
? Were to keep you out of mind


, My manly Messiah
! Uncompromising man of faith
, Winter is cowardly and cold
, You keep the words warm
. Sustain that stance bold


. Accept my greetings
. Let me in
: Your nightly guest
, The pedestrian rock
, The curse of creation
. The uneven melody


. Allow this pest, a moment of rest
. I am not from Rome or Africa
, Allow the Africans the south
. North, the Romans
, Colorblind I am
.Enough for both


! Let me in
! Let my sorrow in
, Be a good host
, To your ever-present guest
. Who shivers behind your door
. Have mercy on the poor


.There is no hail
,You may have heard a tale
,There exists no death
.Only chattering teeth and a short breath


Tonight I intend to pay back
The account for which I lack
It is not too late
It is not midnight
There is no morning
.Don't be fooled by the dawn's false trap


My frozen red ears
. Bespeak winter's harsh slap
And your universal sun
, At the mercy of each breath
Rather than your coffin
.Brightens the hidden cave of death


,Dear friend, with wine
; Illumine the sight
Night is day
. Day is night


They'll ignore your greeting
Amid this depressing weather
Doors are shut
Heads on chests
, Hands hidden
. Hopes are cruelly cut


Trees are but
, Crystalline skeletons
; The sky's moved closer
, The land is devoid of life
Dimmed are the sun and the moon
.Winter is rife

Translated by Iraj Bashiri

http://www.angelfire.com/rnb/bashiri/Poets/Saless.html

این هم ترجمه ای دیگر

Winter 

   They are not going to answer your greeting
   Their heads are in their collars
   Nobody is going to raise his head
   To answer a question or to see a friend
   The eyes cannot see beyond the feet
   The road is dark and slick
   If you stretch a friendly hand towards anybody
   He hardly brings his hand out of his pocket
   For the cold is so bitter
   The breath coming out of your chest
   Turns into a dark cloud
   And stands like a wall in front of your eyes
   While your own breath is like this
   What do you expect from your distant or close friends?

   My gentle Messiah, O, dirty dressed monk
   The weather is so ungently cold
   You be warm and happy
   You answer my greeting and open the door
   ;It is me, your nightly guest, an unhappy gypsy
   It is me, a kicked up, afflicted stone
   .It is me, a low insult of creation, an untuned melody

   I am neither white nor black
   I am colorless
   Come and open the door, see how cheerless I am
   O, my dear host, your nightly guest is shivering outside
   ;There is no hail outside, no death
   .If you hear any sound, it is the sound of cold and teeth

   What are you saying, that
   ?It is too late, it is dawn, it is day
   What you see on the sky
   Is not the redness after dawn
   It is the result of the winter's slap
   On the sky's cheeks
   O, partner go and get the wine ready
   Days and nights are the same

   They are not going to answer your greeting
   ,The air is gloomy, doors are closed
   ,The heads are in collars, the hands are hidden
   ,The breaths are clouds, the people are tired and sad
   The trees are crystallized skeletons, the earth is low-spirited
   The roof of the sky is low
   The sun and moon are hazy
   .It is winter

Translated by Mahvash Shahegh

http://www.perlit.sailorsite.net/Mahvash/akhavan3.html

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:45  توسط رفيق فردوسي  |