|
|
|
|
|
سر سال نو هرمز فرودين
برآسود از رنج روي زمين بزرگان به شادي بياراستند مي و جام و رامشگران خواستند چنين جشن فرخ از آن روزگار بهمانده از آن خسروان يادگار فردوسی
"وقتی سپاهيان “قُتيبه”، سيستان را به خاک و خون کشيدند، مردی چنگنواز، در کوی و برزن شهر -که غرقِ خون و آتش بود- از کشتارها و جنايات “قُتيبه” قصّهها میگفت و اشکِ خونين از ديدگانِ آنانی که بازمانده بودند، جاری میساخت و خود نيز، خون میگريست…
و آنگاه، بر چنگ مینواخت و میخواند:
با اين همه غم در خانهی دل اندکی شادی بايد که گاهِ نوروز است. ( علی میرفطروس کتابِ دیدگاهها (برگ 35) به نقل از تواریخ سیستان)
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 3:29 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
"عمو نوروز" به روایت منوچهر کریم زاده از کتاب چهل قصه يكي بود, يكي نبود. پير مردي بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوة تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازة شهر. بيرون از دروازة شهر پيرزني زندگي مي كرد كه دلباختة عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تنبان قرمز و شليتة پرچين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچة فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوة پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوة خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستش. اما, سر قليان آتش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست. چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي زفت به هوا. در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چيد رو سينة او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد. آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن مي شد و پيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند. پير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گفت چاره اي ندارد جز يك دفعة ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند. پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:26 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
"دیوانگان" به روایت منوچهر کریم زاده از کتاب چهل قصه تاريكي و نور بود؛ بينا و كور بود. زن و شوهري بودند كه عقلشان پارسنگ برمي داشت. اين زن و شوهر دو تا دختر داشتند و دو تا پسر. دخترها را شوهر دادند و براي پسر بزرگتر زن گرفتند. ماند پسر كوچكتر كه اسمش قباد بود و در خانواده از همه داناتر بود. روزي از روزها مادر قباد به او گفت «فرزند دلبندم! شكر خدا آن قدر زنده ماندم كه شماها را روپاي خودتان بند ديدم. خواهرهايت را با جل و جهاز فرستادم خانة بخت. براي برادرت زن خوشگلي گرفتم و سرشان را گذاشتم رو يك بالين. ديگر آرزويي ندارم به غير از اينكه براي تو هم زني بگيرم و به زندگيت سر و ساماني بدهم.» قباد گفت «من زن بگير نيستم؛ مي خواهم تك و تنها زندگي كنم.« مادرش گفت «اين حرف را نزن تو را به خدا؛ زمين به مرد بي زن نفرين مي كند. اگر مي خواهي شيرم را حلالت كنم بايد زن بگيري.» و آن قدر اين حرف ها به گوش پسر خواند كه او را راضي كرد و دختر خوش بر و بالايي براش دست و پا كرد و با هم دست به دستشان داد. زن قباد با اينكه كمي چل و خل بود, اما اهل هو و جنجال نبود و با بقية اهل خانه در صلح و صفا زندگي مي كرد. يك روز سرگرم آب و جاروي حياط بود كه يك دفعه تلنگش در رفت و در همين موقع بزي كه توي حياط بود بع بع كرد. زنك خيال كرد بز فهميده كه تلنگ او در رفته. رفت جلو و به بزي گفت «اي بز بيا سياه بختم نكن. قول بده اين قضيه پيش خودمان بماند و مادرشوهرم از آن بويي نبرد, در عوض, من هم گوشواره هايم را به گوشت مي كنم و النگوهايم را به دستت.» بز باز بع بع كرد و ريش جنباند. زن گفت «قربان هر چه بز چيز فهم است.» و زود رفت گوشواره هاش را كرد به گوش بز و النگوهاش را انداخت به دستش. در اين ميان مادرشوهرش سر رسيد و ديد به گوش بز گوشواره است و به دستش النگو. گفت «كه به گوش و دست اين بز گوشواره و النگو كرده.» زن دويد جلو. گفت «مادرشوهرجان! تو را به جان پسرت بين خودمان بماند. داشتم حياط را رفت و روب مي كردم كه يك دفعه تلنگم در رفت. بز شنيد و بع بع كرد. رفتم پيشش و خواهش كردم اين راز بين من و او بماند و جايي درز نكند. او هم قبول كرد و من گوشواره ها و النگوهايم را دادم به او كه اين قضيه را جايي بازگو يكند. تو را به خدا شما هم به او بگو كه آبرويم را پيش كس و ناكس نبرد و رازم را فاش نكند و به پدرشوهرم نگويد.» مادرشوهر رفت پهلوي بز و گفت «اي بز! به هيچكي نگو كه تلنگ عروس من در رفت؛ در عوض من پيرهن گلدارم را تنت مي كنم و چادر ابريشمي ام را مي بندم به كمرت.» بز بع بع كرد و مادرشوهر رفت پيرهن گلدار و چادر ابريشميش را آورد پوشاند به بز. در اين بين پدرشوهر زن سر رسيد و پرسيد «اين چه مسخره بازي اي است كه درآورده ايد؟ چرا رخت كرده ايد تن بزي و زلم زيمبو بسته ايد به او؟» بز بع بع كرد. مادرشوهرش گفت «اي داد بي داد! به اين هم گفت.» بعد رفت جلو و به شوهرش گفت «كاريت نباشه! عروسمان سرفيد و بز فهميد او هم گوشواره ها و النگوهاش را داد به بز كه قضيه بين خودشان بماند؛ اما بز نتوانست اين سر را نگه دارد و ماجرا را به من گفت. من هم رفتم پيرهن و چادرم را آوردم دادم به او و با اين چيزها سرگرمش كرديم كه به كس ديگري نگويد. حالا هم كه خودت ديدي خنگ بازي درآورد و به تو هم گفت.» پدرشوهر رفت جلو و به بز گفت «آفرين بزي! اگر به كسي چيزي نگويي من كفش هاي ساغريم را كه تازه خريده ام مي كنم پاي تو.» و رفت كفش هاش را آورد و به پاي بز كرد. در اين موقع برادرشوهر زن از راه رسيد. تا چشمش به بز افتاد از تعجب انگشت به دهان ماند. پرسيد «اين كارها چه معني مي دهد؟» ماجرا را براش شرح دادند و او هم كلاهش را از سر برداشت و گذاشت سر بز. حالا بيا و تماشا كن! بز گوشواره به گوش, پيرهن به تن, چادر به كمر, النگو به دست, كفش به پا و كلاه به سر ايستاده بود و اهل خانه دور و برش را گرفته بودند و با دلواپسي به او مي گفتند «اي بز خوب و مهربان! مبادا به قباد بگويي كه تلنگ زنش در رفته كه بي برو برگرد سه طلاقه اش مي كند و از خانه مي اندازدش بيرون.» هنوز حرفشان تمام نشده بود و هر كدام با خواهش و تمنا به بز سفارش مي كردند كه اين راز را پيش قباد فاش نكند كه قباد سر رسيد و همين كه بز را به آن وضع ديد, پرسيد «چرا بز را به اين ريخت درآورده ايد؟» مادرش گفت «چيزي نيست! اتفاقي است كه افتاده و ديگر هيچ كاريش نمي شود كرد. فقط بين خودمان بماند. زنت داشت تو حياط آب و جارو مي كرد كه يك دفعه از جايي صدايي درآمد. بز فهميد صدا از كجا بوده و زنت رفت گوشواره ها و النگوهاش را آورد داد به بز كه قضيه فيصله پيدا كند و خبر جايي درز نكند. در اين موقع من رسيدم و همين كه فهميدم حيثيت عروسم در خطر است, معطل نكردم و تند رفتم پيرهن و چادرم را آوردم كردم تنش كه راضي بشود و راز عروسم را فاش نكند. پدر و برادرت هم يكي بعد از ديگر آمدند و وقتي ديدند اوضاع از چه قرار است, آن ها هم كفش و كلاهشان را پيشكش بز كردند. همة اين كارها را كرديم كه بز چفت و بست دهنش را محكم كند و حقيقت را به تو نگويد؛ اما شك نداشته باش كه اين جور وصله هاي ناجور به زن تو نمي چسبد و صدا از زنت درنيامده و بز عوضي شنيده.» وقتي قباد اين حرف ها را شنيد, از غصه دود از كله اش بلند شد. گفت «ديگر نمي توانم بين شما ديوانه ها زندگي كنم. اينجا مبارك خودتان باشد و خوش و خرم با هم زندگي كنيد.» آن وقت از خانه زد بيرون و رفت سراغ پدرزن و مادرزنش و ماجراي زن و كس و كارش را براي آن ها تعرف كرد و آخر سر گفت «حالا شما بگوييد من با اين ديوانه ها چه كار كنم؟» مادرزنش گفت «دل ما هم از دست دخترمان و فك و فاميل تو خون است و نمي دانيم با اين ديوانه ها چه كار كنيم؛ اما چرا بز را نكشتي كه اين همه آبروريزي بار نياورد؟» پدرزنش گفت «غلط نكنم عقل داماد ما هم مثل عقل كس و كارش پارسنگ مي برد. يك بز پيش كس و ناكس آبرويش را دارد مي برد؛ آن وقت زن و زندگيش را ول كرده آمده اينجا و از ما مي پرسد چه كار كند.» قباد گفت «من ديگر نمي توانم در ميان شما ديوانه ها زندگي كنم. از اين شهر مي روم به يك شهر ديگر. اگر مردم آنجا هم مثل شما چل و خل بودند برمي گردم؛ والا هيچ وقت پايم را تو اين شهر نمي گذارم و همان جا مي مانم.» اين را گفت و گيوه هايش را وركشيد و بي معطلي راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به شهري در آن ور كوه. كمي در بازار و كوچه هاش پرسه زد و آخر سر گرسنه و خسته رو سكوي خانه اي نشست. در اين موقع يكي از تو خانه آمد بيرون و ديد مرد غريبه اي نشسته رو سكو. بعد از سلام و احوالپرسي دلش به حال قباد سوخت و برگشت خانه و يك كاسه آش شب مانده آورد براش. قباد ديد كاسه از بيرون خيلي بزرگ است؛ اما از تو قد يك فنجان جا دارد. با سه هرت آش را سر كشيد و رفت تو نخ كاسه. خوب زير و روش را وارسي كرد. فهميد از روزي كه در اين كاسه غذا خورده اند آن را نشسته اند و هر بار ته ماندة غذا نشسته رو ته ماندة قبلي و كم كم كاسه از تو شده قد يك فنجان. قباد كاسه را برد لب جو. اول خوب ريگ مال و گل مالش كرد, بعد آن را پاك و پاكيزه شست و برگشت كاسه را داد دست صاحبش. صاحب كاسه مات و مبهوت به كاسه نگاهي انداخت و سراسيمه دويد تو حياط و فرياد زد «كاسه گشادكن آمده! خانه آباد كن آمده!» اهل خانه و در و همسايه ها مثل مور و ملخ ريختند بيرون و آمدند دور قباد حلقه زدند. همين كه از ماجرا مطلع شدند سراسيمه رفتند كاسه هاشان را آوردند پيش قباد. گفتند «هر قدر مزد بخواهي مي دهيم؛ كاسه هاي ما را گشاد كن.» بگذريم! قباد چند روزي در آن شهر ماند. مردم از اين خانه و آن خانه كاسه هاشان را مي آوردند پيشش و او هم كاسه ها را مي برد لب جوي آب براشان گشاد مي كرد و مزد مي گرفت. آخر سر از اين وضع خسته شد. با خود گفت «اين ها از كس و كار من ديوانه ترند.» و راه افتاد طرف يك شهر ديگر. چلة زمستان به شهري رسيد كه همة اهالي آن از زور سرما مثل بيد مي لرزيدند و آه و ناله مي كردند و هر كس براي مقابله با سرما دست به كار عجيب و غريبي زده بود. عده اي وسط لحافشان را سوراخ كرده بودند؛ آن ها را انداخته بودند گل گردنشان و با طناب دور كمرشان را محكم بسته بودند. عدة ديگري ديگ آب بار گذاشته بودند و زيرش آتش مي كردند كه آب بجوش بيايد و بخار آب گرمشان كند. تعدادي هم گل داغ مي كردند و به بدنشان مي ماليدند. خلاصه! غوغايي برپا بود و هر كس يك جور با سرما دست و پنجه نرم مي كرد. قباد به خانه اي رفت. با چوب كرسي ساخت و از پنبه و كرباس لحاف بزرگي دوخت و از هيزم زغال درست كرد و كرسي گرم و نرمي راه انداخت. اهل خانه, كوچك و بزرگ و زن و مرد, تا گردن چپيدند زير كرسي و تازه فهميدند گرم شدن يعني چه! طولي نكشيد كه خبر دهن به دهن و خانه به خانه گشت و به گوش اهالي شهر رسيد. مردم دسته دسته آمدند پيش قباد. پولي خوبي دادند به او كه براي آن ها هم كرسي بسازد. قباد پول هاش را تبديل كرد به سكة طلا و با خود گفت «اين ها هم از همشهري هاي من ديوانه ترند.» باز راهش را گرفت و رفت تا تنگ غروب رسيد به شهري و ديد مردم جلو خانه اي جمع شده اند و جار و جنجال عجيب و غريبي راه افتاده است. جلوتر كه رفت فهميد عروس آورده اند كه ببرند خانة داماد و چون قد عروس بلند است و در كوتاه, عروس مانده پشت در و ولوله اي برپا شده. خانوادة عروس مي گويد بايد سردر خانه را خراب كنند تا عروس برود تو و خانوادة داماد مي گويد چرا آن ها بايد سردرشان را خراب كنند؛ بهتر است گردن عروس را بزنند تا قدش كمي كوتاه بشود و راحت برود تو حياط. قباد گفت «صد اشرفي به من بدهيد تا عروس را صحيح و سالم و بي دردسر ببرم تو خانه, طوري كه نه سردر خانه خراب شود و نه گردن عروس زده شود.» عده اي گفتند «اين كار شدني نيست.» عده اي ديگر گفتند «اگر شدني باشد ما حرفي نداريم.» و باز شروع كردند به بگو مگو و جار و جنجال و آخر سر قبول كردند حل اين مشكل را بگذارند به عهدة قباد؛ به شرطي كه اگر نتوانست عروس را ببرد تو از صد اشرفي صرف نظر كند و هيچ ادعايي نداشته باشد. قباد رفت پشت عروس ايستاد و بي هوا يك پس گردني محكم زد به او. عروس گفت «آخ!» و سرش را خم كرد و از در پريد تو. مردم بنا كردند به شادي و پايكوبي. قباد هم صد اشرفي گرفت و راهي شهر ديگري شد. دم دماي روز سوم رسيد به شهري و در همان كوچة اول ديد در خانه اي باز است و مردم شانه به شانه ايستاده اند و يك زن و دختر دارند زارزار گريه مي كنند. قباد رفت جلو و پرسيد «چه خبر است؟» گفتند «دختر فرماندار رفته پنير از كوزه در بياورد, دستش تو كوزه گير كرده. مشگل را با داناي شهر در ميان گذاشته اند, او هم گفته دو راه بيشتر وجود ندارد يا بايد كوزه را بشكنيد, يا بايد دست دختر را ببريد. فرماندار هم گفته چون دختر دو تا دست دارد بهتر است يكي از آن ها را ببرند.» قباد پرسيد «آن زن و دختر چرا شيون و زاري مي كنند؟» جواب دادند «فرماندار فرستاده دنبال قصاب كه بيايد دست دختر را قطع كند؛ مادر و خواهر دختر هم گريه مي كنند.» قباد گفت «من دست دختر را طوري از كوزه در مي آورم كه نه كوزه بشكند و نه دستش صدمه ببيند.» گفتند «اگر مي تواني چنين كاري بكني بيا جلو و هنرت را نشان بده.» قباد رفت جلو, كوزه و دست دختر را خوب وارسي كرد؛ ديد دختر يك تكه پنير گنده گرفته تو مشتش و تقلا مي كند آن را از كوزه در بياورد. قباد يك وشگون قايم از پشت دست دختر گرفت. دختر كه انتظار چنين كاري را نداشت هول شد پنير را ول كرد و دستش را از كوزه درآورد. مردم از شادي به هلهله افتادند. قباد را سردست بلند كردند و از او خواستند به جاي داناي شهرشان بنشيند و مشكلاتشان را حل و فصل كند. اما قباد زير بار نرفت. فكر كرد ماندن عاقل در شهر ديوانه ها صلاح نيست و از آنجا راه افتاد رفت به يك شهر ديگر. هنوز از دروازة شهر تو نرفته بود كه ديد عدة زيادي دور كپه خاكي جمع شده اند و خيلي نگران و دلواپس اند. رفت جلو پرسيد «چي شده؟» گفتند «مگر نمي بيني! زمين دمل درآورده؛ مي ترسيم حالا حالاها دملش سر وا نكند و آزارش بدهد.» قباد گفت «حكيم بياريد تا درمانش كند.» گفتند «حكيم نداريم.» قباد گفت «صد اشرفي به من بدهيد تا درمانش كنم.» گفتند «حرفي نداريم! اما به شرطي كه نصفش را بعد از درمان بگيري.» قباد گفت «قبول است.» و پنجاه اشرفي گرفت و بيل برداشت كپه خاك را تو صحرا پر و پخش كرد. همه خوشحال شدند و بقية مزدش را دادند و به او اصرار كردند كه پيش آن ها بماند؛ اما قباد راضي نشد. با خود گفت «به هر شهري كه مي روم مردمش از همشهري ها و كس و كار خودم ديوانه ترند. بهتر است بروم به يك شهر ديگر؛ اگر مردمش عاقل بودند همان جا بمانم و گرنه دست از جست و جو بردارم و برگردم به شهر خودم.» و پيش از آن كه وارد شهر بشود, راهش را كج كرد به طرف يك شهر ديگر. بعد از هفت شبانه روز رسيد به شهري و ديد بزرگان شهر از فرماندار گرفته تا ملا و كلانتر, جمع شده اند در برابر قسمتي از باروي ترك برداشتة شهر و آه و ناله مي كنند كه اگر خداي نكرده يك دفعه شكم بارو بتركد و همة مردم بريزند بيرون, آن ها چه خاكي به سرشان بكنند. قباد رفت جلو پرسيد «اينجا چه خبر است؟» گفتند «چشم حسود كور! گوش شيطان كر! شكم باروي شهر شكاف برداشته. مي ترسيم خداي نكرده جرواجر بخورد و مردم به كلي سر به نيست شوند.» قبادگفت «من مي توانم شكم بارو را بخيه بزنم.» گفتند «اگر اين كار را بكني هر چه بخواهي به تو مي دهيم.» قباد گل درست كرد و ترك بارو را گرفت. اهالي شهر خوشحال شدند و با خواهش و تمنا از قباد خواستند نزدشان بماند تا اگر باز هم شكم باروي شهر شكاف برداشت آن را بخيه بزند؛ اما قباد قبول نكرد. گفت «دلم براي كس و كار و شهر و ديارم تنگ شده. هر چه زودتر بايد برگردم.» گفتند «مزدت را چه بدهيم؟» گفت «يك اسب تندرو.» رفتند يك اسب راهوار با زين و برگ طلا آوردند براش. قباد با خود گفت «در اين ديوانه خانة دنيا باز هم شهر خودم از شهرهاي ديگر بهتر است.» و اسب را رو به شهر و ديارش به تاخت درآورد.
قصة ما به سر رسيد؛ كلاغه به خونه ش نرسيد.
لینک کتاب: |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:10 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
Reflections in Westminster Abbey داود خزایی جوزف اَديسون (1672-1719) از نثرنويسان و شاعران و نمايشنامهنويسان انگليسي است كه تأثيري شگرف بر سبك نثرنويسي گذارد. اديسون همراه با سِر ريچارد استيل مجلة اسپكتيتور را -هر شمارة آن در آن روزگار، با تيراژ ده هزار عدد- منتشر ميكرد. پيش از آن هم مقالههايي در تاتلر به چاپ رسانده بود. در 1713 هم با گاردين همكاري داشت. نمايشنامة كِيتو (Cato) او هم در آن روزگار اقبال عام يافت. سبك او را سبك ميانه دانستهاند و الكساندر بر آن است كه تا حدود يك سده، مقالههاي اديسون الگوي نثرنويسي به شمار ميآمد (2000، 176). يكي از اين مقالههاي بنام اديسون «تأملاتي در صومعة وستمينستر» برگرفته از شمارة 26، سيام مارس 1711 مجلة اسپكتيتور است، كه آن را می خوانید. دو سطر یونانی و لاتین را فعلا" به همان صورت متن اصلی آورده ام تا بعد که ترجمه شان را بیابم. متن اصلی در اینترنت موجود است. تأملاتي در صومعه ی وستمينستر مرگِ رخسارهزرد با پايش، بينظر، پاي بر سرا كوبد گر ببيند كه كلبهاي آنجاست، يا كه كاخي بر آسمان سوده است سستيوسي كه شادمانه شدي، زندگاني بسي بود كوتاه نه تو را فرصتي به دست دهد، نه ز مٌروا نصيبهاي بوده است شب تاري به انتظار بود، همه پَرهيبها به راه بٌوَند وان عمارات تار و تيرة مرگ همه رخسار باز بنموده است. (هوراس) هر گاه كه جدي هستم، به تنهايي در صومعة وستمينستر قدم ميزنم؛ آنجا كه تيره و تاري محل و بهرهاي كه از آن ميبرند، همراه با شكوه بنا، و منزلتِ آناني كه در آن خفتهاند، سخت برآنند ذهن را از اندوه يا شايد انديشمندي، بياكنند كه چندان هم نابدلخواه نيست. تمام ديروز بعد از ظهر را در صحن كليسا و رواقها و خود كليسا سركردم، و خود را با خواندن سنگقبرها و نوشتههايي كه در آن ديار مردگان ميديدم، سرگرم كردم. بيشترشان، از آن بهخاكسپردهگان، جز تاريخي كه در آن زادهاند و تاريخي ديگر كه در آن مردهاند، چيزي ديگر به ثبت نرساندهاند: همة داستان زندگي يك تن را تنها در اين دو موضع، كه براي همة ابناء بشر يكسان است، دريافتهاند. چارهاي نيافتم جز آن كه بر اين دفاترِ ثبتِ هستي، حال چه از برنج باشند و چه از مرمر، همچون طنزي براي آن درگذشتهگان بنگرم كه هيچ خاطرهاي، جز آنكه زماني زادهاند و زماني مردهاند، از خود به جاي نگذاشتهاند. اين نوشتهها مرا به ياد بسياري كسان در نبردهاي اشعار حماسي مياندازند، كه چون در آن جايگاه كشته شدهاند، نامي بلند يافتهاند، و تنها بدان دليل بزرگشان ميدارند كه برسرشان كوفتهاند و به دياري ديگر رفتهاند. r`xaukov re medovra re Oepobixoxon re. Hom. زندگي چنين كساني را در كتاب مقدس نيك به تصوير كشيدهاند، «گذرِ تيري» كه فضايِ در قفايِ آن، به آني به هم آيد و از ميان رود. با رفتن به كليسا، خود را با كندن گوري سرگرم كردم. با هر بيلي كه بالا ميانداختم، تكهاي از استخوان يا كاسة سري ميديدم كه با خاكي هنوز قالب نيافته و تازه كه روزگاري در اندام كسي جاي داشت، در آميخته بود. با ديدن اين منظره، با خود انديشيدم كه چه پرشمار آدمياني زير صحن آن كليساي جامع باستاني، آميخته-در-هم خفتهاند؛ كه چگونه مردان و زنان، دوستان و دشمنان، كشيشان و سربازان، راهبان و كاهنان، يكي در ديگري فروپاشيدهاند و در همان تودة خاك آميختهاند؛ كه چگونه زيبايي و زورمندي و جواني با ديرسالي و ناتواني و كژاندامي، بي هيچ تميزي، در همان تودة درهم، آرميدهاند. پس از سيري گذرا در اين دفترِ فنا، به بررسي دقيقترِ شرحهايي كه بر چندين سنگ يادبود كه در هر گوشهاي از آن عمارت باستاني بهپاست، پرداختم. برخيشان را چنان با زبانآوري انباشته بودند كه اگر آن درگذشته را يارايِ آن بودي سر برآرد و بدانان بنگرد، از آن همه ستايش كه دوستانش نصيبش كردهاند، از شرم رخساره بر افروخته ميشد. سنگهاي ديگري هم هستند آنچنان ساده كه از براي آن از-دنيا-رخت-بربسته، عبارتي به يوناني يا عبري پرداختهاند و از همين رو عمري بايد بگذرد كه كسي معنايش را دريابد. در قطعة شاعران، شاعراني را يافتم كه بناي يادبودي نداشتند و بناهايي كه شاعري در خود نداشتند. براستي ديدم كه جنگ حاضر صحن كليسا را از بناهايِ يادبود بسياري كه ديّاري در آنان نيست آكنده است و به ياد آناني بر پايشان داشتهاند كه پيكرهاشان در دشتهاي بلنهايم يا در آغوش اقيانوس، مدفون است. از هيچ چيز به اندازة گورنبشتههاي نو خرسند نشدم كه با شكوه بيان و استواريِ انديشه آنها را نوشتهاند و زندگان و مردگان، هر دو را بزرگ ميدارند. از آنجا كه فردي بيگانه، با گذار بر بناهاي يادبود و نبشتههاي گورها از ناداني يا ادب ملتي، انديشهاي در سر ميپزد، ميبايد پيش از آن كه نقرشان كنند، به باريكنگريِ فرهيختگان و دانايان بسپارند. اغلب با ديدن بناي سِر كلاودلي شاول * احساس توهيني بزرگ كردهام: به جاي آن دريادارِ انگليسي كه دلاوري و سرد و گرم چشيدگي ويژگي بارز او، آن مرد صريح و دلير بود، بر گورش چون آراستهمردي تصويرش كردهاند كه كلاهگيسي بر سر دارد و زير سايباني تشريفاتي، بر نازبالشهاي مخمل تكيه داده است. گورنبشته هم خوب درخور بناست؛ چرا كه به جاي بزرگ داشتن كارهاي برجستهاي كه در خدمت به كشورش انجام داده است، تنها با چگونه مردنش آشنامان ميكند كه شاول را امكان آن نميدهد هيچ نام و آوازهاي از اين ميان براي خود بدرَوَد. مردم هلند كه به خاطر نداشتن نبوغ خوارشان ميداريم، در ساختن بناهاي از اين دست، نسبت به بناهايي اين چنين كه در انگليس ميبينيم، ذوق باستانگرايانه و ادب بسيار بيشتري به كار ميگيرند. سنگهايِ يادبودِ هلنديان، كه با هزينة مردم بر پا شدهاند، درياسالاران را آنچنان كه بودهاند به تصوير ميكشد؛ با قطعههاي كشتي و ديگر تزئينات دريايي و هلالِ گلهايي كه از گياهان دريايي و صدفها و مرجان ها درست شدهاند. بگذاريد به موضوع خود برگرديم. گنجينة پادشاهان انگليس را به روزي ديگر و تأملي ديگر وامينهم كه ذهنم بتواند بر دلمشغولياي چنان جدي بينديشد. ميدانم كه دلمشغوليهايي اين چنين، در ذهن كمدلان و آنان كه قوة تخيلي اندوهبار دارند، انديشههايي تاريك و نادلپسند ميافكند.؛ اما دربارة خودم بايد بگويم كه هر چند هميشه جدي هستم، اما با اندوه ميانهاي ندارم و ميتوانم صحنههاي ژرف و سنگين طبيعت را، با همان لذتي بنگرم كه صحنههاي شاد و فرحانگيزش را. از اين طريق با اشيايي كه ماية وحشت ديگران است، خود را تعالي ميبخشم. آنگاه كه به آرامگاه بزرگان مينگرم هر گونه حس حسادتي در من ميميرد، هرگاه گورنبشتههاي زيبارويان را ميخوانم، هر هوس نابساماني از دلم رخت بر ميكشد؛ هرگاه پدر و مادران را ميبينم كه بر سنگ مزار كودكشان زاري ميكنند، دلم از عطوفت آب ميشود و هرگاه كه آرامگاه خود پدران و مادران را ميبينم، بر بيهودگيِ زاري بر كساني كه ميبايد زود به دنبالشان رويم، انديشه ميكنم؛ هنگامي كه پادشاهان را خفته در كنار كساني ميبينم كه معزولشان كردهاند، آنگاه كه انديشمندان رقيب را كنار هم ميبينم يا روحانياني كه دنيا را با ستيز و مجادلاتشان تقسيم ميكردند، با شگفتي و غم بر خُرديِ اين سبق بردن ها و جناحبنديها و مجادلات آدمي مينگرم. هرگاه كه تاريخهاي گوناگون سنگها را ميبينم كه يكي ديروز درگذشته است و ديگري ششصد سال پيش، به ياد آن روز بزرگي ميافتم كه همه معاصر هم خواهيم بود و با هم بر صحنة هستي حاضر خواهيم شد. * شاول هنگام بازگشت از جبالالطارق در سال 1707 در اثر كشتيشكستگي غرق شد. ماهيگيران تناش را شستند و به خاك سپردند. بعد او را در صومعة وستمينستر به خاك سپردند. این هم نظر ساموئل جانسون درباره ی ادیسون: His prose is the model of the middle style; on grave subjects not |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 3:11 توسط رفيق فردوسي
|
|
||