|
|
|
|
|
مطلب زیر پیش از این در هفته نامه ی پیغام بوشهر به چاپ رسیده است.
در ستایش جهل
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:45 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از دوستان ترجمه ی شعر آسودگی "Leisure" را خواسته بودند و من هم با وجود وقت کم هر کاری کردم نتوانستم به سراغش نروم. به هر حال وسوسه ی درافتادن با این گونه شعرها برای نفس اماره به ترجمه کم وسوسه ای نیست. هنوز باید ویرایش بشود. لطفا نظرات اصلاحی خود را بنویسید.
من اول با وزن مثنوی (فاعلاتن) شروع کردم. به این صورت: این همه پرواست آخر زندگی؟ نیست دم مکثی برای خیرگی؟ دیدم مسدس است و جا کم می آید. در شعر انگلیسی چهار رکن داریم من هم به ناچار وزن مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن (فاعلات): به قول عروضیون بحر مضارع مثمّن مكفوف محذوف را برگزیدم که می بینید. باز هم داوری با خوانندگان: W. H. Davies Leisure WHAT is this life if, full of care, No time to stand beneath the boughs, No time to see, when woods we pass, No time to see, in broad daylight, No time to turn at Beauty's glance, No time to wait till her mouth can A poor life this if, full of care,
آسودگی/مجال آخر چه زندگی است که پرواست بیش و کم ما را نه وقت ماندن و دیدن به یک دو دم؟ ما را نه وقت مکث و نگه زیر شاخها چون گاو و گوسفند؛ دریغ است و آخها: در بیشهها رویم و نبینیم یک دو چند، سنجابها کجا به چمن دانه جا کُنند: هنگام روشنا نه زمان تا که از طرب بینیم رود پر ستاره که آن آسمان شب. زیبایی ار نگاه کند حیف، وقت نیست تا رقص پاش دیده و گوییم هان مایست: لبخنده میزنند دو چشمش نخست و باز از دست میدهیم لبخند پُر ز ناز دون زندگانی ایست که پرواست بیش و کم، ما را نه وقت ماندن و دیدن به یک دو دم.
ترجمه: داود خزایی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 4:2 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
برف نو برف نو سلام سلام بنشين خوش نشستهاي بر بام شادي آوردي اي اميد سپيد همه آلودگي است اين ايام. (شاملو) برف هامبورگ هم بر زمين نشست، دومين برف. برف نخست زود آب شد و بيشتر گَردِ برف بود تا برف. برف دوم آبدار و پنبهاي. هر چند برف دوم هم چند روز است که آب شده، اما زيبايي آن هنوز در دريچه ي چشمم مانده است. آسمان هامبورگ معمولا –آنطور كه ميگويند- برفريز نيست اما امسال از بختياري ماست شايد كه پس از سالها نديدن روي برف در بوشهر، در غربت رويش را ديديم. امشب هم آنقدر سرد است كه آهو سُم ميريزد و بعيد است ابرها از دست اين زمهرير جاي خودشان را در آسمان با زمين عوض نكنند. اين هم مستزاد ترجمهاي يا ترجمهي مستزادمانندي از سطرهاي پرآوازهي زير از ويليام بليك. هر چند من معمولا فرم را رعايت ميكنم ولي اين بار خود شعر دوست داشت مستزاد بشود، خوب به من چه؟! Soft Snow:I walked abroad in a snowy day William Blake برف نرم من بودم و برف و روز و بيرون تا چند به گوشهاي پرافسون. گفتم كه خيال بازيات هست؟ او با همهي کرشمه و ناز آمد، شد و آب شد؛ به آواز افسوس به لب، دريغ در دست، من ماندم و گفتهي زمستان. تا چند به گوشهاي پريشان، «آخر چه گناه كردي اي مست!» مسلما مي دانيد كه فاعل افسوس به لب و دريغ در دست هم راوي است يعني "من همراه با گفته ي زمستان، به آواز افسوس به لب و دريغ در دست ماندم. با این حال "برای اینکه در "مظان اتهام ترجمه ی خیلی آزاد" قرار نگیرم ترجمه ی زیر را که امانتدارتر است نوشتم. داوری با خوانندگان:روز برفي برون شدم باري: برف! بازي كني؟ بگو آري برفدخت آمد؛ آب شد به كمال، وآن زمستانْش خواند: بزّهي سال. این هم ترجمه ای دیگر با وزنی دیگر: برف را گفتم بيا بازي كنيم در زمستان قصد جانبازي كنيم: بازياش با مرگ او شد توامان، وان زمستان خوانِدش جرمي گران. با چند دگرگونی: برف را گفتم دلم پر تاب شد برفدخت آمد كمالش آب شد بازياش با مرگ او شد توامان وان زمستان خواندش جرمي گران یکی دیگر: برف بود آن روز و بازي گشت نو برف را گفتم بيا انباز شو برفدخت آمد كمالش آب شد وآن زمستان زان بزه، پُر تاب شد.
ترجمه: داود خزایی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:39 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
مقاله ي "ساختارشكني پست مدرنيزم" نوشته ي زين الدين سردار تأملبرانگيز است. بخوانيد و نظر بدهيد.
متن فارسي را در باشگاه انديشه بخوانيد. http://www.bashgah.net/pages-3115.html اين هم متن انگليسي مقاله ي ياد شده. http://www.freearabvoice.org/MatrixOfPostmodernismAndGlobalization.htm#Art1
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:33 توسط رفيق فردوسي
|
|
||