تبليغاتX
هفت خان
آشنایی با ادبیات ایران و جهان


با وجود همه ی گرفتاری های روزمره گفتم به بهانه ی و نه انگیزه ی زادرزوم، که به یقین هیچ اهمیتی ندارد، هدیه ای، هر چند ناچیز  به دوستان بدهم و آن هم چیزی نیست جز ترجمه ای آزمایشی و موزون از آغاز سرود یکم کتاب دوزخ دانته. البته هنوز نیاز به ویرایش دارد و از آن چندان خشنود نیستم. گزینش وزن مناسب در این میان، بسیار دشوار یا حتا ناشدنی می نماید و هنوز درباره ی وزنی که در زیر به کار برده ام، دل آرام نیستم. پس از ترجمه ی موزون کامل این سرود شاید به ترجمه ی منثور آن هم بپردازم. ترجمه ی کمدی الهی از آرزوهای من است اما انصاف را که ترجمه ی خوب آن دل شیر می خواهد. به هر حال اگر روزی بخواهم به ترجمه ی کامل آن دست بیازم، بی گمان از مترجمی ایتالیایی دان یاری خواهم گرفت. ترجمه ی پارسی بر اساس ترجمه های جان چاردی(1)، رابرت پینزکی (2) و ترجمه ی دانشگاه پرینستون سامان یافته. پیوند متن های اساس در پانویس آمده. شوربختانه به نسخه ی ورد آنها دسترسی ندارم که در اینجا بگذارم.با سپاس از دوست گرامی آقای دکتر قهرمانی که پیشنهادهای برای تغییر لت ها (مصرعها) جهت درست شدن وزن دادند، نیز از دوست فرهیخته، شهربراز، که پیشنهادهای ویرایشی شان مانند همیشه به کارم آمدند.

باری، من نیز خود چهل را رد کردم و از میانه ی راه زندگی هم گذشتم. حس غریبی ست.

کمدی الهی: دوزخ

ترجمه: داود خزایی

سرود یکم



در نیمه راه عمرمان
                             اندر مسیر زندگی
در جنگلی تاریک و گشن
                که گم شود هر راه راست
                                                      ناگاه خود را یافتم

آخر چه سان زان جنگل ِ

دشخوار و بدروی و خشن

اینک سخن بپراکنم

آن سان که یادش در دلم

دشنه کند بر پوست، مو 


گویی که حتا مرگ نیز

موحش نه آنسانی بود. لیکن چو در پایان ره، نیکوسرانجامیم بود

گویم تو را از آن سفر.


اما چه سان اندر شدم،

یارای گفتن، نیست ام، زیرا که خواب و سستی ای،

جانم فروبگرفت زود،

چون گام ناپروا زدم.

 

در انتهای دره ای اهریمنی که اش پیچ و خم
جانم ز ترس آگنده بود
در پیش پای تپه ای
ناگاه خود را یافتم.
چشمان به بالا دوختم

 

بر شانه اش تن پوش نور،

نوری از آن سیّاره ای

کو راه را بنمایدت، هر ره که پویی،

                                          غم مباد.

 

آنگاه دریاچه ی دلم، که ش بیم،

                                         پُرآگنده بود

زآغاز تا پایان شب،

آرام خود را بازیافت.


چونان یکی آب آزما، کو پای بر ساحل نهد

ز آشوبِ موجِ بیم ناک

                          افتان و خیزان، بی نَفَس

وانگاه رو  برگاشته تا بنگرد امواج را


من نیز رخ برگاشتم،

جانم هنوز آشوبناک،

                            اندر گریز

چشمان به راهی دوختم،

کز آن نه جان فانی ای،

جان در ربوده تاکنون.

...

ناتمام

 


(1) John Ciardi

Download Ciardi's translation of Inferno

http://www.mediafire.com/?hw4v87n908tpum6


(2) Robert Pinsky

http://www.amazon.com/Inferno-Dante-Bilingual/dp/B005MWJJIA/ref=sr_1_1?s=books&ie=UTF8&qid=1320092360&sr=1-1#reader_B005MWJJIA


Princeton version

http://etcweb.princeton.edu/dante/pdp


click on Go

گشن (به زبر نخست و سکون دوم و سوم در اینجا): انبوه و درهم

فردوسی راست:

چنین گفت کای مرد گردن فراز

چنین لشکر گشن و این گونه ساز.


اسدی راست:

درختی گشن شاخ بر شخ کوه

از انبوه شاخش ستاره ستوه

بلندیش با چرخ همباز بود

ستبریش بیش از چهل باز بود

(به نقل از نوشین، 1386، 76 زیر واژه ی باز). باز یعنی ارش و آن از بن دست بود تا سرانگشت

نوشین، عبدالحسین. واژه نامک، فرهنگ واژه های دشوار شاهنامه. تهران: معین، 1386.

توصیه می کنم واژه نامک را تهیه کنید و سطر به سطر بخوانید. در اینجا

http://shahnameh.eu/vajehnamak2.html

هم نسخه ی برخط آن هست که بهتر است خود کتاب را تهیه کنید


فرخی راست:

شه سپه شکن جنگجو ز پیش ملک
میان بیشه ٔ گشن اندرون خزید چو مار.

برای نمونه های بیشتر نک. لغت نامه


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 0:0  توسط رفيق فردوسي  | 



کانون پژوهش های ایران باستان در پیوند زیر روز هفتم آبان را روز کورش بزرگ دانسته اند

http://www.cais-soas.com/news/index.php?option=com_content&view=article&id=151:happy-international-day-of-cyrus-the-great&catid=45

به همین انگیزه، از وبسایت پژوهشگر روزگار نخست، رضا مرادی غیاث آبادی، گزیده ی منشور کورش هخامنشی و پیوند متن کامل آن را در زیر می آورم:


منشور کورش هخامنشی

گزیده: رضا مرادی غیاث آبادی

منم کـوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَکَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ … نوه کورش، شاه بزرگ … نبیره چیش‌پیش، شاه بزرگ …

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل‌های پاک مردم بابـل را متوجه من کرد … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد … من برای صلح کوشیدم.

من برده‌داری را بر‌انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.

مَـردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد … او برکت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم …

من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم و خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیکره خدایان سومر و اَکَـد را که نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مَردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم. بشود که دل‌ها شاد گردد.

بشود، خدایانی که آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند: ‘‘ به کورش شاه، پادشاهی که ترا گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’

من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.

*برگرفته از:

http://ghiasabadi.com/manshur.html

برای متن کامل اینجا را ببینید

http://ghiasabadi.com/manshur.html“

این کشور ما باید خرم شود، باید بالنده شود”. (بند ۱۳۰ فروردین یشت از اوستای کهن)

این کهن‌ترین آرزو و نیایش و دعایی است که در متون ایرانی باقی مانده است؛ در این کهن‌ترین خواسته نیاکان ایرانیان تنها برای «خرمی و بالندگی میهن» دعا شده است. 

رضا مرادی غیاث آبادی

http://ghiasabadi.com/avesta-farvardin.html

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 0:0  توسط رفيق فردوسي  | 

سلام و تسلی

برای پیر محمد احمدآبادی*


ديدي دلا كه يار نيامد         

گرد آمد و سوار نيامد

بگداخت شمع و سوخت سراپاي         

وآن صبح زرنگار نيامد

آراستيم خانه و خوان را
وآن ضيف نامدار نيامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نيامد
آن كاخ ها ز پايه فرو ريخت
وآن كرده ها به كار نيامد
سوزد دلم به رنج و شكيبت
اي باغبان! بهار نيامد
بشكفت بس شكوفه و پژمرد
اما گلي به بار نيامد
خشكيد چشم چشمه و ديگر
آبي به جويبار نيامد
اي شير پير بسته به زنجير
كز بندت ايچ عار نيامد
سودت حصار ، و پيك نجاتي
سوي تو و آن حصار نيامد
زي تشنه كشتگاه نجيبت
جز ابر زهربار نيامد
يكي از آن قوافل پربا ـ
ـ ران گهر نثار نيامد
اي نادر نوادر ايام
كه ت فر و بخت ، يار نيامد
ديري گذشت و چون تو دليري
در صف كارزار نيامد
افسوس كان سفاين حري
زي ساحل قرار نيامد
و آن رنج بي حساب تو ، درداك
چون هيچ در شمار نيامد
وز سفله ياوران تو در جنگ
كاري بجز فرار نيامد
من دانم و دلت ، كه غمان چند
آمد ، ور آشكار نيامد
چندان كه غم به جان تو باريد

باران به كوهسار نيامد


مهدی اخوان ثالث

برگرفته از دفتر زمستان 1335

پیر محمد همان دکتر محمد مصدق است و احمدآباد همان دهکده ای بود که سالها رهبر نهضت ملی ایران در دوران سلطنت شاهان سلسله پهلوی در آنجا در تبعید به سر برد.به خاطر فضای آن روزگار، اخوان به ناچار خودسانسوری کرده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 12:42  توسط رفيق فردوسي  | 

عشق، جانست، عشقِ تو جان تر
لطف، درمان، وز تو درمان تر
کافری هایِ زلفِ کافرِ تو
گشته ز ایمانِ جمله ایمان تر
جان سپردن به عشق آسانست
وز پیِ عشقِ توست آسان تر
همه مهمانِ خوانِ لطفِ تواند
لیک این بنده زاده مهمان تر
بی تو هستند جمله بی سامان
لیک من بی طریق و سامان تر
عشق تو کان دولت ابدست
لیک وصلِ جمالِ تو کان تر
تیغِ هندیِ هجر بُرانست
لیک هندیِ عشقِ بُران تر
هر دلی چارپَره در پیِ توست
دل ما صدپَرَست و پَران تر
دیدن تو به صد چو جان ارزان
عوض نیم جانم ارزان تر
گر چه این چرخ نیک گردانست
چرخِ افلاکِ عشق گردان تر
همه ز افلاکِ عشق در ترسند
وان فلک در غم تو ترسان تر
شمس تبریز همتی می دار
تا شوم در تو من عجب دان تر

 

مولانا

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 14:22  توسط رفيق فردوسي  | 




شعر زیر را چندین سال پیش ترجمه کرده بودم اما هنوز دو لختش مانده بود و دستم برای تمام کردنش پیش نمی رفت. دوست گرامی‌ شهربراز، که سپاسگزاری از او، به راستی‌، در توانم نیست، از سر لطف سه لخت پایانی شعر را به چند گونه، ترجمه کردند و فرستادند. و من با نگاه به فضای شعر واژگان نهایی را برگزیدم. با یاری شان این ترجمه سرانجام به صورت فرجامین خود نزدیک می شود.  با سپاس از ایشان.


خود شعر را در نظرات می گذارم. نظرات دوستان یاریگر خواهد بود.آن را پیشکش می کنم به مسیحا، کودکی که گوشش به لالایی و شعر خو کرده.


لالایی/نازآوای گهواره


بیا ای خواب شیرین سایه­ ای ساز

به روی کودک دلبند من باز!

همان خوابی که جنسش جویبار است

کنار ماه، ساکت، آبدار است!


بیا ای خواب شیرین نرم و آرام

به ابروها بباف آن تاج گلفام!

بیا آخر فرشته، مهربان خواب

به روی کودک خوشحال من تاب!


بیایید ای همه لبخند شیرین

میان شب، برِ دلبند دیرین!

همه لبخندهای ناز مادر

که شب نیرنگ می­ بازد سراسر.


مبادا آن کبوترناله­ ها باز

براند خواب را از چشم­ پُرناز!

شکرخندت، شکرآهت به نیرنگ

فریبد ناله­ ها را هم به آهنگ.


بخواب ای کودکم ای کودک شاد!

که هستی هست خواب و از غم آزاد.

بخواب ای کودکم در خواب شادان

که مادر اشک­هایش گشته غلطان.


به رویت، کودکم ای نازنینم

اثر زان صورت قدسی ببینم

به مانندت زمانی چهر دلبند

برایم گریه می­ کردی خداوند:


بسی مویید بر من، بر تو، بر ما

زمان خُردی خود، آن مسیحا

اگر آن روی قدسی را ببینی،

بر آن لبخند نغز و دلنشینی!


تبسم کرده بر تو، بر من، و ما

خدایی کو زمانی شد مسیحا

به روی کودکان لبخند او بین

زمین و آسمان را داده تسکین.


ویلیام بلیک

ترجمه: داود خزایی

William Blake

A CRADLE SONG

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 0:0  توسط رفيق فردوسي  | 

دردی به دل رسید که آرام جان برفت

وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت

شاید که چشم چشمه بگرید به های های

بر بوستان که سرو بلند از میان برفت

بالا تمام کرده درخت بلند ناز

ناگه به حسرت از نظر باغبان برفت

گیتی برو چو خوش سیاووش نوحه کرد

خون سیاوشان زد و چشمش روان برفت

دود دل از دریچه برآمد که دود دیگ

هرگز چنین نبود که تا آسمان برفت

تا آتش است خرمن کس را چنین نسوخت

زنهار از آتشی که به چرخش دخان برفت

باران فتنه بر در و دیوار کس نبود

بر بام ما ز گریهٔ خون ناودان برفت

تلخست شربت غم هجران و تلخ‌تر

بر سرو قامتی که به حسرت جوان برفت

چندان برفت خون ز جراحت به راستی

کز چشم مادر و پدر مهربان برفت

همچون شقایقم دل خونین سیاه شد

کان سرو نوبر آمده از بوستان برفت

خوردیم زخمها که نه خون آمد و نه آه

وه این چه نیش بود که تا استخوان برفت

هشیار سرزنش نکند دردمند را

کز دل نشان نمی‌رود و دلنشان برفت ...


باقی این سوگ سرود -مرثیه-سعدی را از

http://fa.wikisource.org/wiki

بخوانید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 2:28  توسط رفيق فردوسي  | 

"غم قفس به کنار

آنچه عقاب را پیر می کند، پرواز زاغهای بی سرو پاست"

ناصر حجازی


یادش گرامی و روحش شاد باد

به یاد او شعر "عقاب" سروده ی پرویز ناتل خانلری را با هم می خوانیم:


گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب

ديد کش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوی کشور ديگر گيرد

خواست تا چاره‌ی نا چار کند
دارويي جويد و در کار کند

صبحگاهي ز پی چاره‌ی کار
گشت برباد سبک سير سوار

گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت

وان شبان، بيم زده، دل نگران
شد پی بره‌ی نوزاد دوان

کبک، در دامن خاری آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو استاد و نگه کرد و رميد
دشت را خط غباری بکشيد

ليک صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت

چاره‌ی مرگ، نه کاريست حقير
زنده را دل نشود از جان سير

صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صياد نبود

آشيان داشت بر آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ‌ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده

سالها زيسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوی زمين شد به شتاب

گفت که اي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشايي
بکنم آن چه تو می فرمايی

گفت ما بنده‌ی در گاه توييم
تا که هستيم هواخواه توييم

بنده آماده بود، فرمان چيست؟
جان به راه تو سپارم، جان چيست؟

دل، چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آيد که ز جان ياد کنم

اين همه گفت ولي با دل خويش
گفت‌وگويی دگر آورد به پيش

کاين ستمکار قوی پنجه، کنون
از نياز است چنين زار و زبون

ليک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود

دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد

در دل خويش چو اين رای گزيد
پر زد و دور ترک جای گزيد

زار و افسرده چنين گفت عقاب
که مرا عمر، حبابی است بر آب

راست است اين که مرا تيز پر است
ليک پرواز زمان تيزتر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت

گرچه از عمر،‌ دل سيری نيست
مرگ مي‌آيد و تدبيری نيست

من و اين شه‌پر و اين شوکت و جاه
عمرم از چيست بدين حد کوتاه؟

تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته‌ای عمر دراز؟

پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت

ليک هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدی جايگزين

از سر حسرت با من فرمود
کاين همان زاغ پليد است که بود

عمر من نيز به يغما رفته است
يک گل از صد گل تو نشکفته است

چيست سرمايه‌ی اين عمر دراز؟
رازی اين جاست، تو بگشا اين راز

زاغ گفت ار تو در اين تدبيری
عهد کن تا سخنم بپذيری

عمرتان گر که پذيرد کم و کاست
ديگري را چه گنه؟ کاين ز شماست

ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود؟

پدر من که پس از سيصد و اند
کان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير

بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند

هرچه از خاک، شوی بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک
آيت مرگ بود، پيک هلاک

ما از آن، سال بسی يافته‌ايم
کز بلندی، ‌رخ برتافته‌ايم

زاغ را ميل کند دل به نشيب
عمر بسيارش ار گشته نصيب

ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است

گند و مردار بهين درمان‌ست
چاره‌ی رنج تو زان آسان‌ست

خيز و زين بيش، ‌ره چرخ مپوی
طعمه‌ی خويش بر افلاک مجوی

ناودان، جايگهی سخت نکوست
به از آن کنج حياط و لب جوست

من که صد نکته‌ی نيکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم

خانه، اندر پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست

*****

آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد، رفته از آن، تا ره دور
معدن پشه، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو ديده از آن

آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره‌ی خود کرد نگاه

گفت خوانی که چنين الوان‌ست
لايق محضر اين مهمان‌ست

مي‌کنم شکر که درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بياموزد از او مهمان پند

*****

عمر در اوج فلک برده بسر
دم زده در نفس باد سحر

ابر را ديده به زير پر خويش
حيوان را همه فرمانبر خويش

بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر

سينه‌ی کبک و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه‌ی او

اينک افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بيماری دق يافته بود

دلش از نفرت و بيزاری، ريش
گيج شد، بست دمی ديده‌ی خويش

يادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پيروزی و زيبايی و مهر

فر و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست

ديده بگشود به هر سو نگريست
ديد گردش اثری زين‌ها نيست

آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بيزاری بود

بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت که ای يار ببخشای مرا

سالها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز

من نيم در خور اين مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد

*****

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک، همسر شد

لحظه‌يی چند بر اين لوح کبود
نقطه‌يی بود و سپس هيچ نبود

*****

استاد پرويز ناتل‌خانلري

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 3:9  توسط رفيق فردوسي  | 


 پير من، فردوسى والاتبار

 اى ز تو بنياد ايران پايدار

 اى ز تو جاويد نام راستان‏

 اى ز تو نو، روزگار باستان‏

 بى تو ايرانى سخندانى نداشت‏

 آنچه مى دانيم و مى دانى نداشت‏

 بى تو ايران وادى بى نام بود

 بى تو نام زندگى دشنام بود

 بى تو ايران ذوق آبادى نداشت‏

 بى تو شور و شوق آزادى نداشت‏

 شعر تو در جان ايران جان دميد

 اندر ايران جان جاويدان دميد

 چون كه تو شهنامه را پرداختى‏

 كاخ ايران شهر را، نو ساختى‏

 بى تو ايران سرزمينى سرد بود

 جلوگاه جاودان درد بود

 اين وطن محراب آزادى نبود

 سرزمين پاكى و شادى نبود

 بى تو آيين شرف بى رنگ بود

 بى تو نام سربلندى، ننگ بود

 بى تو كى تاريكى ترديدها

 روشنى مى يافت از خورشيدها؟

 بى تو دست راستى كوتاه بود

 نام مردى ننگ و ظلمت، ماه بود

 بى تو حق خاموش بود و سوخته‏

 ناى مردان شرف بردوخته‏

 بى تو رستم، جاودان در خواب بود

 مادر آزادگى، بى تاب بود

 بى تو رستم خون به جان خويش داشت‏

 شِكوه از هم ‏ميهنان خويش داشت‏

 بى تو رستم رزم را يارا نداشت‏

 بى تو سام يل، تن خارا نداشت‏

 بى تو جان شهرناز و ارنواز

 بود از ضحاك تازى در گداز

 بى تو كاوه، آن‏همه شيرى نداشت‏

 قارن آيين جهانگيرى نداشت‏

 بى تو سلم و تور، شادان از گناه‏

 خون ايرج، خون اغريرث، تباه‏

 بى تو خسرو را سرافرازى نبود

 گيو را آيين جانبازى نبود

 بى تو بيژن جاودان در چاه بود

 بى تو عمر زال زر، كوتاه بود

 بى تو حق را كس نمى شد خواستار

 بى تو رويين‏ تن نبود، اسفنديار

 بى تو كس عزم وطن پايى نداشت‏

 آرش آن تير اهورايى نداشت‏

 ديو كشورگير و كشوردار بود

 همسر كشورگشايان، مار بود

 مرزها، مرز ورارودى نبود

 آنچه در انديشه‏ اش بودى نبود

 دشمن از هرسو به ايران تاخته‏

 كار مردان دلاور ساخته‏

 بى تو رؤيا بود و تعبيرى نداشت‏

 پهلوانى بود و شمشيرى نداشت‏

 مار ضحّاكى، سر و جان مى گرفت‏

 اژدها جان جوانان مى گرفت‏

 بيورسپى بسته در غارى نبود

 هفت‏خانى بود و سردارى نبود

 بى تو جادو بود و شامى تيره‏ چهر

 بود پنهان جاودانه ماه و مهر

 دور اكوان بود و ارژنگ پليد

 دور شام تيره و ديو سپيد

 در شب تار وطن، ماهى نبود

 در نبرد خصم، كين‏ خواهى نبود

 بود رستم، ليك، دور از كارزار

 رخش رخشان بود، امّا بى سوار

 جادوان سرمست و ديوان شادخوار

 خسته از زنجير بود اسفنديار

 تا فرانك كودكى مى زاد پاك‏

 در گلو مى برد مار اژدهاك‏

 بود سيمرغى، ولى دستان نبود

 نام ايران بود و خود ايران نبود

 آتش ايران‏زمين رنگى نداشت‏

 سرزمين مهر، آهنگى نداشت‏

 هركه جان در راه ايران مى نهاد،

 بود رستم، ليك در چاه شغاد

 سنگ اكوان بود و چاه بيژنى‏

 بيم مرگ و سلطۀ اهريمنى‏

 تازيانه، نامِ بهرامى نداشت‏

 گرز، اين آوازۀ سامى نداشت‏

 از درفش كاويان نامى نبود

 بود جمشيدى، ولى جامى نبود

 نوشدارو بود و سهرابى نبود

 تيرگى بسيار و نوشابى نبود

 بود هوشنگى، ولى آتش نبود

 بود تيرى در كمان، آرش نبود

 در سخن روزى كه قد افراشتى‏

 قامت سرو و صنوبر داشتى‏

 از پس سى سال رنج بى امان‏

 پير گشتى، خسته گشتى، ناتوان‏

 گشت آن سرو بلندت چون كمان‏

 تيرگى آمد نصيب ديدگان‏

 شادى ديرينه ‏ات از ياد رفت‏

 گنج سيم و گوهرت بر باد رفت‏

 مرگ سهراب جوانت پير كرد

 رستم پيرت، ز هستى سير كرد

 ايرجت، سرمايۀ هستى گرفت‏

 بيژنت از چاه، سرمستى گرفت‏

 تا كه چون آيد سرانجام فرود،

 طوس نوذر، خستگي هايت فزود

 گاه اندوهِ سياوش، داشتى‏

 ديدگان بر كوه آتش داشتى،

 گاه ديدى ايرج يل را به خاك،

 گه سياوش را سپردى در مغاك،

 چون كه رستم را سر آمد روزگار

 در بُن چاهى چو يلدا سرد و تار،

 آتش غم شعله زد در جان تو

 سوخت از رستم، سر و سامان تو

 رزم چندين نسل با افراسياب،

 برد از چشمان تو آرام و خواب‏

 داستان رستم و اسفنديار،

 كينۀ جانوسيار و ماهيار

 روز و شبهاى تو پراندوه كرد

 كوله ‏بار رنجهايت كوه كرد

 ليك اى مردانه مرد روزگار،

 تو نگشتى خسته اندر كارزار

 تو به مردان ياد دادى رزم را

 تو نشان دادى فنون بزم را

 چون كه رستم داشت قصد آشتى‏

 دستگيرش پير دانش داشتى‏

 چون كه رزم جادوان در پيش داشت،

 چاره‏ جويى چون تو را با خويش داشت‏

 چون كه آمد رهسپار هفت‏خان،

 بر تنش تو دوختى ببر بيان‏

 چون كه با هوشنگ نو آمد سده،

 بود جان پاك تو، آتشكده‏

 با تو بُد همراه، در ميدان شور

 در مصاف شير نر، بهرام گور

 با تو سيمرغ از پر جانبخش خويش‏

 دور كرد از پيكر رودابه ريش‏

 راى تو، افسون ننگ و نام بود

 تازيانه در كف بهرام بود

 چون كه رودابه گشود از سر كمند

 زال را راى تو آمد پايبند

 تا "جريره" آتش اندر دژ فكند

 از تو آمد جاودانه سربلند

 چون كه شيرين‏ زهر را سر مى كشيد

 از تو نام خويش را بر مى كشيد

 از كيومرث گزين تا يزدگرد،

 جمله كردند از تو نام و ننگ گِردْ

 كاشكى اسب زمان سركش نبود،

 آخر شهنامه‏ ات ناخوش نبود

 كاشكى عمر يلان بسيار بود

 بخت با مردان ميهن يار بود

 كاشكى آن‏ روزها شامى نداشت،

 روزگار فتح انجامى نداشت‏

 رزمها پيكار ما و من نبود،

 تير گز در چشم رويين‏ تن نبود

 بود بهرامى و در گورى نبود

 كركسانِ مرگ را سورى نبود

 رستمى با آن بر و يالِ بلند،

 با چنان كوپال و شمشير و كمند،

 خسته از بدكارى دونان نبود

 در بُن چاه سيه، بى جان نبود

 تا كه شاد از زندگانى زال بود

 باز هم رودابه فرّخ‏ فال بود

 كاشكى سهراب، چشمى باز داشت‏

 دست از پيكار رستم باز داشت‏

 نوشدارو چارۀ بى تاب بود

 بخت يار رستم و سهراب بود

 كاشكى گشتاسپ را فرمان نبود

 تور و ايرج را حكايت آن نبود

 كام شيرين كاش زهرآگين نبود

 تلخ، كامِ خسرو از شيرين نبود

 آسيايى بود و اهريمن نداشت‏

 آسيابانش دل كشتن نداشت‏

 كاشكى اى سرفرازى كام تو

 بود روز ديگرى ايّام تو

 تا ببوسد دست و پايت رستگار

 گويد اى مردانه‏ مرد روزگار،

 پير من فردوسى والاتبار

 بار ديگر زندگى را سر برآر

 در سخن افسون خود در كار كن‏

 نسلهاى خفته را بيدار كن‏

 گو كه ايران مى شود باغ بهشت‏

 در كف ايرانى نيكوسرشت‏

 بار ديگر رستمانه سر برآر

 پير من فردوسى والاتبار

 بار ديگر لب به گفتن باز كن‏

 داستان زندگانى ساز كن‏

 اى كلامت همچو عيسى زنده ساز

باز خيل مردگان را زنده، ساز

 بار ديگر در نبرد خوب و زشت‏

 بازگو افسانه هاى سرنوشت‏

 بار ديگر جلوه كن در كارزار

 اشكبوس جهل را از پا درآر

 باغبان باغ ايران جان توست‏

 هستى ايران‏ زمين از آنِ توست‏

 تا كه گل از خاك ايران بردمد،

 تا ز دلها نور ايمان بردمد،

 نام فردوسى چنان خورشيد باد

 صدهزاره، ياد او جاويد باد

 تا كه خورشيد است و ماه و عشق و كين‏

 زندۀ جاويد باد ايران‏ زمين‏


دکتر منصور رستگار فسایی

http://dr-rastegar.persianblog.ir/post/107

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 14:16  توسط رفيق فردوسي  | 

:FROM CNN's Jack Cafferty

In the wake of Japan's deadly earthquake, tsunami and nuclear power plant explosions, we have witnessed the almost indescribable chaos that follows a disaster of this magnitude: loss of life, severe injuries, homelessness, lack of water, food and proper medical care, the physical destruction of towns and cities, and a growing fear of radioactive contamination from power plants that seem beyond anyone's ability to control

But one heart-wrenching byproduct of disasters like this one has been missing in Japan, and that’s looting and lawlessness

Looting is something we see after almost every tragedy; for example: last year's earthquakes in Haiti and Chile, the floods in England in 2007, and of course Hurricane Katrina back in 2005. It happens when some people who've seen life as they know it get tossed out the window feel that all morality has been tossed out too. It's survival of the fittest and whatever you can get your hands on is yours, no matter who it belongs to

But that's not happening in Japan

Journalist and social commentator Ed West wrote in the UK Telegraph yesterday how struck he was by the Japanese culture throughout this ordeal. He observed how supermarkets cut their prices in the days following the quake and how vending machine owners were giving out free drinks as "people work together to survive." And West was most surprised by the fact that there was no looting

Many have pointed to the popularity of Japan's distinctive Buddhist and Shinto religions as well as how the values of conformity and consensus are considered virtues in their culture. That's one explanation, but it probably has something to do with remaining true to your moral code even in the darkest hours

?Here’s my question to you: Why is there no looting in Japan

? Interested to know which ones made it on air

Kim:
Because Japanese culture, unlike all other modern cultures, is based primarily on honor and dignity. Unlike our Katrina disaster, the Japanese don't see this as an opportunity to steal everything in sight. The so-called civilized world can learn much from the stoic Japanese

Greg in Arkansas:
Two words: National pride. The people of Japan love their country and do what is best for the nation, unlike the United States where we love our country and do what is best for ourselves

Natasha:
The Japanese are resourceful, innovative and disciplined people with a great sense of national pride. While they also have criminals and felons, it is not quite in comparison to the sleaze balls we have in our streets. It was disgusting to watch these scum bags loot stores in New Orleans during Katrina when they should have helped their fellow citizens in need. While watching the devastation in Japan is heart wrenching, it is so refreshing to see the civility of people within the calamity they are facing

Larry in Georgetown, Texas:
Jack, I was blessed to visit Japan several years ago on business and was told that if I lost my wallet in downtown Tokyo that the person who found it would make it their mission to return it to me intact. These people are very gracious and kind

Carol:
Sociologists will tell you that the lack of looting is just the result of large numbers of people developing a more orderly society to cope with living in a smaller land mass. Personally, I've always thought it's because they're a more highly evolved race

Joy:
It's the Japanese culture - very refined, dignified, disciplined and civilized. We should all learn from them. They're the types of people you help out willingly because you know that they'll make full use of any opportunity to get back on their feet

Richard:
I don't really know. It would be easy to say that they are a very homogeneous society and perhaps in a way consider each other family. In any case they are to be applauded


http://caffertyfile.blogs.cnn.com/2011/03/15/why-is-there-no-looting-in-japan/?hpt=T1

?What is Human Dignity

http://eprints.nuim.ie/392/1/Human_Dignity.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 14:34  توسط رفيق فردوسي  | 

Miracle in Japan
A Japanese officer smiles as he holds a 4-month-old baby girl who was rescued in Ishinomak


فردا که نوروز ماست اما مرگ و زندگی در ژاپن با هم در جدال اند و من شک ندارم که زندگی پیروز است
 چرا که آنها باور دارند: "هرگز تسلیم نشو"
آرزوی من برای سال نو سالی بهتر و خوش تر و پر آرامش تر برای همه ی انسانهاست.

اقیانوس آرام خشمگین
آتش، آب، نابودی بی پایان
امید و ناامیدی در ستیز

هایکو نوشته ی Nohea


"وقتی سپاهيان قُتيبه، سيستان را به خاک و خون کشيدند، مردی چنگ‌نواز، در کوی و برزن شهر -که

غرقِ خون و آتش بود- از کشتارها و جنايات قُتيبه قصّه‌ها می‌گفت و اشکِ خونين از ديدگانِ آنانی که

بازمانده بودند، جاری می‌ساخت و خود نيز، خون می‌گريست…

 

و آنگاه، بر چنگ می‌نواخت و می‌خواند:

 

                          با اين همه غم

                                     در خانه‌ی دل

                                                 اندکی شادی بايد

                                                          که گاهِ نوروز است.

به نقل از تواریخ سیستان


ترانه آبی اسفند

 

آسمان را...!

ناگهان آبی است!

از قضا یک روز، صبح زود می بینی

دوست داری زود برخیزی

پیش از آنکه دیگران

چشم خواب آلود خود را وا کنند

پیش از آنکه در صف طولانی نان

باز هم غوغا کنند

در هوای پشت بام صبح

با نسیم نازک اسفند

دست و رویت را بشویی

حوله ی نمدار و نرم بامدادان را

روی هُرم ِ گونه هایت حس کنی

وسلامی سبز

توی حوض کوچک خانه

به ماهی ها بگویی

سفره ات را وا کنی

نان و پنیر و نور

تا دوباره

فوج گنجشکان بازیگوش

بر سر صبحانه ات دعوا کنند

دوست داری

بی محابا مهربان باشی

تازه می فهمی

مهربان بودن چه آسان است...

با تمام چیزها از سنگ تا انسان!

دوست داری

راه رفتن زیر باران را

در خیابانهای بی پایان تنهایی

دست خالی بازگشتن

از صف طولانی نان را

در اتاقی خلوت و کوچک

رفتن و برگشتن و گشتن

لای کاغذپاره ها

نامه های بی سرانجام پس از عرض سلام...

نامه های ساده ی باری اگر جویای حال و بال ما باشی...

نامه های ساده ی بد نیستم اما ...

نامه های ساده ی دیگر ملالی نیست غیر از دوری تو...

گپ زدن از هردری

با هر در و دیوار

بعد هم احوالپرسی

با دوچرخه

با درخت و گاری و گربه

با همه با هرکس و هرچیز

هر کتابی را به قصد فال واکردن

از کتاب حافظ شیراز

تا تقویم روی میز

آب پاشی کردن کوچه

غرق در ابهام بوی خاک

در طنین بی سر انجام تداعی ها

با فرود

قطره قطره

قطره های آب

روی خاک

سنگفرش کوچه ای باریک را از نو شمردن

در میان کوچه ای خلوت

رو به روی یک در آبی

پا به پا کردن

نامه ای با پاکت آبی

پاکت پست هوایی

بر دم یک بادبادک بستن و آن را هوا کردن

یادگاری روی دیوار و درخت و سنگ

روی آجرهای خانه

خط نوشتن با نوک ناخن

روی سیب و هنداونه

قفل صندوق قدیم عکس های کودکی  را باز کردن

ناگهان با کشف یک لحظه

از پس گرد و غبار سالهای دور

باز هم از کودکی آغاز کردن

روی تخت بی خیالی

روی قالی تکیه بر بالش

در کنار مادر و غوغای یکریز سماور

گیسوان خواهر کوچکترت را

با سر انگشتان گیجت شانه کردن

و انار آبداری را

توی یک بشقاب آبی دانه کردن

امتداد نقشهای روی قالی را

با نگاهی بی هدف دنبال کردن

جوجه ی زرد و ضعیفی را که خشکیده

توی خاک باغچه

با خواندن یک حمد و سوره چال کردن

فکر کردن

فکر کردن

در میان چارچوب قاب بارانخورده ی اسفند

خیرگی از دیدن یک اتفاق ساده در جاده

دیدن هر روزه ی یک عابر عادی

مثل یک یاد آوری

در سراشیب فراموشی

مثل خاموشی

ناگهانی

مثل حس جاری رگبرگهای یک گل گمنام

در عبور روزهای آخر اسفند

حس سبزی

حس سبزینه

مثل یک رفتار معمولی در آیینه

عشق هم شاید

اتفاقی ساده و عادی است

"قیصر امین پور "

 






منبع هایکو
http://timesofindia.indiatimes.com/india/Japanese-poetry-haiku-gives-online-expression-to-devastation/articleshow/7732506.cms
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 14:56  توسط رفيق فردوسي  |