تبليغاتX
هفت خوان
آشنایی با ادبیات ایران و جهان
با دوستان نشسته ايم و از وطن مي گوييم و بزرگي اش. شعر مشيري را مي شنويم و چشم انتظار بازگشت:

شعر و صداي : فريدون مشيري

من از نگاه ماهي در تنگناي تنگ بي تاب مي شوم
و از شرم اين ستم كه بر اين تشنه مي رود
انگار پيش ديده ي او آب مي شوم
چون باد با شتاب از جاي مي پرم
زندان حصار بلورين را تا آبدان خانه ي خاموش مي برم
آرام تر ز برگ مي بخشمش به آب
مي بينم از نشاط رهايي در آن فضاي باز پرواز مي كند
آزاد ، تيزبال ، سبك روح ، سر مست ، بر زمين و زمان ناز مي كند
تا دركشد تمامي آن شهد را به كام
با منتهاي شوق ، دهان باز مي كند
هر چند ديوار آبدان خزه بسته
پاشويه ها خراب ، شكسته
آن راكد فسرده درين روزگار تلخ
ديگر به خاك شير نشسته
اين آبدان اگر نه بلورين ، اين آب اگر نه روشن مانند اشك چشم
اما
جهان اوست ، وطن اوست
اينجا تمام آنچه در آن موج مي زند پيوند ذره هاي تن اوست
آه اي سراب دور ما را چه مي فريبي
با آن غرور و نور .

اينجا را هم ببينيد.

http://amirhvr.persiangig.com/flash/fereidon-mosheri.swf

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:52  توسط رفيق فردوسي  | 

این هم شعری بسیار مشهور از پرتو کرمانشاهی با ترجمه فارسی به نثر (به نقل از http://safarian.blogfa.com/post-120.aspx با اندکی تغییر ). لطفا شعر را به کسی که کردی می داند بدهید که برایتان بخواند. موسیقی آن شگفت آور است. بعد از ترجمه ی منثور سطر به سطر  ترجمه ی کامل به شعر را که خودم نوشته ام بخوانید:

 آواره‌گه‌‌ی بیچاره‌گه‌ی بی خانمانم ئه‌رمه‌نی !                   من همان آواره و بيچاره و بي خانمانم  ارمني
مالد نیه‌زانم هاله کوو رووح و ره‌وانم ئه‌رمه‌نی !                 خانه ات را نميدانم كجاست روح و روانم ارمني
ترسم وه گه‌ردم تا نه‌که‌ی بیوشی بچوو ده‌ر وا نه‌که‌ی         مي ترسم كه بامن تا نكني بگويي برو و در را وا نكني
ئمجا م دی دیوانه‌گه‌ی ئاگر وه گیانم ئه‌رمه‌نی               "آن وقت"است كه همان ديوانه ء آتش به جانم ارمني
ت به‌و موسلمانی بکه له‌ی گه‌وره مهمانی بکه                  تو بيا مسلماني كن و اين گبر را مهماني كن
هه‌ر چی ک خوه‌د زانی بکه م ناتوانم ئه‌رمه‌نی !               هر طوري كه خودت ميداني كن كه من ناتوانم ارمني
بیخود ئرا ترسی خوه مم قورسه ده‌مم خاتر جه‌مم    بيخود چرا مي ترسي؟ خودم هستم ،دهنم قرصه ،قابل اطمينانم
مانگه شه‌وه‌ سایه‌ی خوه‌مه‌ها شان وه شانم ئه‌رمه‌نی!   شب مهتابيه  و اين سايهء خودم  كه شانه به شانه است ...
نووش ئه‌وقره چشتی نیه ده ر وا که بارم که‌فتیه           اينقدر نگو كه چيزي نيست در را باز كن كه بارم اينجا افتاده
هه‌ر یه‌ی چکه‌ی نه‌زری بکه ته‌ر بوو زوانم ئه‌رمه‌نی !          فقط يك چكه نذر كن و زبانم را تر كن ارمني
ئه‌ر یه‌ی که‌سی له دژمنی پرسی یه له کووره سه‌نی  اگر كسي از سر دشمني از من بپرسد كه شراب از كجا ميخری
وه گیان هه‌ر چی کافره ئیوشم نیه زانم ئه‌رمه‌نی !      به جان هر چه كافرِ (قسم)!كه مي گويم نميدانم ارمني
پشتم له بار ده‌رد و خه‌م شکیا نیه‌زانم چوه بکه‌م       پشتم زير بار درد و غم شكسته است و نميدانم كه چكار كنم.
ده‌ردم یه‌سه له مال خوه‌م بی خانمانم ئه‌رمه‌نی !   دردم اين است كه از خانهء خود بي خانمانم (آواره ام)ارمني
رووژ و شه وم جوور یه‌که‌ ده‌ر وا که مایووسم نه‌که‌!          روز و شبم مثل هم است در باز كن و مايوسم نكن
ئاخه و ه ناشه‌ر تازه م جیال جوانم ئه‌رمه‌نی !            آخر من (بلابه دور) جال(جوان) و جوانم ارمني  
ده‌ر واکه زیوتر « په‌رته‌وه‌» مهمانه‌گه‌ی ئاخر شه‌وه                در را باز كن زود؛ پرتو مهمان آخر شب است‌
یه‌ی شیشه له و به‌د مه‌سه‌وه پر که بزانم ئه‌رمه‌نی !     یک شيشه از آن بدمصب را پر كن كه بدانم ارمني

این هم نمونه ترجمه از کردی به فارسی! هنوز آنطور که دوست دارم نشده و کار دارد. البته ترجمه ی الکن من کجا و شعر کردی کجا: "چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا" با پوزش از پرتو بزرگ.

آواره ي بيچاره ي بي‌خانمان‌ام ارمني!

از خانه ات‌ آگه نيم، روح و روانم ارمني!

ترسم ز من هم تن زني، گويي برو، در، هم زني

آن دم چو يك ديوانه ي آتش به جانم ارمني!

آي و مسلماني بكن، زين گبر مهماني بكن

هر چيز خود داني بكن، من ناتوانم ارمني!

بيخود چرا ترسي منم، محكم‌دهان چون آهنم

سايه‌ست در مهتاب‌شب، شانه به شانه‌م ارمني!

كمتر بگو چيزيت ني، در واز كن پشتيم ني

يك چكه‌اي نذرم بكن، تر شَد زبانم ارمني!

ار يك كسي از دشمني پرسد كجا اين را خري؟

بر جان هر چه كافرست، گويم ندانم ارمني!

پشتم ز بار درد و غم بشكست، آخر چون كنم

دردم همين كز خانه‌ام بيخانمانم ارمني!

روز و شبم چون يكدگر،  مأيوس مگذارم دگر

كر گوشِ شيطان، باز كن، آخر جوانم ارمني!

هان باز کن «پرتو» منم، مهمان آخرشو ‌منم

يك شيشه زان لامذهبت، پر كن بدانم ارمني!

 ترجمه: داود خزایی

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:41  توسط رفيق فردوسي  | 

این هم چالشی برای دوستان.

دو شعر زیر را با هم مقایسه کنید. هر چند این مقایسه زمان و مکان بسیار می خواهد. با سپاس فراوان.

برای فهم درست شعر نخست می توانید اینجا را ببینید:

 http://saba44.persianblog.ir/post/52

امشب اي ماه به درد دل من تسكيني
آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني
كاهش جان تو من دارم و من مي دانم
كه تو از دوري خورشيد چه ها مي بيني
تو هم اي باديه پيماي محبت چون من
سر راحت ننهادي به سر باليني
همه در چشمه مهتاب غم از دل شوئيد
امشب اي مه تو هم ازطالع من غمگيني
من مگر طالع خود در تو توانم ديدن
كه توام آينه بخت غبار آگيني
هرشب از حسرت ماهي من و يك دامن اشك
تو هم اي دامن مهتاب پر از پرويني
باغبان خار ندامت به جگر مي شكند
برو اي گل كه سزاوار همان گلچيني
تو چنين خانه كن و دل شكن اي باد خزان
گر خود انصاف دهي مستحق نفريني
ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد
كه كند شكوه ز هجران لب شيريني
كي بر اين كلبه طوفان زده سر خواهي داد
اي پرستو كه پيام آور فرورديني
شهريارا اگر آيين محبت باشد
چه حياتي و چه دنياي بهشت آييني

       شعر از: شهریار

Sonnet 31

!With how sad steps, O Moon, thou climb'st the skies
!How silently, and with how wan a face
What, may it be that even in heav'nly place
!That busy archer his sharp arrows tries
Sure, if that long-with love-acquainted eyes
Can judge of love, thou feel'st a lover's case
I read it in thy looks; thy languish'd grace
To me, that feel the like, thy state descries
Then, ev'n of fellowship, O Moon, tell me
?Are beauties there as proud as here they be
Do they above love to be lov'd, and yet
?Those lovers scorn whom that love doth possess
?Do they call virtue there ungratefulness

Sir Philip Sidney 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 17:33  توسط رفيق فردوسي  | 

این مطلب پیش از این در هفته نامه پیغام به چاپ رسیده. برای دوستان دور و نزدیک دوباره اینجا آوردمش.

ساموئل جانسون

ساموئل جانسون (1709-1784)، منتقد، واژه‌شناس (لُغَوي)، شاعر و اديب، از دانشمندان بزرگ ادب انگليس به شمار مي‌آيد. دانش استوار او در زمينه‌هاي گونه‌گون ادب و تأثير به‌سزاي او بر روند ادبيات انگليس تاريخِ‌ادبيات‌نويسان را واداشته است عصر او را عصر جانسون بنامند. زماني در جواني در سال 1728به دانشگاه آكسفورد رفت اما تنگدستي او را از ادامة تحصيل بازداشت. بعدها به او درجة كارشناسي ارشد و پسان دكتراي افتخاري دادند آنچنان كه او را با نام دكتر جانسون مي‌شناسند هر چند هميشه خود را آقاي جانسون مي‌ناميد. آقاي جانسون شعر بلند و پرآوازة «بيهودگي آرزوهاي آدمي»  را در 1749 منتشر كرد. در 1750 انتشار مجلة رمبلر را كه شامل مقاله‌هاي اخلاقي و نقد و نظر بود، هفته‌اي دو شماره، آغاز كرد كه تا 1752 ادامه داشت و از 208 شمارة موجود، جز 4 شماره، بقيه را خود نوشت. فرهنگ زبان انگليسي، كار سترگ جانسون سرانجام در سال 1755 پس از حدود 9 سال كار منتشر شد و تا صد سال بي‌رقيب ماند. كار جانسون شبيه كار علامه دهخدا در ايران است. داستانِ نامة معروف جانسون به لُرد چسترفيلد مربوط به همين فرهنگ (لغت‌نامه) است. كتاب رازلاس، شهزادة حبشي را در سال 1759 منتشر كرد. دكتر جانسون براي آنكه از تنگدستي برهد و به قول خودش براي به «كف آوردن روزي براي روزي كه در آن مي‌زيست» مقاله‌هاي بسياري نوشت. در سال 1762 مستمري جورج سوم، پادشاه انگليس، تا حدي آرامشي برايش به ارمغان آورد. در 1765 مجموعة آثار شكسپير را در 8 جلد به صورت انتقادي تصحيح كرد. آخرين اثر بزرگ او زندگي شاعران انگليس، به صورت مجموعة مقاله‌ است كه آن را به درخواست چند كتابفروش لندن نوشت. دوست و همراه او جيمز بازول در سال 1791 كتاب بزرگ زندگي ساموئل جانسون را منتشر كرد كه برخي آن را بزرگ‌ترين زندگي‌نامه مي‌دانند. اين كتاب، ساموئل جانسون را به شخصيتي اسطوره‌ ای مانند كرد.

نبوغ

جانسون از كتاب زندگي شاعران انگليس بخش «زندگي كولِيْ» را بيشتر مي‌پسنديد اما امروزه از آن كتاب، قياس الكساندر پوپ و درايدن، دو شاعر بزرگ سدة هژدهم بر سر زبانهاست. بخوانيد و بينديشيد چنين داوري‌اي بر كدام شاعران ايران اطلاق مي‌شود؟

 در باب نبوغ، آن نيرويي كه شاعر را استوار مي‌دارد، آن كيفيتي كه بي‌حضورش داوري بي‌روح و دانش ناپوياست، آن تواني كه گِرد مي‌آورد و برمي‌افزايد و جان مي‌بخشد، برتري را با اندك درنگ، بايد به درايدن داد. از اين سخن نبايد توان شاعري پوپ را كم انگاشت چرا كه درايدن را بهره بيش بود و از زمان ميلتون به اين سو هر شاعري بايد جاي خود را به پوپ تفويض كند و حتا دربارة درايدن بايد گفت اگر بندهاي سخنش درخشان‌ترند، شعرهايش بهتر نيستند. نوشته‌هاي درايدن هميشه در شتاب بر كاغذ مي‌آمدند، يا رويدادي اجتماعي [از نهانخانة ذهن] برمي‌انگيختشان يا نياز خانوادگي، بي‌بازنگري شعر مي‌ساخت و بدون ويرايش، منتشر مي‌كرد. آنچه ذهنش در پي درخواستي عرضه مي‌كرد يا در گشت و گذاري گرد مي‌آورد، تمام آنچه بود كه مي‌جست يا ارزاني مي‌داشت. حزمِ كُندپويِ پوپ، ياراي آنش مي‌داد كه شور و احساس را بفشرد و صور خيال را بسيار در بند كند، و هر آنچه را خواندن مي‌تواند ساخت يا اقبال مي‌تواند پرداخت، بينبارد. پس اگر پروازهاي درايدن بلندتر است، پروازهاي پوپ ديريازتر و اگر تابِ آتشِ درايدن رخشان‌تر است، گرماي آتش پوپ بسامان‌تر و ديرپاتر. درايدن اغلب از انتظار ما فراتر مي‌رود، و پوپ هيچگاه فروتر از انتظار نیست. درايدن را با شگفتي مكرّر مي‌خوانند و پوپ را با لذت مدام.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 23:52  توسط رفيق فردوسي  |