|
|
|
|
|
مطلب زير را براي هفته نامه ي پيغام بوشهر (۱ مهر ۸۷) نوشته ام.
جيمز بازول (1740-1795) نويسنده و وكيل و يادداشتنگار اسكاتلندي است كه در ادينبورگ به دنيا آمد. آنچه بازول را نامآور كرده است نگارش كتاب زندگي ساموئل جانسون (1791) است كه از زمان انتشار تاكنون هيچ از آوازهاش كاسته نشده. سبك بازول به سبب وارد كردن گفتگوهاي جانسون از ديگر زندگينامهها جدا بود. بازول كه در جواني جانسون را ديده بود آهنگ نوشتن زندگينامهاش را در سر داشت از اين رو در درازناي سالهاي نشست و برخاست با جانسون، قلم از كف نمينهاد و يادداشت برميداشت تا پس از سالها اثر بزرگ خود را بنويسد. او تنها به نوشتن رويدادهاي زندگي جانسون آنهم به گونهاي گزارشوار بسنده نكرد، بل تصويري تمامقد از مردي كامل را بر كاغذ نهاد. هنوز كه هنوز است اثر او را بزرگترين زندگينامه ميدانند. كارلايل دربارة بازول ميگويد او كسي بود كه ذهنش ميتوانست عظمت را ببيند و دلش ميتوانست تحسينش كند و توان مشاهدة درست و قدرت نمايشي چشمگير در اين ميان ياريگرش بودند.
دو بندِ نخستِ كتاب بازول را، با نگهداشتِ طرزِ سخنش، با هم ميخوانيم:
نوشتنِ زندگيِ آن كس كه در نوشتنِ زندگيِ ديگران از تماميِ آدميان سبق ميبرد، و آن كس كه در هر عصر، اندكشمار بودهاند آناني كه ياراي برابرياش را داشتهاند، حال، چه موهبتهاي خدادادياش را در نظر آوريم و چه آثار بسيارش را، كاري سخت دشوار و براي من شايد، حاكي از اعتماد به نفسي ناسزاوار باشد.
اگر دكتر جانسون، هماهنگ با نظرش كه هر كس زندگي خود را به بهترين وجه ميتواند نوشت، زندگياش را خود مينوشت؛ اگر در نگهداشت داستان زندگي خود، آن روشنيِ بيان و فخامتِ زبان را به كار ميبست كه براي دور داشتن بسياري از بزرگان از زوال، به كار برده بود، اينك دنيا، به احتمال، كاملترين نمونة زندگينامه را، كه تا به حال در منظرِ نظر نشاندهاند، ميداشت. هر چند جانسون گه گاه، گسيختهوار، جزئيات بسياري از تحول انديشه و گردش روزگارش را قلمي ميكرد، اما هيچگاه آن پشتكاري را نداشت كه آن مايه نوشتهها را در قالبي هماهنگ بريزد. از اين يادگارها اندكي باقي ماندهاند؛ اما بخش اعظم را خود، چند روز پيش از مرگ، به شعلههاي آتش سپرد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:23 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
گویا در پست قبلی زیاده روی کردم و قدری عصبانی شدم که شایسته نبود. به هر حال از دوستانی که ناراحت شدند عذر می خواهم. به قول سعدي "حسن ظن دوستان در حد من به كمال و من در عين نقصان."
دیروز ساعت ۸:۳۰ پرواز هامبورگ به زمین ننشست بلکه از زمین با زحمت یک ساعته و عز و جز ما پا شد و رضایت داد ۹:۳۰ بپره. پرید و نیروی اصطکاک فرهنگی بعد از نیم ساعت ضعیف شد (امیدوارم منظورم رو فهمیده باشید). اینم فرمول اصطکاک ایستا برای علاقمندان بیکار به فیزیک مثل خودم Fs = msN . خلاصه بعد از یه مشت چای (چای رو با مشت می خورند!) و مخلفاتش و گذشت مدتی نوبت ناهار شد. هوای بیرون هم خیلی خوب بود فقط ۵۱ درجه سانتیگراد زیر صفر!!! ساعت ۲:۳۰ به وقت ایران و حدود ۱۲ به وقت آلمان نشستیم. از بالا که اومدبم پایین یک کنار پنج اومد این ور و شد ۱۵ درجه بالاي صفر که خیلی مطلوب بود. حدود یک ساعت منتظر تشریف فرمایی بارها شدیم و بارها چمدانها رو نگاه می کردیم مبادا از دستمون بپرن. دوستان يه تاكسي كه راننده ي افغاني داشت گرفته بودند. روزه بود. از زمان سحر و افطار و وقت نماز پرسيدم. گفت نماز شام و نماز خفتن رو جدا مي خونن. عبارت نماز شام به جاي نماز مغرب و نماز خفتن به جاي نماز عشاء برايم جالب بود. البته نماز خفتن رو در متون كهن ديدم ولي يادم نميآد در تاريخ بيهقي يا جاهاي ديگه به جاي نماز مغرب چي اومده. اگه پيدا كردين بهم بگيد. الان هم ساعت ۲:۵۰ دقيقه بامداد ۲۹ شهريوره كه دارم آخرين خط اين پست رو مينويسم.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 5:21 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب این تابستون هم با همه ی سختیهاش گذشت. من هم با اینکه یه جورهایی امیدوار بودم بتونم باز هم در خدمت دانشجویان باشم ولی امیدوار هم بودم که کار رفتن ام یه سره بشه. حقیقت اش اینه که دلم برای کلاسها و بچه ها تنگ میشه. یکی از بچه ها در عین حال که نوشته بود از اینکه تکه ای از آرزوهام برآورده میشه خوشحاله- ولی رفتن ام رو به پای خودخواهی گذاشته بود. من در دانشگاه خیلی تلاش کردم و آرزوها داشتم و عاشق تدریس بودم ولی ...
فکر نمی کنم این رفتن رو بشه به پای خودخواهی گذاشت چون من دوست دارم با توشه ی بیشتری بعد از این درس بدهم. ولی شماها از خیلی چیزا خبر ندارید. فکر می کنم گاهی آدم حق داره در مسیر دلخواهش بره وقتی جز چند تن معدود - کمتر از شمار انگشتان یک دست - کسی به کارش اهمیت نده و بعد از تصحیح برگه های پایان ترم از طریق اس ام اس ناسزا و نفرین نثارش کنند و ... می بخشید. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:8 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
Three things in life that, once gone, never come back
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 20:58 توسط رفيق فردوسي
|
|
||