تبليغاتX
هفت خان
آشنایی با ادبیات ایران و جهان


 

با درود به همه ی دوستان و پوزش از این همه دیرکرد در به روزکردن تارنما. این هم ترجمه ای که ساعت چهار و سی دقیقه ی بامداد 28 اردیبهشت 1391 به پایان آمد:


قطعه ی پدرود از نمایشنامه ی اتللو

ترجمه: داود خزایی

 

کنون ای جانِ آرامم تو را تا جاودان پدرود!

و هان پدرود ای خشنودیِ دیرین!

دگر، ای رزمخواهانِ به خود نازان و ای ناوردهایِ جاه ­جویی را هُنر گردان- هان پدرود!

خروشان باره ی سرکش! تو ای کرنای تیزآواز،

و هان ای کوسِ جان­-انگیز و ای رویینه­ نایِ گوش­-خَستِ رستخیزانگیز،

ای

درفشِ خسروانی، وآن همه فرّ و شکوه و چندوچون و رنگ­ و بویِ رزمِ نام­آورد، هان پدرود!

وی ابزارهایِ مرگبارِ نایِ­ تان گستاخ چون بانگِ بلندِ بیم­ زایِ زاوشِ بی­ مرگ، هان پدرود،

که اتللو دگر آن مردِ میدان نیست.

 

(اتللو، پرده­ ی3، مجلس3،سطرهای 348-358)

***

با سپاس از دوستان گرامی شهربراز و دکتر قهرمانی، که نکته هایی ویرایشی را یادآور شدند. یادداشت زیر از دکتر قهرمانی است،

از آنجایی که وزن به کارفته هزج است یعنی تکرار «مفاعیلن»، پس باید به آغاز مصراع پنجم که با واژۀ «هان» شروع شده یک هجای کوتاه بیفزاییم ومن «و» را پیشنهاد کردم.
در مصراع بعدی که با «ای» آغاز شده وزن از «مفاعیلن» به «فاعلاتن» تغییر یافته، اگر ما حرف «ای» را به عنوان یک مصراع مستقل بیاوریم و بقیۀ عبارت را در مصراع دیگر ذکر کنیم مشکل وزن رفع می شود بدون آنکه ما از اصول چینش سطرها بر اساس شعر نیمایی خارج شده باشیم. این نوع چینش در اشعار اخوان دیده می شود. به طور مثال از کتاب از این اوستا:

منزلی در دور دستی هست بی شک هر مسافر را،

اینچنین دانسته بودم، وین چنین دانم.

لیک،

ای ندانم چون و چند! ای دور!



O, now, for ever

!Farewell the tranquil mind! farewell content

,Farewell the plumed troop, and the big wars

!That make ambition virtue! O, farewell

,Farewell the neighing steed, and the shrill trump

,The spirit-stirring drum, the ear-piercing fife

,The royal banner, and all quality

!Pride, pomp and circumstance of glorious war
    And, O you mortal engines, whose rude throats

,The immortal Jove's dead clamours counterfeit

.Farewell! Othello's occupation's gone

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:51  توسط رفيق فردوسي  | 

نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند.

خدای عز و جل جمله را بیامرزاد

سیمین دانشور (زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز[۱] - ۱۸ اسفند سال ۱۳۹۰ خورشیدی در تهران) نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت.[۲][۳] مهم‌ترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است[۴] و از جمله پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می‌شود.[۵] دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.[۶]

دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.

دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.

در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد[۷] که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.

در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع‌الزمان فروزانفر).

دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۷ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آل‌احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد[۸] در سال ۱۳۲۹ با آل‌احمد ازدواج کرد.[۹] دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیبایی‌شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایش‌نامه‌نویسی آموخت.[۱۰] در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.

پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می‌شود.

مجموعه داستان 

رمان‌ها 

ترجمه‌ها 

آثار غیرداستانی 

  • غروب جلال، انتشارات رواق، ۱۳۶۰
  • شاهکارهای فرش ایران
  • راهنمای صنایع ایران
  • ذن بودیسم
  • مبانی استتیک

مجله ادبی ـ هنری نافه در شماره آبان ۱۳۸۹ خود در گزارشی که علیرضا غلامی با عنوان «در جستجوی کوه سرگردان» نوشته بود برای نخستین بار خبر داد که رمان کوه سرگردان سیمین دانشور مفقود شده‌است.[۱۱]

در این گزارش گفته شد که سیمین دانشور نگارش این رمان را قبل از تیر ۱۳۸۶ یعنی قبل از بیماری تمام کرده‌است. اما بعد از بهبودی نسبی دانشور در پائیز همان سال، ناشر پی می‌برد که رمان کوه سرگردان ناپدید شده‌است. انتشارات خوارزمی دو سال تلاش کرده بود خبر مفقود شدن این رمان در رسانه‌ها درز نکند.

مجله ادبی ـ هنری نافه در گزارش خود گفته‌است این رمان می‌توانست قبل از مرگ علیرضا حیدری، مدیر انتشارات خوارزمی منتشر شود. اما موضوع رمان و حساسیت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نسبت به آن و همچنین محافظه‌کاری مدیران انتشارات خوارزمی از علل تأخیر در انتشار آن بوده‌است.

(به نقل از ویکیپیدیا)

امروز او درگذشت


سووشون

 

سووشون.1348. نوشته‌ی سیمین دانشور آغازگر فصلی تازه در تاریخ داستان‌نویسی ایران

به شمار می‌آید. دانشور در این داستان پرحرکت و ماجرا، با نثری شاعرانه، دقیق و محکم،

تصویری درونی و هنرمندانه از تحولات منطقه فارس در سال‌های جنگ دوم جهانی به

دست می‌دهد. شخصیت‌های رمان با قدرت مشاهده درخشانی ترسیم شده‌اند؛ آنقدر

مشخص که هریک روحیه و عملکرد گروه اجتماعی معینی را مجسم می‌کنند. البته

هیچ‌یک از آنان در حد تیپ نمی‌ماند، همه‌شان فردیتی خاص دارند و به آسانی از یکدیگر

تمیز داده می‌شوند. فکر اصلی رمان، پرداختن به انسان مبارز است. به همین دلیل، در

سراسر داستان شاهد درگیری یوسف –قهرمان رمان- با آدم‌های خودفروخته‌ایم.

ستیز پرتلاش خانواده او با ریزه‌کاری‌های روانی و عاطفی، بر زمینه‌ای از زندگی مردم

یک منطقه در یک دوره خاص تاریخی، گسترده می‌شود. هرچند یوسف درکشاکش بین

واقعیت موجود و آرمانْ به شهادت می‌رسد، اما عامل بیداری دیگران و به خصوص همسرش

زری می‌شود.

 

داستان در نظرگاه زری روایت می‌شود و شیوه گسترش طرح آن کلاً تابع مسأله نظرگاهی

است که نویسنده برای روایت داستان برگزیده است. زری، ملموس‌ترین قهرمان رمان، در

همه درگیری‌ها حضور دارد و وقایع را به ترتیب توالی زمان واقعی نقل می‌کند. ماجراها با

ساخت و پرداختی دقیق و هماهنگ پیش می‌روند. وقایع فرعی با مهارت چشمگیری به

طرح اصلی می‌پیوندند، جزئی از آن می‌شوند و درخدمت پیشبرد آن قرار می‌گیرند تا تصویری

کامل و انباشته از سایه روشن‌هایی به دست دهند که جلو ساده شدن واقعیت را می‌گیرند.

 

فصول رمان، به تناوب، در نقاط مختلف جامعه و خانه می‌گذراند. زری همه‌چیز را

می‌بیند و می‌شنود، تأثیر می‌یابد و شخصیتش دگرگون می‌شود. به گفته منتقدی، دانشور

«رشته صحنه‌های شلوغ را به کوچکترین بارقه و نجواهای آهسته و پچ‌پچ‌های فروخورده

متصل می‌کند، آن هم با بیانی، هم وصفی و هم حسی». منتقدی دیگر می‌نویسد: «این

اثر... تقابل ذهن زری است با بیرون. تقابل قلمرو محدود به گذشته و تعلقات شخصی

محدود به حصار خانه که اندک اندک به حصارهای خانه و محدوده متعلقات زری نفوذ می‌کند.»

تجاوز به حریم خانه زری؛ از به عاریت گرفته شدن گوشواره‌های او و اسب پسرش شروع

می‌شود و به کشته شدن یوسف می‌انجامد.

 

در حین گذر جسمی- روحی زری از جامعه به خانه و به عکس، تک‌گویی‌های شخصیت‌های

دیگر رمان گنجانده شده است. آوردن تک‌گویی‌های دیگران از ضعف‌های داستان‌گویی به شیوه

اول شخص مفرد است. زیرا در این شیوه‌ى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نقل داستان، راوی فقط می‌تواند از احساسات

درونی خود بگوید و در جریان خصوصیات درونی دیگر شخصیت‌ها قرار نمی‌گیرد. محدودیت

دانشور در رعایت زاویه دید اول شخص –برای حفظ پیوستگی ساختمان رمان- او را وا می‌دارد

تا برای گسترش میدان دید رمان و در برگرفتن صحنه‌های جامع از زندگی اجتماعی، از

تک‌گویی‌های شخصیت‌های دیگر استفاده کند و حوادثی را که به سیر رمان وابسته‌اند و زری

در آنها حضور ندارد، به رمان داخل کند. منتقدی این کار را عامل آشفته شدن بستر رمان و

فرعی شدن واقعه و دور شدن خواننده از متن اصلی رمان می‌داند و می‌گوید: «اگر رمان به

شیوه سوم شخص بیان می‌شد، وجود تک‌گویی‌ها طبیعی بود.»

 

هرچند تک‌گویی‌ها توجه خواننده را از مسیر داستان اصلی به داستان فرعی منحرف

می‌کنند، اما برای پیشبرد درونمایه داستان لازم‌اند. مثلاً تک‌گویی عمه‌خانم برای آشنایی

با زمینه‌های شکل‌گیری شخصیت یوسف مؤثر است هرچند جدا از ماجراهای رمان نیز؛

داستانی خواندنی، از تزلزل روحی زاهدی است که شیفته رقاصه‌ای هندی می‌شود. تک‌گویی

افسر زخمی از چگونگی برخورد نیروهای ارتشی با عشایر، روشنگر بخشی از وقایع

تاریخی رویدادهای رمان است. اما تک‌گویی مک‌ماهون، نشان‌دهنده علاقه دانشور به

لحن افسانه‌های کودکان است و پیشرفت دقیق داستان را مخدوش می‌کند.

 

در نخستین فصل رمان، زری را همراه یوسف در مجلس عقدکنان دختر حاکم می‌بینیم. در

حین توصیف ماهرانه عروسی، فضای اجتماعی سال‌های 1320 ساخته می‌شود؛ سال‌هایی

که انگلیس در فارس نیرو پیاده کرده و جنگ ناخواسته با خود قحطی و بیماری آورده است.

حاکم ایرانی منطقه، دست‌نشانده‌‌ى اشغالگران است و خان‌ها وتاجران با فروش آذوقه‌ى مردم

به ارتش بیگانه، قحطی ایجاد کرده‌اند.

 

 یوسف، خان روشنفکر و متکی به ارزش‌های بومی، حاضر نیست با فروش آذوقه به بیگانگان

بر وسعت قحطی بیفزاید. یوسف، چون تمثیل آگاهی ملی -«... من بیست و نهم مرداد

یوسف را کشتم، در حالی که مقصودم 28 مرداد سقوط مصدق بود.»- می‌خواهد در سرزمینی

که «پهلوان‌هایش اخته شده‌اند و حتی امکان مبارزه هم باقی نمانده است» قهرمان شود.

برخورد تحقیرآمیز او با مراسم عروسی (که خشم انگلیسی‌ها را برمی‌انگیزد)، در معرفی

منش‌های او اهمیت اساسی دارد. اما زری، مسالمت‌جویانه، می‌کوشد او را آرام کند. او زنی

است که در وضعیتی آشوب‌زده در فکر آرام نگه‌داشتن محیط خانه خویش است. همه

زنان سووشون، حتی چهره‌های منفی چون عزت‌الدوله، هریک به نوعی وجوه گوناگون

ستمدیدگی، بی‌پناهی، ناکامی، فداکاری و تحمل زن ایرانی را به نمایش می‌گذارند.

 

در سه فصل آغازین، با ایجاز ماهرانه، صحنه کلی داستان چیده می‌شود و شخصیت‌های

اصلی معرفی می‌شوند: عزت‌الدوله پیرزن اشرافی و دسیسه‌گر، که همچون ابوالقاسم خان

–برادر یوسف- مزدور حاکم و بیگانگان است؛ سرجنت زینگر، مأمور فروش چرخ خیاطی و

جاسوس انگلیسی‌ها؛ مک‌ ماهون، خبرنگار ایرلندی که چون یوسف در آرزوی استقلال میهن

خود می‌سوزد و شعر درخت استقلال را می‌خواند، اما جشن ارتش انگلیس را هم صحنه

گردانی می‌کند؛ و بسیاری از شخصیت‌های فرعی رمان که به شیوه‌ای طبیعی در سیر

وقایع داستان قرار می‌گیرند.

 

در فصل چهارم، با ورود دو خان قشقایی، ملک رستم و ملک سهراب، به خانه یوسفْ

داستان حرکت خود را به سوی نقطه اوج آغاز می‌کند. خان‌ها که توسط اشغالگران اغوا

شده‌اند، برای خرید آذوقه نزد یوسف آمده‌اند تا با فروش آن به انگلیسی‌ها اسلحه بخرند و با

ارتش ایران بجنگند. اما یوسف قبول نمی‌کند.

 

در فصل بعد، وقتی یوسف به ده رفته، از خانه حاکم می‌آیند تا اسب خسرو –پسر یوسف- را

برای دختر حاکم ببرند: نخستین جلوه‌های حضور واقعیت نابهنجار اجتماعی در خانه زری، او با

وجود مقاومت اولیه، به اصرار ابوالقاسم خان، سکوت می‌کند. عمه خانم، خواهر یوسف، و زری

برای پس گرفتن اسب از عزت‌الدوله کمک می‌طلبند.

 

وقتی، در فصل دهم، همراه زری از خانه به درون اجتماع می‌رویم، شهر را درگیر تیفوس،

ناامنی و فحشا می‌یابیم. گشتی در دیوانه خانه و زندان می‌زنیم و با فجایعی که زندگی مردم

را سیاه کرده است آشنا می‌شویم. زری، چشم هشیار و نگران روزگار، نکبت‌ها را می‌بیند و

آشفته خاطر می‌سازد. او در آغاز می‌کوشید خانواده خود را از بلایا دور بدارد، اما واقعیت تیره و

تار به درون خانه او نیز رخنه می‌کند و آن را درهم می‌ریزد.

 

در فصل بعد، به خانه بازمی‌گردیم. یوسف، زری را به دلیل ضعف در مقابل ایادی حاکم

سرزنش می‌کند. ابوالقاسم خان وکیل مجلس می‌شود. آقای فتوحی –معلم خسرو- چهره

جدیدی است که وارد رمان می‌شود تا یکی دیگر از نیروهای سهیم در وقایع اجتماعی آن دوره،

یعنی حزبی‌ها را تجسم بخشد. گرایش خسرو به تعلیمات فتوحی، یکی دیگر از عواملی

است که امنیت خانواده زری را تهدید می‌کند. اما یوسف، او را به مقابله جسورانه‌تر با

واقعیت‌ها فرامی‌خواند.

 زری، اسیر تردیدی جانکاه، می‌خواهد خود را از تعلقات شخصی و حصار خانه برهاند. چنین

است که آبستنی او معنایی کنایی می‌یابد: او آبستن تغییر و دگرگونی است. زمینه‌چینی

مناسب این تحول با زنده کردن یاد مقاومت‌های زری در مقابل خواست مدرسان انگلیسی

مدرسه، در دوران تحصیل، شکل می‌گیرد.

 

در فصل‌های 14 و 15 جزئیات مهمانی در خانه عزت‌الدوله با نظمی زیبا و زنانه توصیف

می‌شود. وقتی زری در مقابل خواسته عزت‌الدوله ایستادگی می‌کند، نخستین نشانه‌های

تغییر را در او می‌بینیم. در همین خانه است که بار دیگر با ملک رستم و ملک سهراب

مواجه می‌شویم. ماجرای یاری طلبیدن آنان از یوسف، برای زری گره‌گشایی می‌شود: آنان

با اسلحه‌های انگلیسی بلوایی به راه انداخته‌اند و زمینه را برای اقدام‌های بیگانگان آماده

کرده‌اند.

 

در فصل بعد، یوسف با افسری زخمی به خانه بازمی‌گردد و از شیوع تیفوس در روستاها

می‌گوید. وحشت از به خطر افتادن یوسف، زری را فراگرفته است. زری در خواب‌های آشفته‌اش،

او را سیاوشی دیگر می‌بیند داستان بُعدی اساطیری می‌یابد.

عاقبت روزی جسد یوسف را می‌آورند: اشغالگران این نقطه مقاومت را از پای درآورده‌اند.

مرگ یوسف وجود زری را از تردیدها می‌پیراید و دید او را نسبت به زندگی عوض

می‌کند. «می‌خواستم بچه‌هایم را با محبت و در محیط آرام بزرگ کنم. اما حالا با کینه

بزرگ می‌کنم.» وقتی دکتر عبدالله‌خان، پیرمرد آگاه، طی گفتگویی به زری می‌گوید: «بدن

آدمیزاد شکننده است، اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی‌رسد، به

شرطی که اراده و وقوف داشته باشد»، تحول او کامل می‌شود. «نه یک ستاره، هزار

ستاره در ذهنش روشن شد. دیگر می‌دانست که از هیچ‌کس و هیچ‌چیز در این دنیا نخواهد

ترسید.» سفر درونی زری، ضمن برخوردهای او با جامعه، به آگاهی می‌انجامد. او که

می‌کوشید در حاشیه رنج‌های مردم بماند، به میان ماجراها کشانده می‌شود.

 

آنگاه در حالتی بیدار- خواب، گذشته و حال از پیش چشم زری می‌گذرند. رؤیا، کابوس و

خاطره درهم می‌پیچند و شعری زیبا پدید می‌آورند: یاد روز آشنایی با یوسف در فضایی

افسانه‌ای، خاطره‌انگیز و انباشته از شور زندگی است.

 

بوی عشق و طبیعت زیبای فارس، رمان سیمین دانشور را عطرآگین می‌کند. زری زنی ایلیاتی

را که برایش از مراسم سووشون (سوگ سیاوش) گفته بود به یاد می‌آورد. گویی یوسف،

سیاوشی است تنها در محاصره انبوه دشمنان. آخرین فصل رمان، توصیفی قوی از تشییع

جنازه یوسف و یکی از مؤثرترین وصف‌های حرکت مردم در ادبیات معاصر ایران است. تشییع جنازه

به تظاهرات ضداستعماری مردم و درگیری آنان با نیروهای امنیتی مبدل می‌شود. جنازه

یوسف را شبانه به خاک می‌سپارند و مک ماهون در تسلیتی امیدبخش به زری می‌نویسد:

«گریه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرَت و بسیار درختان

در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند

پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»

 

سووشون را رمانی رمزی سیاسی دانسته‌اند که از دو لایه تشکیل شده است. «در لایه

ظاهری، حوادث رفته بر زری و خانواده اوست در محدوده نیمه اول سال 1322... زری می‌خواهد

در درون کشور ایران کشور خاص خود را از آشوب و مرض و قحطی و مرگ حفظ کند [اما]

سرانجام جنگ و دیگر بلاهای آن سال‌ها به خانه او راه می‌یابند. از همین شرح کوتاه

می‌توان لایه درونی یا رمزی سووشون را دید، مثلاً مابه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ازای خانه همه ایران است و

مابه‌ازای زری، زن به طور کلی... و یوسف نماینده یک قشر روشنفکر این مملکت است...

و خلاصه آنکه آنچه بر این خانه و خانواده می‌رود بر همه کشور ما رفته است.»

حسن میرعابدینی. صدسال داستان‌نویسی ایران. نشر چشمه. 

http://www.ketabnews.com/detail-1052-fa-1.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 22:5  توسط رفيق فردوسي  | 



At this time, many Iranians all over the world are watching us and I imagine them to be very happy. They are happy not just because of an important award or a film or filmmaker, but because at the time when talk of war, intimidation, and aggression is exchanged between politicians, the name of their country Iran is spoken here through her glorious culture, a rich and ancient culture that has been hidden under the heavy dust of politics. I proudly offer this award to the people of my country, a people who respect all cultures and civilizations and despise hostility and resentment


viva Farhadi

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 1:53  توسط رفيق فردوسي  | 

http://www.sharghnewspaper.ir/Pdf/90-11-20/12.pdf

http://ebrahimyunesi.blogspot.com

ابراهيم يونسي از پيشكسوتان ادبيات ترجمه و داستان‌نويسي ايران است كه اين ‌روزها بر اثر كهولت سن در بستر بيماري است. بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، نگاهي گذرا دارد به زندگي و سير فعاليت‌هاي فرهنگي و ادبي يونسي كه تقريبا به تعداد سال‌هاي رفته‌ي عمرش كتاب نوشته و ترجمه كرده، يعني حدود هشتادتايي.

نوجوان هفده‌ساله وقتي از بانه‌ي كردستان در سال 1322 به دبيرستان نظام در تهران آمد، هنوز نمي‌دانست كه روزي هدفش مي‌شود معرفي مردم و فرهنگش: «صحبت كه مي‌شد، چه معلم، چه شاگرد فكر مي‌كردند اگر شب را پيش كُرد جماعت سر كني، سرت را مي‌برند و فردا زنده نيستي!... اختلاف مذهب هم بود و طرفين به هم «بد» معرفي شده بودند. وقتي كسي منتقل مي‌شد به كردستان، عزا مي‌گرفت و تلاش مي‌كرد تا با پارتي‌بازي و رشوه‌اي آن‌جا نيايد. اما بعد كه مي‌آمدند، مي‌ديدند غير از اين است كه شنيده‌اند و بايد چيزي مي‌دادي تا بروند!»

ابراهيم يونسي در دبيرستان نظام ديپلم مي‌گيرد. مدتي بعد كه افسر سوار مي‌شود، بعد از انتقال به لشكر چهار رضاييه، همان‌جا ازدواج مي‌كند و بچه‌دار مي‌شود. سپيدي زمستان اما جز سياهي، رنگي به آن‌ها نشان نمي‌دهد. يونسي در حادثه‌اي تير مي‌خورد... «رضاييه زياد برف مي‌باريد... پايم را بريدند...» پدرش بقيه‌ي خانواده را مي‌برد به كردستان و مريم، دختر چهل‌روزه‌اش، مننژيت مي‌گيرد؛ ديگر نه مي‌شنود، نه حرف مي‌زند ... از طرف ارتش براي ساختن پاي مصنوعي راهي آلمان و فرانسه مي‌شود. به تهران كه برمي‌گردد، در ذخاير ارتش كه اداره‌اي مربوط به تسليحات و در خيابان سپه بوده، شروع به كار مي‌كند. آن روزها نه مي‌نوشته، نه ترجمه مي‌كرده است تا سال 1332 كه وارد سازماني سياسي وابسته به حزب فراگير آن زمان مي‌شود. گروه گروه دستگير و محاكمه مي‌شوند. يونسي جزو گروه دوم در انتظار اجراي حكم اعدام بوده كه از دست دادن پا در حين خدمت، او را از مرگ مي‌رهاند و حبس ابد با اعمال شاقه برايش رقم مي‌خورد. از زندان لشكر زرهي ـ جايي نزديك محل سكونت امروزش در عباس‌آباد ـ به زندان قصر منتقل مي‌شود و يك سال انفرادي... «از بخت‌ياري اوست شايد» كه هم‌بندان هشت سال همراهش، همه تحصيل‌كرده هستند و عده‌اي از فرنگ برگشته و آشنا به زبان. او هم كه كمي فرانسه مي‌دانسته، با استفاده از يك فرهنگ فرانسه به انگليسي، اشكالات لغت‌هاي انگليسي‌اش را مرتفع مي‌كند. فرهنگ حييم هم ديگر كمكش بوده است. وقتي اتاق‌ها بازتر مي‌شود، در گپ‌وگفت‌هاي زندان بحث به تعريف داستان و رمان كشيده مي‌شود. با اروپا و شوروي نامه‌نگاري مي‌كند كه اگر اطلاعاتي درباره‌ي داستان‌نويسي هست، برايش بفرستند. به حساب مدرسه‌ي بين‌المللي «تحصيل از طريق مكاتبه» در انگلستان پول واريز مي‌كند، برايش كتاب مي‌فرستند و او پيگير مي‌خواند و تمرين‌ها را انجام مي‌دهد.

«هنر داستان‌نويسي» در زندان نوشته مي‌شود. اين كتاب را مي‌خواند و دامنه‌ي مطالعه را بسط مي‌دهد. بعد از تنظيم مطالب، آن‌ها را به سياوش كسرايي كه به ملاقاتش مي‌آمده، مي‌سپارد و او هم به ناشري براي چاپ. «آرزوهاي بزرگ» چارلز ديكنز را هم آن‌جا ترجمه مي‌كند و كتاب به عنوان بهترين ترجمه‌ي سال در انجمن اسلامي دانشگاه تهران معرفي مي‌شود. «خياط جادوشده»ي سولومن را بينوويچ ـ نويسنده‌ي معاصر تولستوي - نيز ديگر ترجمه‌ي اوست؛ كتابي از نويسنده‌اي كه مي‌گويد، اگر مرا در آمريكا دفن كرديد، كنار قبر ثروتمندها چال نكنيد تا اگر زمين‌لرزه‌اي شد و در هم رفتيم، نه به آن‌ها توهين شده باشد، نه به من! «خانه‌ي قانون‌زده»ي ديكنز و «اسپارتاكوس» هوارد فاست ديگر كارهاي او در اين ايام است و «شرلي» از شارلوت برونته كه چون كتابي ضدكارگري بوده، يونسي از ترس خيانت به مردم و اين‌كه مبادا وسوسه شود و آن را بفروشد، مي‌سوزاندش.

بعد از زندان، سه سال بي‌كار مي‌ماند تا با محمد قاضي در كامپ‌ساكس همكار مي‌شود. قاضي هم‌ولايتي او بوده و از سال‌هاي دبيرستان نظام آشنايش. يونسي با قاضي كه ليسانسيه‌ي حقوق و كارمند بازنشسته‌ي دارايي بود، يك سالي در اين شركت دانماركي همكار مي‌شود و پنج ـ شش سالي هر شب با او در رفت‌وآمد است، هر دو با خانواده‌هاي‌شان در منزل يا در كافه و رستوراني. مهندس عزت‌الله راستكار - برادر فهيمه راستكار ـ در سازمان برنامه بانفوذ بوده و خوش‌نام. كار در مركز آمار ايران، وابسته به سازمان برنامه را او براي يونسي پيدا مي‌كند. به عنوان محقق، بعد مترجم، سپس رييس مركز به كار مشغول مي‌شود.

او كه دغدغه‌اش هماره معرفي مردمش و ايجاد تفاهم بين تيره‌هاي مختلف ايراني بوده، گفتن از كردها و كردستان را فراراه خود قرار مي‌دهد كه حاصلش مي‌شود: مسأله‌ي كرد و روابط ايران و تركيه، جامعه‌شناسي مردم كرد، كردها، جنبش ملي كرد، كردها، ترك‌ها، عرب‌ها و ... . «مردم ايران واقعا همديگر را نمي‌شناسند. نه تهراني آذربايجاني را، نه آذربايجاني كرد را، نه كرد خراساني را. همه تصور مبهمي از هم دارند و من همانند هر كس ديگري كه با زادگاه خود بيش‌تر مأنوس است، به نوشتن از كردستان پرداختم.»

علاوه بر ترجمه‌هايش، در داستان‌هايش چون «گورستان غريبان»، «خوش ‌آمدي»، «كج كلاه و كولي»، «‌مادرم دو بار گريست»، «دادا شيرين»، «رؤيا به رؤيا»، «دعا براي آرمن» و ... نيز همواره به طرح شخصيت‌ها و آداب و رسوم كردي توجه داشته؛ هرچند نخواسته مخاطب را درباره‌ي جغرافيا گيج كند. ابراهيم يونسي دوست دارد هر چه براي مردم مفيد است، انجام دهد؛ نه كاري از سر تفنن. او حتا خواسته تا تصور واهي را كه مردم ايران از ديگران دارند، اصلاح كند. ترجمه‌ي «اگر بيل استريت زبان داشت» درباره‌ي زندان‌هاي آمريكا، در همين راستاست و يا «تجارت اسلحه» او هرچند سه ـ چهار داستان براي «كتاب هفته» و «مجله‌ي سينما» ترجمه كرده، اما در ادامه متمركز به كار كتاب پرداخته و با سياوش كسرايي، نجف دريابندري، كريم كشاورز و ديگران همراهي داشته است. يونسي در زمينه‌ي شعر، كلاسيك‌ها را مي‌پسندد و از معاصران و نوپردازان، شعر مهدي اخوان ثالث، محمدرضا شفيعي كدكني و البته سياوش كسرايي را. زبان شعر خراساني برايش پرجاذبه است و شعري كه تا حدي قافيه در آن رعايت شده باشد. هرچند آثار ارزشمندي از راسل، شكسپير، اليوت، گوركي، داستايوفسكي و چخوف ترجمه كرده و كتاب‌هاي مرجعي چون «سيري در ادبيات غرب»، «سيري در نقد ادبيات روس»، «ادبيات آفريقا» و «تاريخ ادبيات يونان»؛ اما مجموعه‌ي چهارجلدي «تاريخ اجتماعي هنر» را كار سخت و پرزحمت خود مي‌داند. چند جلد كتاب‌هاي توماس هاردي با نام «سيروان آزاد» از او منتشر شده؛ تركيب نام دختر و پسرش. استاندار كردستان بوده و معذوريت‌هايي داشته براي چاپ كتاب با نام خود؛ از اين‌رو نام فرزندانش بر كتاب‌هايش نقش مي‌بندد.

ابراهيم يونسي متولد خردادماه سال 1305 در بانه‌ي كردستان است و از جمله تأليف‌ها و ترجمه‌هايش اين عنوان‌ها هستند:

حوزه‌ي زبانشناسي و ادبيات: جنبه‌هاي رمان اي. ام. فورستر، سيري در نقد ادب روس و دفتر يادداشت‌هاي روزانه يك نويسنده فئودور داستايوسكي.

داستان و رمان: گورستان غريبان، دلداده‌ها، فردا، مادرم دو بار گريست، كج‌كلاه و كولي، داداشيرين، شكفتن باغ، خوش آمدي، دعا براي آرمن.

ترجمه ادبيات: دن كيشوت، سه تفنگدار، پشه‌ي بيني‌دراز، سگ شمال، آرزو‌هاي بزرگ، اسپارتاكوس، خياط جادوشده، سه رفيق، طوفان، آشيان عقاب، يك جفت چشم آبي و اگر بيل استريت زبان داشت.

تاريخ و سياست: صهيونيسم، تجارت اسلحه، آمريكاي ديگر، جنبش ملي كرد، روابط ايران و تركيه و مسأله‌ي كرد.

«زمستان بي‌بهار» هم كتابي است كه در سال 1382 به قلم او منتشر شد. اين كتاب شامل خاطرات يونسي از كودكي تا آزادي از زندان است. در «يكي از ما» نيز امير حاجي صادقي در قالب گفت‌وگو به بيان زندگي و ديدگاه‌هاي يونسي پرداخته است.

منبعhttp://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1938916&Lang=P


خداوند او را بیامرزاد که صادقانه زیست و وظیفه اش را به درستی انجام داد. همچون دوستش محمد قاضی

طوفان شکسپیر را نخستین بار با ترجمه ی او خواندم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 1:26  توسط رفيق فردوسي  | 



با وجود همه ی گرفتاری های روزمره گفتم به بهانه ی و نه انگیزه ی زادرزوم، که به یقین هیچ اهمیتی ندارد، هدیه ای، هر چند ناچیز  به دوستان بدهم و آن هم چیزی نیست جز ترجمه ای آزمایشی و موزون از آغاز سرود یکم کتاب دوزخ دانته. البته هنوز نیاز به ویرایش دارد و از آن چندان خشنود نیستم. گزینش وزن مناسب در این میان، بسیار دشوار یا حتا ناشدنی می نماید و هنوز درباره ی وزنی که در زیر به کار برده ام، دل آرام نیستم. پس از ترجمه ی موزون کامل این سرود شاید به ترجمه ی منثور آن هم بپردازم. ترجمه ی کمدی الهی از آرزوهای من است اما انصاف را که ترجمه ی خوب آن دل شیر می خواهد. به هر حال اگر روزی بخواهم به ترجمه ی کامل آن دست بیازم، بی گمان از مترجمی ایتالیایی دان یاری خواهم گرفت. ترجمه ی پارسی بر اساس ترجمه های جان چاردی(1)، رابرت پینزکی (2) و ترجمه ی دانشگاه پرینستون سامان یافته. پیوند متن های اساس در پانویس آمده. شوربختانه به نسخه ی ورد آنها دسترسی ندارم که در اینجا بگذارم.با سپاس از دوست گرامی آقای دکتر قهرمانی که پیشنهادهای برای تغییر لت ها (مصرعها) جهت درست شدن وزن دادند، نیز از دوست فرهیخته، شهربراز، که پیشنهادهای ویرایشی شان مانند همیشه به کارم آمدند.

باری، من نیز خود چهل را رد کردم و از میانه ی راه زندگی هم گذشتم. حس غریبی ست.

کمدی الهی: دوزخ

ترجمه: داود خزایی

سرود یکم



در نیمه راه عمرمان
                             اندر مسیر زندگی
در جنگلی تاریک و گشن
                که گم شود هر راه راست
                                                      ناگاه خود را یافتم

آخر چه سان زان جنگل ِ

دشخوار و بدروی و خشن

اینک سخن بپراکنم

آن سان که یادش در دلم

دشنه کند بر پوست، مو 


گویی که حتا مرگ نیز

موحش نه آنسانی بود. لیکن چو در پایان ره، نیکوسرانجامیم بود

گویم تو را از آن سفر.


اما چه سان اندر شدم،

یارای گفتن، نیست ام، زیرا که خواب و سستی ای،

جانم فروبگرفت زود،

چون گام ناپروا زدم.

 

در انتهای دره ای اهریمنی که اش پیچ و خم
جانم ز ترس آگنده بود
در پیش پای تپه ای
ناگاه خود را یافتم.
چشمان به بالا دوختم

 

بر شانه اش تن پوش نور،

نوری از آن سیّاره ای

کو راه را بنمایدت، هر ره که پویی،

                                          غم مباد.

 

آنگاه دریاچه ی دلم، که ش بیم،

                                         پُرآگنده بود

زآغاز تا پایان شب،

آرام خود را بازیافت.


چونان یکی آب آزما، کو پای بر ساحل نهد

ز آشوبِ موجِ بیم ناک

                          افتان و خیزان، بی نَفَس

وانگاه رو  برگاشته تا بنگرد امواج را


من نیز رخ برگاشتم،

جانم هنوز آشوبناک،

                            اندر گریز

چشمان به راهی دوختم،

کز آن نه جان فانی ای،

جان در ربوده تاکنون.

...

ناتمام

 


(1) John Ciardi

Download Ciardi's translation of Inferno

http://www.mediafire.com/?hw4v87n908tpum6


(2) Robert Pinsky

http://www.amazon.com/Inferno-Dante-Bilingual/dp/B005MWJJIA/ref=sr_1_1?s=books&ie=UTF8&qid=1320092360&sr=1-1#reader_B005MWJJIA


Princeton version

http://etcweb.princeton.edu/dante/pdp


click on Go

گشن (به زبر نخست و سکون دوم و سوم در اینجا): انبوه و درهم

فردوسی راست:

چنین گفت کای مرد گردن فراز

چنین لشکر گشن و این گونه ساز.


اسدی راست:

درختی گشن شاخ بر شخ کوه

از انبوه شاخش ستاره ستوه

بلندیش با چرخ همباز بود

ستبریش بیش از چهل باز بود

(به نقل از نوشین، 1386، 76 زیر واژه ی باز). باز یعنی ارش و آن از بن دست بود تا سرانگشت

نوشین، عبدالحسین. واژه نامک، فرهنگ واژه های دشوار شاهنامه. تهران: معین، 1386.

توصیه می کنم واژه نامک را تهیه کنید و سطر به سطر بخوانید. در اینجا

http://shahnameh.eu/vajehnamak2.html

هم نسخه ی برخط آن هست که بهتر است خود کتاب را تهیه کنید


فرخی راست:

شه سپه شکن جنگجو ز پیش ملک
میان بیشه ٔ گشن اندرون خزید چو مار.

برای نمونه های بیشتر نک. لغت نامه


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 0:0  توسط رفيق فردوسي  | 



کانون پژوهش های ایران باستان در پیوند زیر روز هفتم آبان را روز کورش بزرگ دانسته اند

http://www.cais-soas.com/news/index.php?option=com_content&view=article&id=151:happy-international-day-of-cyrus-the-great&catid=45

به همین انگیزه، از وبسایت پژوهشگر روزگار نخست، رضا مرادی غیاث آبادی، گزیده ی منشور کورش هخامنشی و پیوند متن کامل آن را در زیر می آورم:


منشور کورش هخامنشی

گزیده: رضا مرادی غیاث آبادی

منم کـوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَکَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ … نوه کورش، شاه بزرگ … نبیره چیش‌پیش، شاه بزرگ …

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل‌های پاک مردم بابـل را متوجه من کرد … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد … من برای صلح کوشیدم.

من برده‌داری را بر‌انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.

مَـردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد … او برکت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم …

من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم و خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیکره خدایان سومر و اَکَـد را که نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مَردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم. بشود که دل‌ها شاد گردد.

بشود، خدایانی که آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند: ‘‘ به کورش شاه، پادشاهی که ترا گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’

من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.

*برگرفته از:

http://ghiasabadi.com/manshur.html

برای متن کامل اینجا را ببینید

http://ghiasabadi.com/manshur.html“

این کشور ما باید خرم شود، باید بالنده شود”. (بند ۱۳۰ فروردین یشت از اوستای کهن)

این کهن‌ترین آرزو و نیایش و دعایی است که در متون ایرانی باقی مانده است؛ در این کهن‌ترین خواسته نیاکان ایرانیان تنها برای «خرمی و بالندگی میهن» دعا شده است. 

رضا مرادی غیاث آبادی

http://ghiasabadi.com/avesta-farvardin.html

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 0:0  توسط رفيق فردوسي  | 

سلام و تسلی

برای پیر محمد احمدآبادی*


ديدي دلا كه يار نيامد         

گرد آمد و سوار نيامد

بگداخت شمع و سوخت سراپاي         

وآن صبح زرنگار نيامد

آراستيم خانه و خوان را
وآن ضيف نامدار نيامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نيامد
آن كاخ ها ز پايه فرو ريخت
وآن كرده ها به كار نيامد
سوزد دلم به رنج و شكيبت
اي باغبان! بهار نيامد
بشكفت بس شكوفه و پژمرد
اما گلي به بار نيامد
خشكيد چشم چشمه و ديگر
آبي به جويبار نيامد
اي شير پير بسته به زنجير
كز بندت ايچ عار نيامد
سودت حصار ، و پيك نجاتي
سوي تو و آن حصار نيامد
زي تشنه كشتگاه نجيبت
جز ابر زهربار نيامد
يكي از آن قوافل پربا ـ
ـ ران گهر نثار نيامد
اي نادر نوادر ايام
كه ت فر و بخت ، يار نيامد
ديري گذشت و چون تو دليري
در صف كارزار نيامد
افسوس كان سفاين حري
زي ساحل قرار نيامد
و آن رنج بي حساب تو ، درداك
چون هيچ در شمار نيامد
وز سفله ياوران تو در جنگ
كاري بجز فرار نيامد
من دانم و دلت ، كه غمان چند
آمد ، ور آشكار نيامد
چندان كه غم به جان تو باريد

باران به كوهسار نيامد


مهدی اخوان ثالث

برگرفته از دفتر زمستان 1335

پیر محمد همان دکتر محمد مصدق است و احمدآباد همان دهکده ای بود که سالها رهبر نهضت ملی ایران در دوران سلطنت شاهان سلسله پهلوی در آنجا در تبعید به سر برد.به خاطر فضای آن روزگار، اخوان به ناچار خودسانسوری کرده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 12:42  توسط رفيق فردوسي  | 

عشق، جانست، عشقِ تو جان تر
لطف، درمان، وز تو درمان تر
کافری هایِ زلفِ کافرِ تو
گشته ز ایمانِ جمله ایمان تر
جان سپردن به عشق آسانست
وز پیِ عشقِ توست آسان تر
همه مهمانِ خوانِ لطفِ تواند
لیک این بنده زاده مهمان تر
بی تو هستند جمله بی سامان
لیک من بی طریق و سامان تر
عشق تو کان دولت ابدست
لیک وصلِ جمالِ تو کان تر
تیغِ هندیِ هجر بُرانست
لیک هندیِ عشقِ بُران تر
هر دلی چارپَره در پیِ توست
دل ما صدپَرَست و پَران تر
دیدن تو به صد چو جان ارزان
عوض نیم جانم ارزان تر
گر چه این چرخ نیک گردانست
چرخِ افلاکِ عشق گردان تر
همه ز افلاکِ عشق در ترسند
وان فلک در غم تو ترسان تر
شمس تبریز همتی می دار
تا شوم در تو من عجب دان تر

 

مولانا

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 14:22  توسط رفيق فردوسي  | 




شعر زیر را چندین سال پیش ترجمه کرده بودم اما هنوز دو لختش مانده بود و دستم برای تمام کردنش پیش نمی رفت. دوست گرامی‌ شهربراز، که سپاسگزاری از او، به راستی‌، در توانم نیست، از سر لطف سه لخت پایانی شعر را به چند گونه، ترجمه کردند و فرستادند. و من با نگاه به فضای شعر واژگان نهایی را برگزیدم. با یاری شان این ترجمه سرانجام به صورت فرجامین خود نزدیک می شود.  با سپاس از ایشان.


خود شعر را در نظرات می گذارم. نظرات دوستان یاریگر خواهد بود.آن را پیشکش می کنم به مسیحا، کودکی که گوشش به لالایی و شعر خو کرده.


لالایی/نازآوای گهواره


بیا ای خواب شیرین سایه­ ای ساز

به روی کودک دلبند من باز!

همان خوابی که جنسش جویبار است

کنار ماه، ساکت، آبدار است!


بیا ای خواب شیرین نرم و آرام

به ابروها بباف آن تاج گلفام!

بیا آخر فرشته، مهربان خواب

به روی کودک خوشحال من تاب!


بیایید ای همه لبخند شیرین

میان شب، برِ دلبند دیرین!

همه لبخندهای ناز مادر

که شب نیرنگ می­ بازد سراسر.


مبادا آن کبوترناله­ ها باز

براند خواب را از چشم­ پُرناز!

شکرخندت، شکرآهت به نیرنگ

فریبد ناله­ ها را هم به آهنگ.


بخواب ای کودکم ای کودک شاد!

که هستی هست خواب و از غم آزاد.

بخواب ای کودکم در خواب شادان

که مادر اشک­هایش گشته غلطان.


به رویت، کودکم ای نازنینم

اثر زان صورت قدسی ببینم

به مانندت زمانی چهر دلبند

برایم گریه می­ کردی خداوند:


بسی مویید بر من، بر تو، بر ما

زمان خُردی خود، آن مسیحا

اگر آن روی قدسی را ببینی،

بر آن لبخند نغز و دلنشینی!


تبسم کرده بر تو، بر من، و ما

خدایی کو زمانی شد مسیحا

به روی کودکان لبخند او بین

زمین و آسمان را داده تسکین.


ویلیام بلیک

ترجمه: داود خزایی

William Blake

A CRADLE SONG

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 0:0  توسط رفيق فردوسي  | 

دردی به دل رسید که آرام جان برفت

وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت

شاید که چشم چشمه بگرید به های های

بر بوستان که سرو بلند از میان برفت

بالا تمام کرده درخت بلند ناز

ناگه به حسرت از نظر باغبان برفت

گیتی برو چو خوش سیاووش نوحه کرد

خون سیاوشان زد و چشمش روان برفت

دود دل از دریچه برآمد که دود دیگ

هرگز چنین نبود که تا آسمان برفت

تا آتش است خرمن کس را چنین نسوخت

زنهار از آتشی که به چرخش دخان برفت

باران فتنه بر در و دیوار کس نبود

بر بام ما ز گریهٔ خون ناودان برفت

تلخست شربت غم هجران و تلخ‌تر

بر سرو قامتی که به حسرت جوان برفت

چندان برفت خون ز جراحت به راستی

کز چشم مادر و پدر مهربان برفت

همچون شقایقم دل خونین سیاه شد

کان سرو نوبر آمده از بوستان برفت

خوردیم زخمها که نه خون آمد و نه آه

وه این چه نیش بود که تا استخوان برفت

هشیار سرزنش نکند دردمند را

کز دل نشان نمی‌رود و دلنشان برفت ...


باقی این سوگ سرود -مرثیه-سعدی را از

http://fa.wikisource.org/wiki

بخوانید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 2:28  توسط رفيق فردوسي  |