تبليغاتX
هفت خوان
آشنایی با ادبیات ایران و جهان
مطلب زیر پیش از این در هفته نامه ی پیغام بوشهر به چاپ رسیده است.

در ستایش جهل
داود خزایی
دزیدریوس اراسموس رتردامی در 28 اکتبر 1466(؟) در هلند زاد و در 12 جولای 1536 فرمان یافت. او دانشمند الهیات و یکی از بزرگترین اومانیست‌های اروپا و آلمان به شمار می‌آید. توان شگفت‌آور و آفرینشگر فکر و تیزی ذهن و حافظة درخشان او را ستوده‌اند (ساور، بی‌تا). التون او را «شهریار استادان» می‌خواند و می‌نویسد که اراسموس هر چند طبعی عصبی و حساس داشت و از بیماری نیز می‌هراسید، اما، سایة دانش استوارش تا سی سال بر اروپا حاکم بود (1963، 64)       .
تصحیح‌ها و ترجمه‌های پرشمار اراسموس از کتاب مقدس، نوشته‌های پدران کلیسا (آباء کلیسا از جمله جروم، هیلاری، ایرنئوس، امبروز و کریسستوم قدیس) و آثار کلاسیک، فرهنگ ادبی اروپا را دگرگون کرد. تصحیح جنجال‌برانگیز او از نسخة یونانی عهد جدید (1516) که با توضیحات لاتینی همراه بود، ابری از تردید بر تحریر عام لاتین موجود افکند و سیطرة کشیشان را بر فکر مردم، به پرسش کشید. اراسموس، هر چند با لوتر آلمانی چندان همداستان نبود و خشونت او را نمی پذیرفت، راه را برای اصلاحات دینی باز کرد. او همچنین به فلسفة مَدرَسی می‌تاخت و برنامة درسی مدارس کشیشان را نمی‌پسندید.
اراسموس هموست که در سوگ سِر تامس مور نشست و لقب آوازه مند "مردی براي همة فصلها" Omnium horarum homo را به او داد.
امروزه او را بیشتر به سبب کتاب پرآوازة در ستایش جهل Encomium Moriae (1511) می‌شناسند که به زبان لاتین و به طنز نوشته شده و نوک پیکان زهرخند آن رو به عالمان کلیساست. اراسموس شالودة کتاب را در یک هفته در سراي تامس مور در باکلزبری نوشت و سپس آن را گسترد. در ستایش جهل یکی از درخشان‌ترین آثار ادبی تمدن غرب است و تأثیری به سزا بر روند رفرماسیون داشت.
در اینجا پاره‌ای از بهرة یکم (فصل یک) کتاب را، می‌خوانیم:

اینک جهل، به تن خویش سخن می‌گوید. هر چه درباره‌ام بگویند (چرا که ناآگاه نیستم که جهل، حتا در جمع جاهل‌ترینان، چه بدنام گردیده)، با این همه، این منم، آری من، که در حضورم، خدایان و آدمیان، هر دوان، شادان می‌گردند. بر این ادعا دلیلی استوار در کار هست: می‌بینید که هنوز گامی چند در این جمع ننهاده بودم و چندان شمع مجلس‌تان نگردیده بودم، که بر رخسارتان نشان شعفی تازه را و بر پیشانی‌هاتان گشودن گره ابروان را دیدم و آواز خنده‌هایِ از تهِ دل بر آمده‌تان را شنیدم، گویی همه‌تان از شرابِ با گیاهِ فراموشی آمیختة خدایانِ هومر، سرمست و افتاده-از-دست شدید، حالیکه پیش از این، اندوهناک و ناشاد، سر در جیبِ غم فروبرده بودید، گویی از غارِ غم‌افزایِ تروفونیوس درآمده بودید. درست به‌سان دمی که خورشید پرتوهایِ رخشان و رخسار درخشان خویش را بر زمین می‌گسترد، و یا آن‌گاه که پس از زمستانی دیریاز، بهار نَفَس‌هایِ روحناک خود را بر زمین می‌دمد، و ناگاه همة عناصر، کسوتی نو بر تن می‌کنند، آری، رنگ نو، جوانی نو؛ شما نیز تا چشمانتان بر من افتاد، رنگ رخسارتان دگر گردید. پس، آنچه خطیبان بزرگ با سخنان ملالت‌بار و از سرِ فکرت برآمدة بسیار، به زحمت می‌توانستند کرد، من تنها با نگاهی کردم و بارِ نگرانی‌ها را از ذهنتان برداشتم. ...
پس تمامی سخن اخلاقیون را به يك‌سو نهید، آنها که می‌گویند: خودستایی، مرتبة والایِ جهل و گستاخی است. بگذارید چنین بپندارند، اما این عالمان خود زبان اقرار گشاده‌اند که خودستایی در کار هست و جهل را چه عیب که ستایش خویش را در بوق و کرنا کند. آخر کرا رسد که بهتر از خویش، وصفم کند؟ چرا که خود را بهتر از دیگران می‌شناسم و چنین کار را با فروتنی سرشته می‌دانم تا اینکه آن‌سان که کار بزرگان سیاست و عالمان روزگار است، بی هیچ آزرمی، پاره‌ای آستان‌بوسانِ هرزه‌درا یا شاعرانِ گزافه‌سرا را به مزد گیرم و از زبانشان، ستایش خویش را، دروغ عیان را، بشنوم. آری، اینان، نقاب فروتنی بر روی، پر و بال طاووسی‌شان را می‌گسترند و اندرون از خوراک می‌آکنند. هان ببين كه آن چاپلوس گستاخ، این ناچیز را چگونه به خدایان مانند می‌کند و تندیس فضایلش می‌خواند. آخر کدام تناسب! زاغی را با پر طاووس آراستن و سیاه را به سفیداب شستن و پشه‌اي را مقام پیل دادن.


•بهرة یکم را بر اساس متن انگلیسی التون و ویلسون ترجمه كرده‌ام. ترجمة کامل کتاب به قلم دکتر حسن صفاری به نام در ستایش دیوانگی در بازار کتاب در دست است والبته نیاز به ترجمه­ای دیگر هست.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:45  توسط رفيق فردوسي  | 

یکی از دوستان ترجمه ی شعر آسودگی "Leisure" را خواسته بودند و من هم با وجود وقت کم هر کاری کردم نتوانستم به سراغش نروم. به هر حال وسوسه ی درافتادن با این گونه شعرها برای نفس اماره به ترجمه کم وسوسه ای نیست. هنوز باید ویرایش بشود. لطفا نظرات اصلاحی خود را بنویسید.

من اول با وزن مثنوی (فاعلاتن) شروع کردم. به این صورت:

این همه پرواست آخر زندگی؟

نیست دم مکثی برای خیرگی؟

دیدم مسدس است و جا کم می آید. در شعر انگلیسی چهار رکن داریم من هم به ناچار وزن مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن (فاعلات): به قول عروضیون بحر مضارع مثمّن مكفوف محذوف را برگزیدم که می بینید. باز هم داوری با خوانندگان:

W. H. Davies

Leisure

WHAT is this life if, full of care,
We have no time to stand and stare?—

No time to stand beneath the boughs,
And stare as long as sheep and cows:

No time to see, when woods we pass,
Where squirrels hide their nuts in grass:

No time to see, in broad daylight,
Streams full of stars, like skies at night:

No time to turn at Beauty's glance,
And watch her feet, how they can dance:

No time to wait till her mouth can
Enrich that smile her eyes began?

A poor life this if, full of care,
We have no time to stand and stare.

 

آسودگی/مجال

آخر چه زندگی است که پرواست بیش و کم

ما را نه وقت ماندن و دیدن به یک دو دم؟

ما را نه وقت مکث و نگه زیر شاخ­ها

چون گاو و گوسفند؛ دریغ است و آخ­ها:

در بیشه­ها رویم و نبینیم یک دو چند،

سنجاب­ها کجا به چمن دانه­ جا کُنند:

هنگام روشنا نه زمان تا که از طرب

بینیم رود پر ستاره که آن آسمان شب.

زیبایی ار نگاه کند حیف، وقت نیست

تا رقص پاش دیده و گوییم هان مایست:

لبخنده می­زنند دو چشمش نخست و باز

از دست می­دهیم لب­خند پُر ز ناز

دون زندگانی ایست که پرواست بیش و کم،

ما را نه وقت ماندن و دیدن به یک دو دم.

 

 

ترجمه: داود خزایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 4:2  توسط رفيق فردوسي  | 

برف نو برف نو سلام سلام

بنشين خوش نشسته‌اي بر بام

شادي آوردي اي اميد سپيد

همه آلودگي است اين ايام.

(شاملو)

برف هامبورگ هم بر زمين نشست، دومين برف. برف نخست زود آب شد و بيشتر گَردِ برف بود تا برف. برف دوم آبدار و پنبه‌اي. هر چند برف دوم هم چند روز است که آب شده، اما زيبايي آن هنوز در دريچه ي چشمم مانده است. آسمان هامبورگ معمولا –آنطور كه مي‌گويند- برف‌ريز نيست اما امسال از بختياري ماست شايد كه پس از سالها نديدن روي برف در بوشهر، در غربت رويش را ديديم. امشب هم آنقدر سرد است كه آهو سُم مي‌ريزد و بعيد است ابرها از دست اين زمهرير جاي خودشان را در آسمان با زمين عوض نكنند.

 اين هم مستزاد ترجمه‌اي يا ترجمه‌ي مستزادمانندي از سطرهاي پرآوازه‌ي زير از ويليام بليك. هر چند من معمولا فرم را رعايت مي‌كنم ولي اين بار خود شعر دوست داشت مستزاد بشود، خوب به من چه؟!

Soft Snow

:I walked abroad in a snowy day
:I ask'd the soft snow with me to play
,She played & she melted in all her prime
.And the winter call'd it a dreadful crime

 William Blake

 برف نرم

 من بودم و برف و روز و بيرون

تا چند به گوشه‌اي پرافسون.

                                     گفتم كه خيال بازي‌ات هست؟

او با همه‌ي کرشمه و ناز

آمد، شد و آب شد؛ به آواز

                                  افسوس به لب، دريغ در دست،

من ماندم و گفته‌ي زمستان.

تا چند به گوشه‌اي پريشان،

                                  «آخر چه گناه كردي اي مست!»

مسلما مي دانيد كه فاعل افسوس به لب و دريغ در دست هم راوي است يعني "من همراه با  گفته ي زمستان، به آواز افسوس به لب و دريغ در دست ماندم. با این حال "برای اینکه در "مظان اتهام ترجمه ی خیلی آزاد" قرار نگیرم ترجمه ی زیر را که امانتدارتر است نوشتم. داوری با خوانندگان:

روز برفي برون شدم باري:

برف! بازي كني؟ بگو آري

برفدخت آمد؛ آب شد به كمال،

وآن زمستانْش خواند: بزّه‌ي سال.

 این هم ترجمه ای دیگر با وزنی دیگر:

برف را گفتم بيا بازي كنيم

در زمستان قصد جانبازي كنيم:

بازي‌اش با مرگ او شد توامان،

وان زمستان خوانِدش جرمي گران.

 با چند دگرگونی:

برف را گفتم دلم پر تاب شد

برفدخت آمد كمالش آب شد    

بازي‌اش با مرگ او شد توامان

وان زمستان خواندش جرمي گران

یکی دیگر:

برف بود آن روز و بازي گشت نو

برف را گفتم بيا انباز شو

برفدخت آمد كمالش آب شد    

وآن زمستان زان بزه، پُر تاب شد.

 

ترجمه: داود خزایی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:39  توسط رفيق فردوسي  | 

مقاله ي "ساختارشكني‌ پست‌ مدرنيزم‌" نوشته ي زين الدين سردار تأمل‌برانگيز است. بخوانيد و نظر بدهيد.

 

متن فارسي را در باشگاه  انديشه بخوانيد.

http://www.bashgah.net/pages-3115.html

اين هم متن انگليسي مقاله ي ياد شده.

http://www.freearabvoice.org/MatrixOfPostmodernismAndGlobalization.htm#Art1

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:33  توسط رفيق فردوسي  |