تبليغاتX
هفت خوان
آشنایی با ادبیات ایران و جهان

يكي از دوستان پرسشي رو مطرح كردند، كه سعي مي كنم يه مقداري مطلب رو روشن كنم.

 

پرسش:

با خودم فكر ميكنم كه الان من اينجا هستم با اين شرايط و اين هويت. اگر پيش از اسلام يا در منطقه ديگري از اين كره به دنيا مي آدم چه هويت و بينشي داشتم؟ و از اين قبيل سوال ها . اديان و مذاهب جز قسمتي از تاريخ انسان كه ان هم همه با افسانه و شايد ارزوها يا خودخواهي بشر تحريف شده نيست. شما به عنوان يك استاد كه دانشجويش را راهنمايي كند ، يا پدري كه دخترش را روشن مي كند چه جواب مي دهيد.

 

 

تأمل:

درباره ي پرسش بالا ميشه چند تا كتاب نوشت ولي تلاش مي كنم چند نكته رو بنويسم تا شايد بعدا بيشتر بهش بپردازم. درباره ي دين و تاريخ دين و تحولات آن، نظرات مختلفي داريم. يكي از رايج ترين نظرات درباره ي تحول دين بر اساس حضور انسان در طبيعت است به اين صورت كه انسان با ديدن عناصر طبيعي سعي در تبيين آنها كرده، مثلا گرماي خورشيد رو حس كرده و گفته خدايي هست به نام خداي خورشيد. بادها رو حس كرده و گفته خداي باد داريم. بعد در اثر پيشرفت علم تعداد اين خداها كم شده، و به يك خدا محدود شده، (حركت از monotheism به polytheism) در بعضي جاها اين خدايان جاي خودشون رو به فرشته ها داده اند. مثلا در گلستان سعدي داريم "فرشته اي كه وكيل است بر خزاين باد/چه غم خورد كه بميرد چراغ پيرزني." يا مثلا در صحيفه ي سجاديه از "گنجوران باران" ياد مي شود. حالا فرشته چيست بماند كه به بحث مربوط نمي شود. نكته اي كه بايد به خاطر داشت اين است كه دين در زمانهاي مختلف با توجه به دانش آن زمان مطرح مي شده. خوب، تا چند وقت پيش شايد حدود 30- 40 سال پيش كه علم پيشرفت شديدي داشت بعضي از دانشمندان با خدا، خداحافظي كردند (نيچه هم در فلسفه اين كار رو كرد) حالا با پيشرفت هاي فيزيك كوانتم دوباره به خدا سلام كرده اند. (فيلم What the bleep! Down the rabbit hole  را ببينيد (بازم ارجاع دادم!!)) دستاويزِ قدرت شدن هم البته در طول تاريخ براي دين پيش آمده كه  نتايج جالبي در بر نداشته (قومها و اديان مختلف را در نظر بگيريد). در اقوام بدوي خوب دين با جادوگري همراه بوده و قرباني هاي ناجوري هم نصيب خدايان مي كرده اند، مثل قرباني كردن كودكان يا جوانان تازه بالغ. ولي هر چه ميزان لطافت بيشتر شده همانندي اديان هم بيشتر شده مثلا قبيله اي از سرخپوستان معتقدند نبايد زمين رو اذيت كرد چون حكم مادر زمين داره (نبايد زمين رو سخت خراش داد) يا در ايران باستان راه رفتن بدون كفش گناه به حساب مي آمده چون اگر خون يا ريمي در اثر برخورد با با شيء تيزي بر زمين مي ريخته زمين رو آلوده مي كرده و آب دهان به زمين انداختن، پادافره داشته. خب ميبينيد كه هماننديهايي در بين هست.

مونده به اين كه شما كدام قسمت رو بخواهيد در نظر بگيريد. (منظوره اينه كه مي خواهيد سلام كنيد يا خداحافظي!) خوب، اگه از يه فيزيكدان بپرسيد "انرژي چيه؟" ميگه "چيزي كه بوده هست خواهد بود و تغيير شكل مي ده" حالا از يه عالم الهي بپرسيد "خدا چيه؟" ميگه "چيزي كه بوده هست خواهد بود و تغيير شكل مي ده." خوب پس تفاوت در ترمينولوژي هست نه مفهوم. به نظر من خدا كه سرمنشاء دين به حساب مي آد، انرژي هوشمند حاكم بر كل هستي است. و انسانها با توجه به ميزان داشتن هارموني با اين انرژي مي توانند از آن پيام دريافت دارند. سهراب سپهري يه مثال مدرن است، امرسون هم يه مثال آمريكايي. پيامبران هم مثالهاي قديمي تر. مولوي هم كه مثال آشكار. حالا آميختگي خرافات و جهل و كم دانشي و خودخواهي، خوب، مشكلات زيادي ايجاد كرده كه با وجه به بينش هاي جديد مي توان اين موارد رو حل كرد.

درباره ي به دنيا آمدن پيش از اسلام يا جاي ديگه خب بله. هويت شما تحت تاثير جو آن روزگار و مكان قرار مي گرفت و شايد طور ديگري مي انديشيديد. ولي اگر نيك بنگري مي بيني كه اساس دين بر پايه وحدت عالم هست. يعني همه ي اجزاي طبيعت، همه ي افراد، همه ماهيها و غيره غيره با هم در ارتباط هستند و نيرويي هوشمند در كار هست و قضايا را كنترل مي كند و ما هم در اين روند دخيل هستيم. به عبارت ديگر دينهايي كه به نوعي الوهيت باور دارند مشتركات بسياري دارند و مي توان بر آنها تاكيد كرد و به اين نتيجه رسيد كه همه ي اديان الهي در اصل يكي هستند فقط با توجه به ظهور در زمان و مكان خاص تفاوتهايي با هم دارند كه در جزئيات است نه كليات.

نمي دانم اين مختصر مشكل را كمي  روشن يا حل كرد يا نه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 3:16  توسط رفيق فردوسي  | 

يكي از دوستان اطلاعات مختصري درباره ي دوره هاي ادبيات انگليسي خواسته بود. اينجا را ببينيد:

http://en.wikipedia.org/wiki/English_literature

بعد هم كتاب An Outline of English Literature و بعد An Introductory Guide to English Literature را بخونيد.

اينها رو كه خونديد باز بپرسيد كه بگم چي بخونيد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 0:5  توسط رفيق فردوسي  | 

 اي جان و اي دو ديده ي بينا، چگونه اي؟

وي رشك ماه و گنبد مينا ! چگونه اي؟

اي ما و صد چو ما ز پي تو خراب و مست

ما بي تو خسته ايم، تو بي ما چگونه اي؟

آنجا كه با تو نيست، چو سوراخ كژدم است

وانجا كه جز تو نيست، تو آنجا چگونه اي؟

اي جان، تو در گزينش جانها چه مي كني،

وي گوهري فزوده ز دريا، چگونه اي؟

اي كوه قافِ صبر و سكينه، چه صابري؟

وي عزلتي گرفته چوعنقا، چگونه اي؟

عالم به توست قايم، تو در چه عالمي؟

تن ها به توست زنده، تو تنها، چگونه اي؟

اي آفتاب از تو خجل، در چه مشرقي؟

وي زهر ناب با تو چو حلوا، چگونه اي؟

زير و زبر شديمت بي زير و بي زبر

اي درفكنده فتنه و غوغا، چگونه اي؟

اي شاه شمس، مفخر تبريز بي نظير،

در قابِ قوس قُرب و در اَدني چگونه اي؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 11:20  توسط رفيق فردوسي  | 

شعر «سورة تماشا» در كتاب حجم سبز تجلّيِ پيامبرگونگيِ سهراب است. نهادنِ شعر در اين كتاب  چه به سبب تقدّس و چه براي همگوني با رنگِ سبز طبيعت، رنگي ويژه به «سورة تماشا » داده است.  

شعر با عبارتِ «به تماشا سوگند!» (س1) آغاز مي شود. اين شروع توفاني، به سبك سوره هايي از قرآن كريم سروده شده كه با سوگند آغاز مي شوند مانند: «سوگند ياد كنم به روز رستخيز،» (آيه ي1 سوره ي قيامت) «سوگند ياد كند به آسمان و بدان ستارگان كه به شب برآيد،» (آيه ي1 سوره ي طارق) «سوگند ياد كند  به آفتابِ چاشتگاه»      (آيه ي1 سوره ي شمس). پس در همان آغاز با شعري ديگرگونه روياروييم. اما شاعر نه به عناصر طبيعت چون ماه و آفتاب كه به عملكردِ چشم سوگند مي خورد. معناي «تماشا» در اينجا، شايد همان observation در ديدگاه كريشنا مورتي باشد (شميسا، ) مبني بر اينكه براي ديدنِ درستِ اشياء بايد در آنان محو و حل شد. يعني بايد با آنان يكي شد. به ديگر سخن، آدمي بايد خود را كنار بگذارد تا بتواند در دلِ اشياء نفوذ كند. به گونه اي ديگر هم شايد بتوان اين گونه تماشا را با امرِ فنا في الله در عرفان روشن كرد. به اين معنا كه تنها وقتي خدا را مي توانيم شناخت كه در او محو شويم مانند پروانه اي كه در تابِ شمع مي سوزد و با او يگانه مي شود. (رجوع به داستان پروانگان ار منطق الطير عطار) خودِ واژه ي “سوگند” از واژه يِ اوستاييِ saokenta به معناي گوگرد گرفته شده است و گويا در صورتِ ابرازِ گفتارِ دروغ در محكمه هاي پيشين به دروغگو آبِ گوگرد مي خورانده اند. پس معناي سطر نخست مي تواند اين بود كه «به تماشا سوگند، من دروغ نمي گويم.»

            در سطر دوم سوگندي ديگر ياد  مي كند، باز هم مانند قرآن (سوره ي شمس) كه گاه چندين آيه از يك سوره با سوگند آغاز مي شود. اين بار به عملكردِ زبان سوگند مي خورد، “و به آغاز كلام!” (س2) از ديدگاه ريشه شناسيك، واژه ي “آغاز” فارسي نيست بلكه سغدي است. (برشنيده از بدرالزمان غريب) زبانِ سغدي يكي از زبانهاي باستاني ايرانِ باستان است كه هنوز به گونه اي از آن در دره ي يغناب سخن مي گو يند. از اين ديدگاه خود واژه ي آغاز هم به باستانگونگيِ سخن اشاره       مي كند. در رساله ي نخست يوحنّا (كتاب مقدس، عهد جديد، 386) مي خوانيم، “آنچه از ابتداء بود و آنچه شنيده ايم و بچشم خود ديده، آنچه بر آن نگريستيم و دستهاي ما لمس كرد دربارة كلمة حيات، و حيات ظاهر شد  (آيات 2-1، حروف سياه از من است). منظور از كلمه ي حيات، مسيح (ع) است. گويي مسيح تجلّيِ سخنِ خداوند است. از ديگر سوي در اسلام پاژنامِ حضرت موسي (ع) كليم الله است كه در سنت اسلامي بيشتر با سخن مرتبط است. بنابراين، منظور از سوگند به آغاز كلام، سوگند به پيامبران هم مي تواند باشد، (و از حرارت تكليم در تب و تاب است) ديگر آنكه، سخنِ خداوند با نمود آن يكي است. در باب نخست عهد عتيق (1904)، سِفرِ پيدايش، واژه هاي “گفت” و “ناميد” جمعاً 15 بار به كار رفته اند و همه براي آفرينشِ آفريدگان، مانند “و خدا گفت روشنائي بشود و  روشنائي شد” (سِفرِ پيدايش آيه 3). پس سوگند به آغاز كلام، سوگند به آغازِ آفرينش هم هست.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:17  توسط رفيق فردوسي  | 

در سايت www.danoush.ir مقاله ي ترجمه شده اي درباره ي فمينيسم منتشر شده. به آنجا مراجعه بفرماييد.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:6  توسط رفيق فردوسي  | 

خواهشمندم از پيوند ميهن اي ميهن ديدن بفرماييد و در گردآوري مطالب ياري ام كنيد./سپاس
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 9:58  توسط رفيق فردوسي  |