تبليغاتX
هفت خوان
آشنایی با ادبیات ایران و جهان

اين مقاله پيش از اين در مجموعه ي مقالات كنفرانس ادبيات فارسي دانشگاه تربيت مدرس (۱۳۸۴) به نام "سرير سخن" به چاپ رسيده است.

داود  خـزايي

 

دوره ي ويكتوريا (1830-1901م) كه نام ملكه ويكتوريا را بر پيشاني خود دارد، از مهمترين دوره ها در تاريخ و ادبيات بريتانيا به شمار مي آيد. ملكه ويكتوريا از 1837  تا سالِ مرگش 1901 بر بريتانيا و مستعمراتش فرمان راند و به خويش مي باليد كه خورشيد در قلمرواش غروب نمي كند.اين دوره با صنعتي شدن بريتانيا مقارن بود. رشد لندن نيز بسياري را به ديدن آن شهر مي كشانيد و تكاني عظيم جامعه را به سوي زندگي مبتني بر اقتصاد نو مدني به جنبش در آورد و اين جنبش در همه ي سوهاي جامعه خود را نشان داد. ثروت از چهار گوشه ي جهان به انگليس سرازير مي شد و در پايان قرن، انگليس امپراتور كره ي خاك به حساب مي آمد.

 

اما همين صنعتي شدن تندپا و غيرمنظم مشكلات اجتماعي و اقتصاديِ ويژه ي خود را نيز به همراه آورد. دوره ي ويكتوريا را معمولاً به سه دوره تقسيم مي كنند: دوره نخست (1830-1848)  كه آن را روزگار  سختي ها مي نامند؛ از ان جمله قد برافراشتن طبقه ي فرومتوسط و متوسط بود كه جامعه ي طبقاتي آن را آسان بر نمي تافت. ركود اقتصادي و بيكاري، زندگي در مكان هاي پست دور از بهداشت، كار سخت روزانه براي همه ي اعضاي خانواده هم در نتيجه ي صنعتي شدن پيش مي آمد. حتا كودكان پنج ساله نيز در معادن زغال سنگ به مدت 16 ساعت در روز كار مي كردند. دوره ي دوم (1848-1870) دوره ي رونق اقتصادي و مجادلات مذهبي است. شكوفاييِ علومِ مختلف، دانشمندان را وامي داشت كه اقوالِ انجيل و تورات را به نقد بكشند. كساني نيز با آنان در كشمكش بودند. دوره ي سوم (1870-1901) زمان فروپاشي ارزش هاي ويكتوريايي است. ركود اقتصادي سال هاي 1873 و 1874 ميزان مهاجرت را افزايش داد. ظهور بيسمارك در آلمان و كمر راست كردن آمريكا از زير فشار جنگ هاي داخلي تهديدي براي انگليس به شمار مي آمد. طبقه ي كارگر هم امتيازات خود را خواستار بود. هنرسنجاني نظير والتر پي تر و پيروانش در چنين روزهايي انديشه اي خيامي را مي پذيرفتند كه راه حلي يافت نمي شود و مي گفتند كار ما اين است كه كه آنات تندگذر زيبايي را در “اين روزِ كوتاهِ سرد و  آفتابي” به خوشي بگذرانيم (ايبرامز، 893-899).

 

متيو آرنولد(1822-1888)، شاعر، منتقد ادبي و اجتماعيِ دوره ي ويكتوريا در چنين روزگاري مي زيست. در نظر آرنولد، شعر اگر برآن است زندگي را تحمل پذير كند، بايد شادي آور باشد (ايبرامز، 1347). اما، خود آرنولد هم از تنش هاي عصر ويكتوريا بر حذر نبود. آيا در جامعه اي صنعتي كه داعيه ي پيشرفت داشت و كودكان در خانه هاي كار و معادن زير فشار كار كمر خم كرده بودند، شادماني جايي داشت؟ آرنولد، با توجه به شرايطي كه برشمرده شد، از آسيا بي خبر نبود و از ميان كتاب هاي شرقي به بگاواگيتا، كتاب مقدس هندوها دلبستگيِ ويژه داشت. بگاواگيتا مالكيت بر روان را مي طلبيد اما آيا اين جهان از عمل بي نياز شده بود؟ او به دوگانگيِ مابين انديشه و عمل و لزوم پيوستگيِ آن دو بسيار مي انديشيد و در جستار فرهنگ و هرج  و مرج  به آن پرداخته است.

 

آرنولد در ديباچه ي مجموعه ي اشعارش كه در سال 1853 منتشر شد، به عصر خويش چون “دوره اي فاقد شكوه اخلاقي” مي نگريست و هم از اين رو بود كه شعر نمايشي امپداكليز بر فراز اِتنا را از اين مجموعه زدود زيرا اين شعر را “گفتگوي ذهن با خود” مي ناميد كه در آن رنج، خود را به شكل عمل بيرون نمي ريزد، و وضعيت درازدامني از دردِ ذهني در آن تداوم مي يابد كه هيچ پيشامدي يا اميدي يا مقاومتي آن را از بين  نمي برد، نيز بدان سبب كه در آن هر چيزي را مي بايست تاب آورد، اما هيچ نكرد. آرنولد چنين موقعيت هايي را دردناك مي شمرد نه تراژيك و نمود آنها را در شعر هم دردناك مي داند (اِلات، 252-253). او كه دانشمند ادبيات كلاسيك به شمار مي آمد، در پي تغييري در روند شعري خود بود؛ شعري به سبك آثار كلاسيك كه سادگيِ فاخر خود را با تأثرانگيزي به هم در آميزد. افزون بر اين تأكيد بسيار آرنولد را بر اعمال انساني نبايد از ياد برد. او در ديباچه ي مجموعه ي  سال 1853 كه بيانيه ي شعريِ او هم به حساب مي آيد،   مي نويسد:

پس شاعر، در مرتبه ي نخستين بايد عملي ارجمند را برگزيند؛ اما كدامين اعمال ارجمند اند؟ مسلماً، آنها كه به قدرتمنديِ تمام خوشايند احساسات عظيم و ابتدايي انسان باشند: خوشايند آن احساساتِ بنياديني كه جاودانه در نژاد مي زيند، و مستقل از زمان اند. . . . پس، تاريخ عمل، اهميتي ندارد، خود عمل، گزينش آن و ساخت آن است كه اهميت تام دارد. (اِلات، 254-255)

از همين روست كه آرنولد گزينش خود را چندان محدود به زمان يا مكان ويژه اي نمي كند، هر چند باستانيان و شكسپير را بس ارج مي نهد. او بزرگي را اين بار در روزگار نخست مي جويد و داستاني از ايران را    دستمايه ي شعر خود مي كند تا نظريه ي شعري خود را بنماياند. در نامه اي كه هنگام سرودن سهراب و رستم به دوست اش آرتور هيو كِلاف مي نويسد چنين مي آورد: “تازگي چيزي را به پايان رسانده ام كه بيش از هر اثري كه تا به حال نوشته ام مرا خوش مي آيد . . . در اين مورد، مصالح شعر سرتاسر نيكو بود، و عجب چيزي است! و جوانان چه كم در مي يابند كه چيست - كه چطور همه چيز است.” (يوهنان، 83) بعدها در   نامه اي، به كِلاف كه شعر كولي دانشمند را بر سهراب و رستم ترجيح مي داد نوشت:

خوشحالم كه كولي دانشمند را دوست داري اما اين شعر برايت چه    مي كند؟ همر جان مي بخشد شكسپير جان مي بخشد و گمان مي كنم سهراب و رستم هم به شيوه ي كم توان خود جان مي بخشد   كولي دانشمند در بهترين حالت، اندوه خوشايندي را بيدار مي سازد. اما اين چيزي نيست كه ما مي خواهيم.

سرنوشت ميليون ها انسانِ شكوه گر

در مشقت و درد تيره مي شود

آنچه مي خواهند چيزي است كه جاني به آنها ببخشد و شرافتمندشان كند نه اينكه اشتياقي بر اندوهشان يا مرحمتي ير رؤياهاشان، بريزد (ادواردز، 62)

تقابل بين انديشه و عمل، و در نهايت سازش بين اين دو، چيزي است كه آرنولد ضروري مي داند و در شعر بلند  سهراب و رستم يعني مهمترين شعر شرقيِ او، تجلي يافته است.

 

پس از رباعيات خيامِ فيتس جرالد، سهراب و رستم را  مهمترين اثر در آشنايي خوانندگان انگليسي با شعر فارسي مي دانند (يوهنان، 78). سهراب و رستم در 892 سطر در قالب شعر سپيد، تلاش او را در آفريدن شعري نشان مي دهد كه ملزومات شعري اش آن را مي طلبيد. نخستين بار آرنولد در كتاب تاريخ ايران اثر سِر جان ملكم با اين داستان آشنا شد اما به شرح كامل ترِ آن دست نيافت تا اينكه در مقاله اي كه سنت بوو ـ منتقد فرانسوي ـ در نقدِ ترجمه ي ژول مول از شاهنامه نوشته بود، به تفصيل از رخدادهاي داستان آگاه شد و با توجه به آن شعر را سرود (اميري، هيجده و نوزده). هر چند  به نظر مي رسد از ترجمه ي معروف اتكينسون ـ به صورت مثنوي ـ بي اطلاع نبوده است.

 

آرنولد عنوان شعر را چنين مي آورد، “سهراب و رستم :واقعه اي ضمني” و مشخص مي كند كه از داستان فردوسي تنها پاره اي را برمي گزيند، يعني تنها رزم سهراب و رستم را.

 

داستان با وصفِ سپيده دم و رود جيحون آغاز مي شود كه ميغ از آن بر مي خيزد، “و نخستين سپيده ي سحري بر خاور گسترده شد / و ميغ از رود جيحون برخاست.” (س1-2) و با آغاز شب به پايان مي رسد. سپيده دم را مي توان نماد سهراب دانست كه زاده مي شود و در دل شب نهان مي گردد. ميغ هم پرده اي در برابر چشم   مي كشد كه تشخيص را از چشم مي ربايد. پس از برخاستن از خواب سهراب به ديدار پيران ويسه مي رود و قصداش را چنين آشكاره مي كند، “در جستجوي يك مرد بوده ام، يك مرد، تنها يك مرد” (س 49، با تصرف). مهربانيِ پيران بر سهراب بيشتر ما را به ياد مهرباني هاي پيران بر سياوش و كيخسرو در شاهنامه مي اندازد. پيران، سهراب را اندرز مي دهد كه رستم را از راه آشتي بجويد نه جنگ. هومان ايرانيان را مي خواند كه هماوردي براي سهراب برگزينند. كسي يافت نمي شود و گودرز رستم را مي جويد كه سراپرده ي خود را از سرِ ترشرويي جدا از ديگران برپاكرده است. رستم پس از بحث و جدلي كه بي شباهت به مجادله يِ آشيل با پيام آورانِ آگاممنون نيست، راضي به نبرد با سهراب مي گردد و با سلاحي ساده و سپري كه نشاني بر آن نيست آهنگِ رزم مي كند. سهراب نيز چون جواني نازپرورد و “نازك اندام و دردانه” تصوير مي شود، كه بيشتر خاطره ي روميو را در ذهن زنده مي كند تا جواني جوياي نام از ايران باستان را. سهراب كه پيكر بي مانند رستم را بر ريگها و موهاي سپيد را بر سرِ او مي بيند، مي شتابد و زانوان او را در آغوش مي گيرد و سوگنداش مي دهد كه آيا رستم نيستي؟ لابه هاي سهراب كارگر نمي شود و نبرد در مي گيرد. گرز رستم بر سهراب چابك فرو نمي آيد و سهراب، همچون هملت، هر چند مجال آن دارد شمشير از نيام بر كشد، چنين نمي كند و چند بار مي گويد كه دلش بر رستم مي جنبد. اما پس از آن كه رستم او را “دخترِ گريزپايِ سست دست” (س457) و “دلبركِ تابيده مويِ و پايكوب چرب زبان” (س 458) مي خواند، او نيز رزم را مي آغازد. ابري بر آسمان پديد مي آيد و روي خورشيد را تيره مي گرداند و تند بادي از زير پايشان بر مي خيزد “و هر دوان را در گردبادي از شن در مي پيچد” (س485) نيزه ي رستم زره سهراب را مي شكافد اما پوست را نه، و شمشير سهراب افسر تارك رستم را از بن مي درد، اما تارك اش را نه. نبرد پي گرفته       مي شود. ضربه ي دوم سهراب بر تارك رستم شمشير خودش را هزارپاره مي كند. اما رستم نه به آن حيلت در شاهنامه، كه با نام خود سهراب را مي فريبد:

سپس رستم سر بلند كرد، چشمان سهمناكش

خيره شد و نيزه ي هراس انگيز خود را بالا برد و به جنبش درآورد

و فرياد كرد “رستم!”. سهراب اين بشنيد،

حيران شد و گامي به پس رفت

و مژگان زنان در پيكري كه پيش مي آمد خيره شد.

آنگاه سرگشته برجاي ايستاد،

و سپري را كه پناهش بدان بود از دست رها كرد و نيزه پهلويش را دريد. (سس514-520)

سهراب كين خواهي رستم را فراياد رستم مي آورد و رستم كه گمان مي كند فرزندش دختر است،  سخن سهراب را نمي پذيرد چرا كه تهمينه از بيمِ آن كه مبادا رستم سهراب را رزم آزمايد پيام داده بود كه فرزندش دختر است. رستم مُهر خود را، و نه مهره ي خود را  كه به شكل سيمرغ است و با شنگرف بر بازوي سهراب نقش بسته مي بيند و او را باور مي دارد. سهراب هم مرگ خود را به تقدير نسبت مي دهد و شاد است كه پدر را، هر چند در دم مرگ، يافته است. سخن گفتن سهراب با رخش البته از نكته هاي بديع داستان است كه گمان مي رود آرنولد آن را از مويه ي تهمينه بر اسب سهراب، آن هم از ترجمه ي اتكينسون ـ گرفته باشد. شعر با توصيف بسيار زيبا و معروف رود جيحون به پايان مي رسد.

 

آرنولد سهراب و رستم را به پيروي از همر سروده و از قراردادهاي شعرِ حماسيِ يوناني و حتا از قوانين حاكم بر نمايشنامه هاي كلاسيك يونان بهره مي گيرد. طبق تقسيم بندي ثرال حماسه به دو گونه ي كلي بخش پذير است: حماسه ي شفاهي و حماسه ي هنري. حماسه ي شفاهي آن است كه نويسنده ي مشخصي ندارد (175) اما سراينده اي داستان هاي حماسي پيشين را كه در زبان مردم رايج بوده به گونه اي وحدت يافته در  مي آورد و حماسه ي هنري آن است كه نويسنده اي مشخص دارد و پيش از آن در جايي وجود نداشته است. البته اين سخن بدان معنا نيست كه حماسه هاي شفاهي از هنر بي بهره اند. بر اين اساس، سهراب و رستم  شعر حماسي هنري به شمار مي آيد. اين موضوع هم كه خود شاهنامه ي فردوسي در كدام گروه قرار مي گيرد، محل مناقشه تواند بود چرا كه فردوسي داستان ها را از خود ابداع نكرده بلكه بر اساس منابع خود آن را وحدتي ارگانيك بخشيده و شاهكاري آفريده است، اما منابع او نوشتاري بوده اند، نه شفاهي. از خصوصيات حماسه، آن سان كه ثرال بيان مي كند، مي توان اينها را بر شمرد: 1) قهرماني با شأني حماسي، 2)زمان و مكان گسترده كه حتا مي تواند كل هستي را در بر گيرد، 3) عملي والا كه مستلزم كردارهاي فوق طبيعي و دلاورانه باشد، 4) حضور نيروهاي فوق طبيعي، 5) سبكي فاخر، 6) گزارش حوادث با ديد عيني. جز اين ويژگي هاي عمومي قراردادهايي هم در شعر حماسي معمول است نظيرِ ذكر موضوع در آغاز، فراخواني الهه شعر، آغاز حماسه از ميانه ي عمل و داستان، برشمردن گروه هاي جنگجويان، كشتي ها و سپاهيان، رجزخواني و سخنان درازدامن شخصيت هاي اصلي، و كاربرد رايج تشبيه حماسي. (175)

 

در اين ميان چون آرنولد پاره اي از داستان را پرورده است پس نمي توان انتظار داشت كه تمامي اين ويژگيها كه در ايلياد و انه ايد است در سهراب و رستم يافت شود. براي مثال، نيروهاي فوق طبيعي نظير ديو و سيمرغ مستقيماً حضور ندارند و نامي از الهه شعر هم نمي شنويم و زمان و مكان هم گسترده نيست.  دكتر اميري در پژوهش ارزشمند خود مي نويسند كه، “آرنولد در منظومه ي خود زمان نبرد را كه در شاهنامه دو روز است مختصر و منحصر به يك روز گرده و در ضمن از اين طريق توانسته است كه اصل وحدت عمل و وحدت زمان و وحدت مكان را كه در ادبيات اروپايي از اصول و اركان عمده شعر حماسي به كار مي رود، رعايت كند” (بيست وپنج - بيست و شش ). فشردگي زمان نبرد و رعايت اصل وحدت ها در سهراب و رستم صحيح است اما نكته در اينجاست كه گويا آرنولد با توجه به نمايشنامه هاي كلاسيك، آنهم طبق نظر منتقدان رنسانس نه يونان، وحدت هاي سه گانه را رعايت مي كند چون تنها وحدت عمل است كه در حماسه اهميت بسيار دارد و آرنولد براي تأثيرگذاريِ بيشتر وحدت هاي ديگر را افزوده است.

 

از ويژگيهايي كه در سهراب و رستم نمود مهمي دارد بايد از كاربرد تشبيهات حماسي و  برشمردن گروه هاي  سپاهيان سهراب، ياد كرد. ايبرامز در  فرهنگ واژگان ادبي مي گويد كه منظور از تشبيه حماسي آن است كه مانسته  ـ يا مشبه به ـ بسي بيشتر از ارتباط آن با ماننده ـ مشبه ـ بسط يابد (56). براي نمونه، هنگامي كه رستم رو به رزمگاه مي رود، ايرانيان غريو شادي سر مي دهند. آرنولد اين گرامي داشتن را چنين مي نمايد:

مانند شناگري سراپا تر كه در چشمِ زنش گرامي نمايد

زني هراسان كه روز همه روز در درياكنار

در كرانه يِ بحرين، در خليجِ فارس، چشم به راهِ شوي ايستاده و

گريسته است و شناگر در خيزاب هايِ نيلگون فرورفته و شبانگاه،

پس از گفتنِ داستانِ مرواريدهايِ گرانبها كه از خود ساخته و پرداخته،

  با زن به كلبه يِ خود كه در كنارِ درياست بازگشته است.

رستم نيز بدين سان در چشمِ ايرانيان گرامي نمود. (سس 284-290)

گاه به نظر مي رسد كه اين تشبيهات حماسي كه شمار آنها به سيزده مي رسد (اميري، سي و پنج) بسيار و داراي جنبه ي تزييني باشند، اما دكتر ابجديان بر آن است اين تشبيهات در ساختار كلي شعر جاي خود را   يافته اند، جنبه ي تنش زدايي دارند، در 101 سطر نخستين به كار نمي روند و پس از نبرد هم شمار آنها فرو مي كاهد (366).  گروههاي مختلف موجود در سپاه سهراب  كه آرنولد آنها را تاتاران مي خواند ونه تورانيان از بخارا و خيوه و اترك و كرانه ي خزر و قبچاق اند. تركمانان جنوب، توكاها و نيزه وران سالور، قلمق ها، قزاقها و قرقيزها هم در آن سپاه اند، نيز “انبوهي از سواران آواره و بيابانگرد كه از جايي بسيار دور آمده بودند وكار و خدمتِ شان در خورِ بدگماني بود.” (سس 126-127) نام بردن اين گروهها همانند شمردن سپاهيان يوناني در ايلياد و برشمردن فرشتگان سقوط كرده در فردوس از دست رفته ي ميلتون است. گوناگوني سپاهيان نماد تشتت هم تواند بود.

 

 آرنولد كه در پي به تصوير كشيدن جامعه ي خود بود دنياي شاعري ويژه اي در شعرهايش ساخت كه از آن به چشم اندازِ شعريِ او ياد مي كنند. (ابجديان، 355). اين چشم انداز شعري ـ كه نمودگرِ عصر او و  برساخته يِ ذهنِ رمانتيك گرايِ اوست ـ   در سهراب و رستم يافت مي شود. چشم اندازِ شعريِ او را ـ كه در    عمده ي شعرهايش راه يافته است ـ  مي توان بدين صورت به تصوير كشيد: نخستين عنصر رودخانه اي است كه شاعر از آن با نام رود زندگي يا رود زمان، ياد مي كند. سرچشمه ي اين رود در درختستاني است سرنهاده به كوه،  پس از جاري شدن از كوه و گذار از تنگدره، به دشتي غبارآلوده و تفتان مي رسد و پس از اينكه بسياري از آن در شن هاي آن كوير فرو مي رود، واپسين مانده ي آب اش را در دريايِ سوسوزن فرو مي ريزد (كالر، 27). گفتني است كه اين وصف منحصر به فرد نيست و با تنوع سرشاري در شعرهاي مختلف آرنولد مانند ساحل دوور، زندگيِ مدفون، كولي دانشمند و سهراب و رستم نمود مي يابد اما آنچه در نگاهي گسترده به چشم مي آيد سه ناحيه ي مختلف است كه با نوعي تنگدره از هم جدا مي شوند. اين سه ناحيه را شايد بتوان به تعبيرِ كالر “درختستان جنگل، دشت سوزان يا تاريك، و درياي پهناورِ سوسوزن ناميد” كه با گذشته و حال و آينده همخواني دارد. در برخورد با زندگي فردي مي توان كودكي، بلوغ و ديرسالي يا مرگ را به جاي اين سه پاره نهاد (27). در دوره ي نخست، معصوميت كودكانه ما را همگام با طبيعت مي كند كه وردزورث ـ شاعر رمانتيك ـ در شعر صومعه ي تينترن چون لذت حيواني ـ البته با تعبير مثبت ـ به آن مي نگرد، در دوره ي دوم رنج برخورد با جهاني متخاصم است كه به سراغمان مي آيد و در دوره ي سوم آرامشي كه به شاديِ خدمت در دنيا مي انجامد. تولد، مرگ، و تولدِ دوباره نگاهي ديگر به اين چشم انداز است و بهشت و هبوط و بهشت درون تعبيري ديگر. ناحيه ي نخست بي شباهت به توصيف رامشگرِ ديوزاد از مازندران نيست “كه در بوستان اش هميشه گل است / به كو اندرون لاله و سنبل است / هوا خوشگوار و زمين پرنگار / نه گرم و نه سرد و هميشه بهار،”جز آنكه محصور  است و از جاهاي ديگر جدا افتاده و بيشتر، كودكان و جوانان ساكن آنند. كودكي سهراب در چنين جايي مي گذرد كه البته در شعر سهراب و رستم تنها اشاره اي خفيف يه آن مي شود. جايي كه رستم روزهايِ خوشِ با تهمينه بودن را “در دژ و ميان بيشه هاي پر شبنم به نخجير / با يوز و باز سپري كرده و بامدادهايي كه بر فراز تپه هايِ خرم” (سس 629-630) گذرانده بود و سهراب پيوستگي با مادر را چشيده بود. اين چشم انداز نماد ثبات و تعادل و آرامش است.

 

سهراب از آن مكان رو به هامون مي آورد، دشتي بر كنار رود. رودي كه براي رسيدن به اين هامونِ تفتان و پوشيده از ريگ و شن، خروشان و برآمده از “سيلاب هاي تابستاني / هنگامي كه آفتاب برفهاي نجد بلند پامير را مي گدازد” (سس 14-15) فرو مي آيد. آن سان كه نماد ترس و آشوب از آن بر مي خيزد. در اين دشت ديگر نشاني از مادر نيست، بلكه آنجاست كه ناآگاهي فرزند را بر پدر مي شوراند. “از همين روست كه در تاريكي، ميغ ، يا گردبادِ شن فروپيچيده است” (كالر، 32) كه هر سه،  ديده ي بينا را از ديدن باز مي دارند.

 

سهراب چون زائري روبه اين برهوت مي نهد تا روحِ اصيلِ  خود را كه نماد فضايِ برهوتيِ دوره ي ويكتورياست، با آنِ رستم پيوند زند و به آن وحدتِ پيشين برسد، اما خود قرباني مي شود تا شايد اين برهوت را از غرور و روح خشن اش، بپالايد. واژگان شن و برهوت از واژگانِ مكررِ شعرند كه نمودگرِ دشت تفتان اند. برهوت 6 بار و شن 27 بار به كار رفته اند كه اهميت آنها را مي رساند. (ابجديان، 364)

 

هر چه آن درختستانِ پيشين پر از سبزه است، اين هامون از گياه تهي است. سترون است. باير است. ديگر از باروري خبري نيست و مرگ است كه فرمانروا خواهد بود. سهراب هم به گاهِ جان دادن چون كوهي برف پوشيده تصوير شده كه خون از او روان است. نشانِ سيمرغ بر بازويِ او هم نشان از خانه داشتنِ سيمرغ بر ستيغ اوست. تصاويرِ مربوط به پيكرِ سهراب با تصاويرِ مربوط به كوهِ پامير همخواني دارد و خون اش، رودي است كه بر شن ها فرو مي ريزد:

اما خون

از شكاف پهلويش جوشيد و روانش

با سيلِ خون برآمد و خون از برِ سپيد و سردش

فرو ريخت و آن سيلابِ سرخ رنگ، تيره و آلوده شد (سس 840-843)

 

رودي هم اگر هست، خود را بر دشت مي پريشد. بيابان، بر خلاف درختستان، در حصار نيست بل باز است و در گزند همه گونه نيرويي. چنين بياباني، معادلِ ويكتورياييِ برهوت يا سرزمين هرز است. برهوتي كه انسان در آن خدا و خود و ديگران و طبيعت جدا افتاده و وحدتي نمي يابد. از خود هم بيگانه است، آن سان كه رودِ پريشيده و بهترين نماد آن مي گردد:

اما از اينجا، ريگزار رفته رفته

دامنِ رود را فرامي چيند و راه بر آن مي بندد،

و جيحون را پراكنده مي كند

و از هم مي شكافد، چندانكه فرسنگها

رشته هاي از هم گسيخته ي آب به دشواري

از ميان شِنزار و جزيره هاي پُرنيزار مي گذرد

و جيحون، شتاب و چابكيِ نخستين را در كوههاي بلندِ پامير از ياد مي برد و

و سرگردانيْ در هم شكسته و  پيچان مي گردد (سس881-888 ، با تصرف)

ضميري كه در انگليسي براي رود به كار رفته مذكر است كه نظرِ پيشين را مبني بر يكي پنداشتنِ جيحون و خون و روانِ سهراب تأييد مي كند. پس هر چند رود در شنزار فرو مي رود اما چنان نيست كه خشك شود بلكه زندگيِ زيرين و مدفونِ خود را، گويي كه به سرزمينِ مردگان راه يافته، پي مي گيرد تا سرانجام به سطح آيد و به دريايِ سوسوزنِ يگانگي، يگانگي با خود و دنيا و خدا برسد و بريزد. پس مرحله ي سوم مرحله ي پيوستگي است. پيش از اين به دوگانگيِ مابين انديشه و عمل و لزوم پيوستگيِ آن دو در نظر آرنولد اشاره شد. او نيروي پيش برنده ي فرهنگ را “پيوند انديشه ي درست و كردار قوي مي دانست” (ادواردز، 66). نامهاي ديگري كه آرنولد براي اين دو عنصر برمي گزيند، هلنيسم و هبرئيسم است. او هلنيسم را با فرهنگ و هنر يونان مرتبط مي كند و از آن به شيريني و نور يعني خويِ منطقي و بينشِ فكري تعبير مي كند.اما مي گويد كه اينها كافي نيست و توان و انرژي را هم بايد به آنها افزود و تثليثي مركب از قدرت و شيريني ونور پديد آورد. او هلنيسم را خودانگيختگيِ آگاهي و هبرئيسم را سخت گيريِ وجدان معنا مي كند (ايبرامز، 1404-1409). به ديگر سخن، آميغ سنت هاي غربي يعني هبرئيسم و شرقي يعني هلنيسم را خواهان است. بيتسون در اين مورد به سنت شعري رمانتيك ها اشاره مي كند ومي نويسد:

تا آنجا كه شعر در مركز سنت رمانتيسيسم واقع باشد، انسان شكست خورده را مي بايد قهرمان آن و جامعه را قرباني بپنداريم. اما تا آنجا كه شعر بخواهد شعر باشد، مسأله بايد به تعادل برسد. قهرمان (آرماني) نبايد به آساني پيروز شود؛ بايد شانسي هم به قرباني (واقعيت اجتماعي) داده شود. پس  با استفاده از تضادنما بايد گفت كه  شاعرِ خوبِ رمانتيك بودن، مستلزمِ ضد رماتيك بودن است. (ادواردز، 68)

حال همين مطلب را معيارِ سهراب و رستم مي گيريم. سهراب را نماد هلنيسم (انديشگي) و رستم را نماد هبرئيسم (عمل) دانسته اند (ابجديان، 365) . با توجه به اين مطلب و با توجه به گفتآورد بالا، طبيعي است كه سهراب را نماد شاعر (آرنولد) و رستم را نماد تمايلات ضد شاعرانه ويكتوريايي بدانيم. گروهاي مختلف سپاهيان سهراب هم نماد آشفتگيِ شعري عصر ويكتوريا تواند بود. پيش از اين گفتيم كه رستم، سهراب را “دلبركِ تابيده مويِ و پايكوب چرب زبان” (س 458) مي خواند، كه از چرب زبان مي توان شاعر را مقصود دانست. رستم هم هر چند با فريب پيروز مي گردد اما ارجمنديِ انديشه را در مي يابد. (ابجديان، 365) سهراب هم خود را بختيار مي داند و مي گويد، “من پدرم را يافته ام، / بهل قدرِ اين يافتن را بدانم” (سس 716-717).

 

فرجام سخن اينكه مثيو آرنولد با بهره گيريِ هوشمندانه از داستان رستم و سهراب هم شعري في نفسه زيبا     مي سرايد و هم نظريه ي شعري و فرهنگيِ خود را بر صحنه مي آورد.

 

- جيحون در نهايت

به دريا، خانه ي درخشان و پهناور خويش فرو مي ريزد،

خانه اي روشن وآرام

كه از ژرفناي آن اختران سرو تن شسته

بالا مي آيند و بر درياي آرال مي تابند. (سس 888-892)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 10:9  توسط رفيق فردوسي  | 

قسمت دوم مقاله ی فمینیسم ها و پژوهش های جنسیتی در www.danoush.ir منتشر شده است. در صورت دلبستگی به موضوع به آنجا مراجعه کنید. 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 5:39  توسط رفيق فردوسي  | 

يكي از دوستان به نام سرگردان ((Wanderer وصيت نامه داريوش بزرگ را فرستاده كه ميراث گرانبهاي بشريت، از اسناد تاريخي بسيار مهم و متون ترجمه شده‌ي باستاني به شمار مي‌آيد. از ايشان سپاسگزارم.

 

اينك من از دنيا مي روم و 25 كشور جزو امپراتوري ايران است . در تمام اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام هستند و مردم كشورها نيز در ايران محترمند . جانشين من خشايار شاه بايد مثل من در حفظ اين كشورها بكوشد و راه نگهداري اين كشورها آن است كه در امور داخلي آنها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد .

 

• صندوق ذخيره
اكنون كه من از دنيا مي روم تو 12 كرور در يك زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يكي از اركان قدرت توست زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست ، بلكه به ثروت است . البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه از آن بكاهي . من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن ، بلكه قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند ، اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان . مادرت آتوسا بر من حق دارد ، پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .


• آينده نگري
10 سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيند و غله در اين انبارها چند سال مي ماند بدون اينكه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اينكه همواره آذوقه دو يا سه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اينكه غله جديد به دست آمد از غله موجود در انبارها براي تأمين كسري خواروبار از آن استفاده كن و غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود .


• باندبازي هرگز
هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است . چون اگر دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع كنند ، نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي .

 

• سازندگي
كانالي كه من مي خواستم بين شط نيل و درياي سرخ به وجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد تو بايد آن كانال را به اتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ‌ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .

• اقتدار
اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينكه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني . با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبان فجايع را تنبيه كند

• دروغ هرگز
توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده ، چون هر دو آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما .


• زورگويي هرگز
هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نكن و براي اينكه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون ماليات وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ كني عمال حكومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت .

• تكريم نظاميان
افسران و سربازان ارتش را راضي نگهدار و با آنها بد رفتاري نكن . اگر با آنها بد رفتاري كني آنها نخواهند توانست معامله متقابل كنند . اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اينكه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند . امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اينكه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري مي تواني سلطنت كني .


• دين داري و مدارا
همواره حامي كيش يزدان پرستي باش ، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي كند و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كس بايد آزاد باشد و از هر كيش كه ميل دارد پيروي كند .

• عبرت آموزي
بعد از اينكه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كرده ام بر من به پيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را كه موجود است مسدود نكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، كه من پدر تو پادشاهي مقتدر بودم و بر 25 كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد زيرا سرنوشت آدمي اين است كه بميرد ، خواه پادشاه 25 كشور باشد خواه يك خاركن و هيچ كس در آن جهان باقي نخواهد ماند . اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني ، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد ، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي ، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا بتواند تابوت جسد تو را ببيند .


• داوري بي طرف
زنهار زنهار ، هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو ، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و رأي صادر كند زيرا كسي كه مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد كرد .


• آباداني ، عدالت ، گذشت
هرگز از آباد كردن دست برندار . زيرا اگر از آباد كردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت زيرا اين قاعده است كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود . در آباد كردن، حفر قنات و احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده.

 

• عفو و سخاوت

 عفو و سخاوت را فراموش نكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولي عفو بايد فقط موقعي به كار بيفتد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو خطا را عفو كني ، ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .

 

بيش از اين چيزي نمي گويم ، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو در اينجا حاضر هستند ، كردم تا اينكه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه‌ها را كرده‌ام . اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي‌كنم مرگم نزديك شده است.



 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 3:15  توسط رفيق فردوسي  | 

 

How terrible to see the truth when the truth is only pain to him who sees. (Sophocles)

 

ديروز به لطف يكي از دوستان كتابي به نام جامعه‌شناسي خودماني (چرا درمانده ايم) نوشته ي حسن نراقي (نشر اختران) به دستم رسيد. جاي تأسف است كه چرا زودتر خبردار نشدم. به هر حال كتاب را خواندم و نكاتي را كه به نوعي مي شود گفت مي دانيم در آن يافتم. مهم برجسته سازي امور است. از نظر نوع كار در طبقه ي كتابهايي مانند جامعه‌شناسي نخبه‌كشي، ما چگونه ما شديم؟، سخنها را بشنويم، آويزه ي سخن ها، -دو كتاب آخر از دكتر ندوشن است- قرار مي گيرد و در تعريف و تمجيد از ايراني نيست كه در آن مورد زياد مي شنويم (به قول دكتر ندوشن در راديو و تلويزيون هيچ كشوري عبارات ملت عزيز و ملت نجيب و مانند اينها به اندازه‌ي ايران خودمان شنيده نمي‌شود) بلكه در نكوهش صفاتي است كه شايد در ناخودآگاه جمعي ما نفوذ كرده و راحت نمي شود از كنارش گذشت و راحت هم نمي شود درمانشان كرد. ولي  هركس بايد از خودش شروع كند.

 

كتاب دربرگيرنده ي 17 فصل است:

با تاريخ بيگانه‌ايم/حقيقت‌گريزي و پنهان‌كاري ما/ظاهرسازي ما/قهرمان‌پروري و استبدادزدگي ما/خودمحوري و برتري‌جويي‌هاي ما/بي‌برنامگي‌هاي ما/رياكاري و فرصت‌طلبي ما/احساساتي بودن و شعارزدگي ما/ايرانيان و توهم دائمي توطئه/مسؤؤليت ناپذيري ما/قانون‌گريزي و ميل به تجاوز ما [به حقوق ديگران]/توقع و نارضايي دائمي ما/حسادت و حسدورزي ما/صداقت ما/همه‌چيزداني ما/و نمونه‌هايي ديگر از خلقيات ما/ و اما «سخن آخر»/.

 

از عنوان فصل‌ها مي‌توانيد مفاهيم را دريابيد. كتاب به نثري ساده و روان و همه فهم نوشته شده و اكنون چاپ شانزدهم آن در بازار است و اقبال عام به اين كتاب _آنهم در جامعه ي كتاب‌گريز ايران_ البته ما‌يه‌ي شگفتي و همزمان شايد خوشحالي است. به اين معنا كه دوست داريم دردمان را كسي به ما بفهماند. البته شايد هم خوشمان بيايد كه تحقيرمان كنند و صفات زشتمان را جلوي چشممان بياورند! هرچند هم نويسنده‌ي كتاب و هم خود من ايراني تمام‌عيار هستيم و همواره مي‌گوييم «خداوند اين كشور را از دروغ و دشمن و خشكسالي بپاياد.» (داريوش) و دوست داريم آدمهاي درستي باشيم و كشورمان پيشرفت كند، اما حقيقت اين است كه با چشم بسته نمي‌شود پيش رفت و سرمان يا به درخت يا به ديوار يا ... مي‌خورد و «سرشكسته» مي‌شويم.

 

نويسنده به تشريح دردها آنهم مي‌شود گفت كوتاه مي‌پردازد و تأكيد مي‌كند كه بايد بپذيريم –به تعبير خودم- «گير داريم.» تا كي مي‌توانيم دلمان را به شكوه ايران باستان تنها خوش كنيم. ايران باستان در جاي خود درست و بجا و بايد نگهبان ميراث آن هم از دل و جان باشيم. چرا تلاش نكنيم كمي هم مثل آن ايرانيان باستاني كه دروغ را بزرگترين ننگ و گناه مي‌دانستند، باشيم. من فكر مي‌كنم براي نخستين تكان بايد هر كس از خودش شروع كند و دست‌كم با نگاه به سرفصل‌هاي كتاب بكوشد به سوي دست‌يابي به ضد آن صفات حركت كند. مسائل ديگري هم البته هست كه بماند. ولي بايد روي اين ناخودآگاه «درب و داغان» جمعي –دست كم به صورت فردي- كار كرد. كتاب را كه خوانديد نظراتتان را برايم بفرستيد. يك زماني مي‌خواستم مجموعه‌ي مقالاتي به نام «پس كي، پس كي» (چه زماني- چه كسي) بنويسم كه نشد. اين كتاب و كتاب هاي همانندش همين كار را كرده اند. طرفه اينكه در كتاب، به هوش سرشار ايراني زياد اشاره شده، بيشتر ما هم به نوعي به ناخودآگاه جمعي‌مان غالب شده و خيال مي‌كنيم همين‌طور است. ولي راستش اگر قبلاً اين طور بوده، الان ديگر از اين خبرها نيست. به دانشنامه‌ي ويكيپيديا قسمت IQ ملت‌ها سري بزنيد. ببينيد اوضاع چقدر خراب است. از رتبه ي شصت (60) هم پايين‌تريم. هوش رابطه‌ي مستقيم با تغذيه و امكانات دارد، اينها كه درست نباشد، چطور انتظار داريد هوش ملتي بالا باشد. نه، مثل اينكه به هوش هم نمي‌توانيم دلخوش باشيم. بايد بجنبيم «وگرنه زخود خوارتر – نبينم به گيتي يكي زارتر.»

 

كتابهاي ديگر در اين زمينه:

پي نكته هايي بر جامعه شناسي خودماني (حسن نراقي)/چكيده تاريخ ايران/(حسن نراقي)/نقد ايدئولوژي (كمال خسروي)/ در پيرامون خودمداري ايرانيان (حسن قاضي مرادي)/ مشروطه ي ايراني (دكتر ماشاالله آجوداني)/

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 19:14  توسط رفيق فردوسي  | 

با سلام، در پي پرسش يكي از دوستان كه در پست پيشين آمده، نظرات جالبي از طرف همكار گرامي جناب آقاي موحد، برايم فرستاده شد كه با ديدي باز به مسأله پرداخته بودند. يكي ديگر از دوستان (محمد) هم از راه دريدا به عرفان و خداشناسي وارد شده بود كه بسيار دلچسب بود. يادداشت هاي اين دوستان را در اينجا مي گذارم كه بخوانيد، البته با ژرف نگري. سپاسگزارم، هم از نويسندگان و هم از خوانندگان.

 

سلام. از پاسخ بسیار زیبای شما لذت بردم. البته همانگونه که گفته اید در این باره کتابها میتوان نوشت و چه بسا نوشته اند. پاسخ شما هم خط بخط فشردگی معنایی حاکم بر مسئله را گوشزد میکند. در این مجال فرصت و قصد پاسخگویی ندارم اما در ادامه فرمایش شما باید گفت که پاسخ به این پرسش بسته به نظرگاهی است که برای پاسخگویی بر میگزینیم. اگر برای سخن گفتن در این باره ابتدا با خداوند خداحافظی کنیم مسئله را از منظری برون دینی خواهیم دید و اگر سلام کنیم درون دینی. منطق یا دست کم امکانات این دو با یکدیگر متفاوت است. امیدوارم در آینده فرصت پاسخگویی اجمالی به این پرسش ارزشمند، متفکرانه و مسئولانه بیابم. یا هو (موحد)

------------

توضیحی که جناب آقای خزایی و من در مورد دو گونه پاسخ به آن پرسش دادیم تنها در توصیف مبانی پاسخگویی به آن بود و هرگز نیتی برای تعیین یا اشاره به اعتقادات شما یا دیگری نبود چرا که آن اعتقادات هر چه باشد شخصی است و محترم.

اما پاسخ درون دینی من به پرسش: به نظر من خداوند هیچ قومی را به حال خود رها نکرده است و از آدم که خود پیامبر بود تا آخرین انسانی که بر این کره خاکی زندگی کند، راهنمایی الهی خواهد داشت. به عبارت دیگر خداوند با همه انسانها عهدی دارد و بنابر این، اصل حساب و کتاب الهی برای همگان برجاست.
اما در کلام اسلامی از گروهی نام برده میشود بنام مستضعفین یعنی کسانی که یا پیام خداوند به آنها نرسیده یا عدم پذیرش آنها نه بر اساس دشمنی بلکه بر اساس نادانی است. متکلمین معتقداند این عده بجرم بی ایمانی کیفر نمیشوند.
از طرف دیگر، نوع انسان از نظر عقلی و عقلانیت اجتماعی همیشه در حال تکامل است. بنابراین عقل انسان و در نتیجه زندگی فردی و اجتماعی اش در همه دوره های زمانی و مکانها یکسان نبوده است. تا آنجا که میدانیم پیامهای الهی هم همیشه درخور فهم مردمان دریافت کننده پیام بوده است. این نکته در این گفته خداوند هم نمایان میشود که می گوید لا یکلف الله نفسا الا وسعها، یعنی ما به اندازه توانایی انسان به او تکلیف میکنیم. به سخن دیگر پیامهای خداوند با شرایط عصر و زمانه و جغرافیای دریافت کنندگانش همخوانی دارد. آز آن طرف، هنگام حسابکشی هم این توانایی مورد نظر قرار میگیرد. در مورد تکامل پیامهای الهی بر اساس شرایط جامعه میتوان به حرام شدن مشروبات الکلی در اسلام نیز اشاره کرد که خداوند سه آیه در این باره نازل فرمود و تنها در آخرین آیه بود که حکم نهایی حرام بودن صادر شد.

بله اگر ما پیش از حضرت محمد (ص) بدنیا آمده بودیم یقینا پیرو محمد نمی شدیم. اما باید در نظر داشت که اسلام فقط دین محمد (ص) نیست بلکه معنای عامی دارد که همه پیامبران الهی را شامل میشود، چرا که پیام همه پیامبران یک چیز است: ایمان به خدا و عمل صالح. در آن صورتی که شما اشاره فرمودید ممکن بود ما مسیحی، یهودی یا غیر آن بشویم. در چنین شرایطی ایمان و اسلام به معنای پیروی واقعی از حضرت عیسی (ع)، موسی (ع) یا پیامبران دیگر بود.

اگر هم (آنچنانکه بعضی معتقداند) ما سخن هیچ پیامبری را نمیشنیدیم (که البته شخصا چنین وضعیتی را با توجه به عدالت خداوند چندان ممکن نمیدانم) آنگاه عقل و وجدان به عنوان پیامبران درونی الهی با ما بودند. عقل و وجدان اکنون هم که خود پیامبران در میان ما نیستند نقش بسیار عمده ای در پیروی از آموزه های آنان و درک ما از خداوند دارند.

با این تفسیر، اصل خضوع انسان در مقابل خداوند (به تعبير زیبای آقای خزایی، انرژی هوشمند حاکم بر هستی) و عدالت او در رفتار با ما، بر اساس عقل دینی ما، در همه زمانها و مکانها بر قرار است و غیر از این هر جه هست فرع است و متغیر و بنا بر این قابل اغماض. (موحد)

یا هو

 

Salam: trust you're keeping up well. It's been long time I wanted to write you something yet having had a hard time doing exams here , I could but dispense with a cursory look on your amazing posts. And it was almost this last one that prodded me to make a hasty point, however brief and irrelevant. In an essay entitled "The Negative Theology" by Dr. Nojoumian some references were made to the notion of a metaphysical Being whose omniscient presence is solely defined in terms of His absence. In fact, the essay suggests that, God's presence is almost proved by His absence, i.e., what God is not rather than what He is. The essay in part appeals to Derrida's philosophical ideas about absence/presence and the privileging of absence over presence. Perhaps, I should fail to convey the all grasp of it, yet the link between post-structuralism and mysticism may be of interest for some people. Good Luck (Mohammad)

-------------------

Mohammad, that's a really interesting point which has occupied my mind for some time now
I mean the relationship between Derridean poststructuralism and mystical
understandings of God and religion
When Derrida says, in "Structure, Sign and Play in the Discourse of Human Sciences" that strangely and paradoxically the center of a structure is that which is inside and outside the structure and that it escapes structurality, one can think of God more than anything else. And as we can see this is reminiscent of many mystical lines of poetry expressing the point that God is within us but not contained in us and that He is in everything but nothing can contain Him, and so on. ((موحد

 

Hi, many thanks indeed for expanding the issue with all those nice points made on this post. Apart from the helpful book suggested by Dr. Movah’ed, Derrida also makes a good account of this inherent paradox in language in his Acts of Literature in which his review of Kafka’s Before the Law explains the all issue thematically. He suggests that in order to enter the law of text, the inside structure, one must keep himself as long outside the text as possible. Taking the law (inside) for a presence, a mystical one perhaps, one would rather keep absent from it were he to define the presence of it. Here I should dare to say that understanding Derrida’s critical notions entail a good grasp of language and structure, and it might be difficult to claim the entire knowledge of it. So that’s what I got! You free to judge the force of it. (Mohammad)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:38  توسط رفيق فردوسي  |