تبليغاتX
هفت خوان
آشنایی با ادبیات ایران و جهان

روز خیام بر شما خوش باد.

شوربختانه زمان آن را که ندارم که مطلبی درباره ی خیام بنویسم ناچار ترجمه ی آزاد زیر را از فیتس جرالد از این منزلگاه (http://www.kellscraft.com/rubaiyatcontent.html) می آورم با ذکر این نکته که در جنگ جهانی دوم سربازی - احتمالا" در جبهه ی انگلیسی ها - به جنگ نمی رفت مگر نسخه ای از رباعیات را با خود داشت. (به نقل از کتاب چشمه ی روشن. غلامحسین یوسفی. انتشارات علمی. فصل خیام. شماره ی ص یادم نمی آید.) دیگر آنکه توصیه می کنم نسخه ی صادق هدایت به ویژه مقدمه ی بلند هدایت را بخوانید.

LXIX

But helpless Pieces of the Game He plays
;Upon this Chequer-board of Nights and Days
,Hither and thither moves, and checks, and slays
. And one by one back in the Closet lays

 

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز                از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم        رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:10  توسط رفيق فردوسي  | 

فردوسیا بیا که توام نور دیده ای

برای امروز "روز فردوسی" آغاز داستان بیژن و منیژه را آورده ام که به گمان بسیاری آغاز سرایش شاهنامه با آن است.

شبی چون شبه روی شسته بقیردگرگونه آرایشی کرد ماهشده تیره اندر سرای درنگز تاجش سه بهره شده لاژوردسپاه شب تیره بر دشت و راغنموده ز هر سو بچشم اهرمنچو پولاد زنگار خورده سپهرهرآنگه که برزد یکی باد سردچنان گشت باغ و لب جویبارفرو ماند گردون گردان بجایسپهر اند آن چادر قیرگونجهان از دل خویشتن پر هراسنه آوای مرغ و نه هرای ددنبد هیچ پیدا نشیب از فرازبدان تنگی اندر بجستم ز جایخروشیدم و خواستم زو چراغمرا گفت شمعت چباید همیبدو گفتم ای بت نیم مرد خواببنه پیشم و بزم را ساز کنبیاورد شمع و بیامد بباغمی آورد و نار و ترنج و بهیمرا گفت برخیز و دل شاددارنگر تا که دل را نداری تباهجهان چون گذاری همی بگذردگهی می گسارید و گه چنگ ساختدلم بر همه کام پیروز کردبدان سرو بن گفتم ای ماهرویکه دل گیرد از مهر او فر و مهرمرا مهربان یار بشنو چگفتبپیمای می تا یکی داستان نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیربسیچ گذر کرد بر پیشگاهمیان کرده باریک و دل کرده تنگسپرده هوا را بزنگار و گردیکی فرش گسترده از پرزاغچو مار سیه باز کرده دهنتو گفتی بقیر اندر اندود چهرچو زنگی برانگیخت ز انگشت گردکجا موج خیزد ز دریای قارشده سست خورشید را دست و پایتو گفتی شدستی بخواب اندرونجرس برکشیده نگهبان پاسزمانه زبان بسته از نیک و بددلم تنگ شد زان شب دیریازیکی مهربان بودم اندر سرایبرفت آن بت مهربانم ز باغشب تیره خوبت بباید همییکی شمع پیش آر چون آفتاببچنگ ار چنگ و می آغاز کنبرافروخت رخشنده شمع و چراغزدوده یکی جام شاهنشهیروان را ز درد و غم آزاد دارز اندیشه و داد فریاد خواهخردمند مردم چرا غم خوردتو گفتی که هاروت نیرنگ ساختکه بر من شب تیره نوروز کردیکی داستان امشبم بازگونیبدو اندرون خیره ماند سپهرازان پس که با کام گشتیم جفتبگویمت از گفته​ی باستان

پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگبگفتم بیار ای بت خوب چهرز نیک و بد چرخ ناسازگارنگر تا نداری دل خویش تنگنداند کسی راه و سامان اویپس آنگه بگفت ار ز من بشنویهمت گویم و هم پذیرم سپاسچو کیخسرو آمد بکین خواستنز توران زمین گم شد آن تخت و گاهبپیوست با شاه ایران سپهرزمانه چنان شد که بود از نخستبجویی که یک روز بگذشت آبچو بهری ز گیتی برو گشت راستببگماز بنشست یک روز شادبدیبا بیاراسته گاه شاهنشسته بگاه اندرون می بچنگبرامش نشسته بزرگان بهمچو گودرز کشواد و فرهاد و گیوشه نوذر آن طوس لشکرشکنهمه باده​ی خسروانی بدستمی اندر قدح چون عقیق یمنپریچهرگان پیش خسرو بپایهمه بزمگه بوی و رنگ بهارز پرده درآمد یکی پرده دارکه بر در بپایند ارمانیانهمی راه جویند نزدیک شاهچو سالار هشیار بشنید رفتبگفت آنچ بشنید و فرمان گزیدبکش کرده دست و زمین را برویکه ای شاه پیروز جاوید زی همان از در مرد فرهنگ و سنگبخوان داستان و بیفزای مهرکه آرد بمردم ز هرگونه کاربتابی ازو چند جویی درنگنه پیدا بود درد و درمان اویبشعر آری از دفتر پهلویکنون بشنو ای جفت نیکی​شناسجهان ساز نو خواست آراستنبرآمد بخورشید بر تاج شاهبر آزادگان بر بگسترد مهربآب وفا روی خسرو بشستنسازد خردمند ازو جای خوابکه کین سیاوش همی باز خواستز گردان لشکر همی کرد یادنهاده بسر بر کیانی کلاهدل و گوش داده بآوای چنگفریبرز کاوس با گستهمچو گرگین میلاد و شاپور نیوچو رهام و چون بیژن رزم​زنهمه پهلوانان خسروپرستبپیش اندرون لاله و نسترنسر زلفشان بر سمن مشک​سایکمر بسته بر پیش سالارباربنزدیک سالار شد هوشیارسر مرز توران و ایرانیانز راه دراز آمده دادخواهبنزدیک خسرو خرامید تفتبپیش اندر آوردشان چون سزیدستردند زاری​کنان پیش اویکه خود جاودان زندگی را سزی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:31  توسط رفيق فردوسي  | 

این ترجمه را با غلامرضا زارعی -  استاد کنونی دانشگاه اصفهان و دکتر در زبانشناسی - سالها پیش که هر دو در دانشگاه شیراز دانشجوی لیسانس بودیم به سامان رساندیم. ابتدا من ترجمه ای فراهم آوردم و بعد با هم آن را ویراستیم. یکی دو سال پیش آن را در ورق پاره های جوانی دیدم و کمی دستکاری کردم. برای اینکه از خاطره ها نرود در اینجا منتشرش می کنم.  ویرایش نهایی را - که حتما" هم لازم است - به زمانی دیگر وامی نهم. البه می دانید که شعر اخوان به دلیل آمیختگی شدید با وزن و آکندگی از تصاویر بدیع جزو ترجمه ناپذیرترین شعرهای معاصر است برخلاف شعرهای سهراب و فروغ یا سید علی صالحی مثلا" که راحت تر به انگلیسی برمی گردند.. دکتر احمد کریمی حکاک هم به همین دلیل شعرهای کمی از اخوان را در

An Anthology of Modern Persian Poetry

ترجمه کرده است بر خلاف فروغ که فصل بلندی به او اختصاص دارد.

باری  اینجا هم فایل صوتی شعر در دو قسمت:

http://greenpoems.awardspace.com/Akhavan/m14sher.htm

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

WINTER

Mehdi Akhavan Saales

 Translated by:

Davood Khazaie

Gholam Reza Zarei

 

Not willing are they to greet you, to say hello

Heads are thrust in collars,

No one dares to raise his head,

To reply and meet his friends,

 

Eyes can see one’s steps, no more,

The road is slippery and dark, be sure.

 

And if you stretch out your affectionate hand,

Reluctantly they will stretch out theirs from their side;

For the cold is nipping and wide.

 

Breath, coming out of warm chamber of breast, is a dark cloud,

And stands before your eyes like a shroud.

 

Now that breath is so dark and morose,

In vain is your expectation from friends, distant or close.

 

O, my brave Messiah,

O, the old Christian in the sullied robe,

The weather is so cruelly cold.

 

May your breath be lively!

And yourself be merry and sprightly!

Return my greeting, open the door mildly!

 

It is me, me.

Your every night’s guest, grievous and drunken-like.

It is me, the afflicted kicked stone,

It is me, the mean curse of creation, the unpleasant tone.

 

I am neither white nor black,

But true, of no color.

 

Come! Open the door! Open!

I am heavy-hearted.

 

O partner, O host,

Your monthly and yearly guest,

Is trembling like a wave, behind the door with no rest.

 

No hail, no death,

If a sound you are hearing,

It is the teeth and cold chattering.

 

Tonight I am here to pay my debt,

To put your sum beside the goblet.

 

Why are you telling it is ill-timed, dawn is here, here is sunrise?

You are being cheated.

It is not the rosy-hue in the sky after dawn.

 

O partner!

It is the frost-bitten ear,

The keepsake of winter’s cold slap on the ear,

And the narrow-scope sky candle, dead or alive, is hidden,

In nine-fold, death-plated, sturdy darkness coffin.

 

O, partner!

The fire of wine, inflame!

Cause day and night are the same.

 

Not willing are they to greet you, to say hello

 

Stuffy is the air,

Closed are the doors,

Drooped are the heads,

Hidden are the hands,

Clouds are the breaths,

Heavy and tired are the hearts,

Crystalline skeletons are the trees,

Desperate is the earth,

Low is the sky-ceiling.

Dusty are the moon and the Sol,

It is winter.

این هم ترجمه ای دیگر که امروز دیدم. مقایسه با شما

Winter

. Your greetings they'll ignore
, With their heads resting on their chests
, They seek warmth from their breasts
. None affords to lift a head to greet the guests


, Vision is limited
. The road's dark and slick
, Your extended friendly hand is refused
; Not because they are confused
. They rather keep their hands where they are warmed
. It is frightfully cold. Do not be alarmed


, Observe your breath
; Leaving the warmth of your breast
Turns into a dark cloud
Before it rests
. On the wall before your chest


, If your breath is this unkind
What is amiss; if
, Distant and near friends
? Were to keep you out of mind


, My manly Messiah
! Uncompromising man of faith
, Winter is cowardly and cold
, You keep the words warm
. Sustain that stance bold


. Accept my greetings
. Let me in
: Your nightly guest
, The pedestrian rock
, The curse of creation
. The uneven melody


. Allow this pest, a moment of rest
. I am not from Rome or Africa
, Allow the Africans the south
. North, the Romans
, Colorblind I am
.Enough for both


! Let me in
! Let my sorrow in
, Be a good host
, To your ever-present guest
. Who shivers behind your door
. Have mercy on the poor


.There is no hail
,You may have heard a tale
,There exists no death
.Only chattering teeth and a short breath


Tonight I intend to pay back
The account for which I lack
It is not too late
It is not midnight
There is no morning
.Don't be fooled by the dawn's false trap


My frozen red ears
. Bespeak winter's harsh slap
And your universal sun
, At the mercy of each breath
Rather than your coffin
.Brightens the hidden cave of death


,Dear friend, with wine
; Illumine the sight
Night is day
. Day is night


They'll ignore your greeting
Amid this depressing weather
Doors are shut
Heads on chests
, Hands hidden
. Hopes are cruelly cut


Trees are but
, Crystalline skeletons
; The sky's moved closer
, The land is devoid of life
Dimmed are the sun and the moon
.Winter is rife

Translated by Iraj Bashiri

http://www.angelfire.com/rnb/bashiri/Poets/Saless.html

این هم ترجمه ای دیگر

Winter 

   They are not going to answer your greeting
   Their heads are in their collars
   Nobody is going to raise his head
   To answer a question or to see a friend
   The eyes cannot see beyond the feet
   The road is dark and slick
   If you stretch a friendly hand towards anybody
   He hardly brings his hand out of his pocket
   For the cold is so bitter
   The breath coming out of your chest
   Turns into a dark cloud
   And stands like a wall in front of your eyes
   While your own breath is like this
   What do you expect from your distant or close friends?

   My gentle Messiah, O, dirty dressed monk
   The weather is so ungently cold
   You be warm and happy
   You answer my greeting and open the door
   ;It is me, your nightly guest, an unhappy gypsy
   It is me, a kicked up, afflicted stone
   .It is me, a low insult of creation, an untuned melody

   I am neither white nor black
   I am colorless
   Come and open the door, see how cheerless I am
   O, my dear host, your nightly guest is shivering outside
   ;There is no hail outside, no death
   .If you hear any sound, it is the sound of cold and teeth

   What are you saying, that
   ?It is too late, it is dawn, it is day
   What you see on the sky
   Is not the redness after dawn
   It is the result of the winter's slap
   On the sky's cheeks
   O, partner go and get the wine ready
   Days and nights are the same

   They are not going to answer your greeting
   ,The air is gloomy, doors are closed
   ,The heads are in collars, the hands are hidden
   ,The breaths are clouds, the people are tired and sad
   The trees are crystallized skeletons, the earth is low-spirited
   The roof of the sky is low
   The sun and moon are hazy
   .It is winter

Translated by Mahvash Shahegh

http://www.perlit.sailorsite.net/Mahvash/akhavan3.html

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:45  توسط رفيق فردوسي  | 

رضا سیدحسینی  از بزرگترین مترجمان ایران بود که یادش و خدمتش به زبان و فرهنگ فارسی همواره با ما خواهد بود. هیچ دانشجوی ادبیاتی از مکتبهای ادبی سید حسینی بی نیاز نیست و دقت و روانی سبک شگفت ضد خاطرات -با همکاری ابوالحسن نجفی-چیزی نیست که راحت به دست بیاید و عظمت فرهنگ آثار.

از شمار دو چشم یک تن کم

وز شمار خرد هزاران بیش

به گزارش خبرنگار فارس، رضا سیدحسینی در مهرماه 1305 در اردبیل متولد شد. او بعد از گذراندن تحصیلات مقدماتی به مدرسه پست و تلگراف تهران رفت و مشغول تحصیل در رشته ارتباطات دور شد.
سپس برای تکمیل مطالعات خود به پاریس رفت. مدتی نیز در دانشگاه U.S.C آمریکا به تحصیل فیلم‌سازی پرداخت. بعد به ایران بازگشت و به فراگیری عمیق‌تر زبان فرانسه و فارسی نزد اساتیدی همچون عبدالله توکل، پژمان بختیاری و پرویز ناتل خانلری پرداخت.
او در ضمن مبانی نقد فلسفه هنر و ادبیات نیز در آموزشکده تئاتر تدریس می‌کرد.
سیدحسینی طی دوره‌های متمادی سردبیری مجله سخن را به عهده داشته‌است. همچنین در اداره مخابرات و رادیو و تلویزیون هم کار می‌کرد. از همان دوران بود که به صورت جدی به کار ترجمه پرداخت.
او در دوران جوانی کتابی در زمینه روان‌شناسی با عنوان «پیروزی فکر» ترجمه کرد که بسیار مورد توجه قرار گرفت؛ به طوری که حدود بیست یا سی بار تجدید چاپ شد و هنوز هم می‌شود.
سیدحسینی از زبان‌های ترکی استانبولی، ترکی آذری و فرانسه و گاهی انگلیسی ترجمه می‌کند ولی مشهورترین ترجمه های او از زبان فرانسه است.
او در سال 1335 جزوه‌ای 200 صفحه‌ای با نام «مکتب‌های ادبی» را منتشر کرد که به چاپ‌های بعدی رسید و اکنون هنوز هم بعد از این همه سال با حجمی بالغ بر هزار و 200 صفحه تجدید چاپ می‌شود.
از سیدحسینی تاکنون کتاب‌های بسیاری ترجمه و منتشر شده‌ است که می‌توان به ترجمه‌هایی از آندره مالرو، مارگریت دوراس، یاشار کمال، ناظم حکمت، ژان پل سارتر، آندره ژید، آلبرکامو، توماس مان، ماکسیم گورکی، بالزاک، جک لندن، چارلی چاپلین و... اشاره کرد.
«رؤیای عشق» از ماکسیم گورکی، «لایم لایت» اثر چارلی چاپلین، «طاعون» آلبر کامو، «آخرین اشعار ناظم حکمت»، «ضد خاطرات» و «امید» آندره مالرو، «در دفاع از روشنفکران» ژان پل سارتر و «آبروباخته» جک لندن، از جمله آثار این مترجم هستند.
او چند سال قبل به اعضای پروژه فرهنگ 6 جلدی آثار ترجمه ملحق شد و نتوانست درکنار افرادی چون احمد سمیعی گیلانی و اسماعیل سعادت و سیدعلی آل‌داوود این پروژه را به اتمام برساند.
وی همچنین در پروژه فرهنگ آثار ایرانی - اسلامی نیز که مثل پروژه فرهنگ آثار از سوی انتشارات سروش منتشر می‌شد، همکاری داشت.
از آخرین و مهم‌ترین ترجمه‌های وی نیز می‌توان به ترجمه رساله‌ای از «لونگینوس» با نام «در باب شکوه سخن» اشاره کرد که توسط فرهنگستان زبان و ادب فارسی منتشر شد.
سیدحسینی علاوه بر ترجمه، ویراستاری و گاهی تألیف، تدریس هم می‌کرد. خاطره کلاس‌های فلسفه هنر او در فرهنگسرای هنر و مکتب‌های ادبی وی در حوزه هنری استان تهران که همین اواخر برگزار می‌شد، هنوز هم در ذهن شاگردانش به یاد ماندنی و نوستالژیک است.
سیدحسینی روز 15 فروردین سال 88 برای سومین بار در یک سال گذشته بستری شد و اصل و منشأ این بیماری همان مشکل نخاعی بود که برای آن مورد عمل جراحی هم قرار گرفت.
تا این که صبح روز جمعه یازدهم اردیبهشت 1388، رضا سیدحسینی یکی از آخرین مترجمان نسل بزرگان ترجمه ایران، در بیمارستان ایرانمهر درگذشت. 

اینجا راهم ببینید و نظرات خوانندگانش را:

http://www.khabgard.com/?id=-1994543738

و اینجا:

http://khabaronline.ir/news-7631.aspx

و اینجا

http://atiban.com/article.aspx?id=3680
 

نقل از:http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8802110462 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:7  توسط رفيق فردوسي  | 

پیش از این از ساموئل جانسون (1709-1784) ادیب و مقاله­نویس و واژه­شناس انگلیسی مطالبی خواندید. اینک به پاس خدمت او به زبان انگلیسی در نوشتن فرهنگ زبان انگلیسی و برای آشکار نمودن سختیهایی که همتاهای او در ایران کشیده­اند، این نوشته را به بزرگان فرهنگ­نویسی ایران، علامه دهخدا، دکتر محمد معین و دکتر حسن انوری تقدیم می­کنم.

به گفتۀ استفن کولریج نویسندۀ شکوه نثر انگلیسی «جانسون مردی استوار، و گاه یک­سونگر اما بلندهمّت بود و با گستاخان، ناصبور و با نادانانِ فروتن، مداراکن، با فخر از حامیان و ممدوحان بی­نیاز بود و خاموش وآرام، با از خود گذشتن، کارهای بزرگ می­کرد. در درازنای سالهای دشواری و تلاش بی­وقفه برای به کف آوردن روزی، با جگرآوری و استواری زیست، بی­آنکه جز از عصای چوب بلوطش از کسی یاری بگیرد. راستی را که مردی شکست­ناپذیر بود. گاه در شکوه کندپوی و پرهیبتِ نثر، هیچ یک از معاصرانش را یارای پهلو زدن با او نیست.

اغلب تپشهای دل بزرگ خویش را به گوش مردمان نمی­رساند و پرده از رخسار دردهایش فرونمی­هلید و دنیا را به اندیشه­ورزی بر حزن و رنجهای بسیاری که در میانه­شان کارهای خود را به انجام می­رساند، فرانمی­خواند. صفحۀ پایانی دیباچۀ او بر چاپ نخست فرهنگ بسیار ارزشمند و تکان­دهنده است. نمیدانم چرا در چاپهای بعد حذفش کردند؛ به یقین، این نوشته، بزرگترین اثر زندگی­اش را، سپنتا می­کند و تاجی از غم بر آن می­نهد؛ و من با همدردیِ احترام­آمیز و تحسینِ بی­دریغ این سخن را در اینجا بازمی­آورم.» (بی تا، 20-21)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:37  توسط رفيق فردوسي  | 

دیروز بر شما فرخنده باد!!! حیفم آمد غزلی و حکایتی نخوانید.

 

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند

جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند

حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌برد

علی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند

کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندی

نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند

بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط

ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند

دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را

که مدتی ببریدند و بازپیوستند

به در نمی‌رود از خانگه یکی هشیار

که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند

یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست

که سروهای چمن پیش قامتش پستند

اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست

خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند

مثال راکب دریاست حال کشته عشق

به ترک بار بگفتند و خویشتن رستند

به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آری

جواب داد که آزادگان تهی دستند

به راه عقل برفتند سعدیا بسیار

که ره به عالم دیوانگان ندانستند

***

حكايتی از باب دوم گلستان


تني چند از روندگان متفق سياحت بودند و شريك رنج و راحت . خواستم تا مرافقت كنم موافقت نكردند. اين از كرم اخلاق بزرگان بديع است روي از مصاحبت مسكينان تافتن و فايده و بركت دريغ داشتن كه من در نفس خويش اين قدرت و سرعت مي شناسم كه در خدمت مردان يار شاطر باشم نه بار خاطر.
يكي زان ميان گفت : ازين سخن كه شنيدي دل تنگ مدار كه درين روزها دزدي بصورت درويشان برآمده ، خود را در سلك صحبت ما منتظم كرد.
چه دانند مردان كه در خانه كيست ؟
 
نويسنده داند كه در نامه چيست ؟
 
از آنجا كه سلامت حال درويشان ، است گمان فضولش نبردند و به ياري قبولش كردند.
صورت حال عارفان دلق  است
 
اين قدر بس كه روى در خلق است
 
در عمل كوش و هر چه خواهى پوش
 
تاج بر سر نه و علم بر دوش
 
در قژاكند  مرد بايد بود
 
بر مخنث  سلاح جنگ چه سود؟
 
روزي تا به شب رفته بوديم و شبانگه به پاي حصار خفته كه دزد بي توفيق ابريق رفيق برداشت كه به طهارت مي رود و به غارت مي رفت.
پارسا بين كه خرقه در بر كرد
 
جامه كعبه را جل خر كرد
 
چندانكه از نظر درويشان غايب شد به برجي رفت و درجي بدزديد . تا روز روشن شد آن تاريك مبلغي راه رفته بود و رفيقان بي گناه خفته . بامدادان همه را به قلعه درآوردند و بزدند و به زندان كردند . از آن تاريخ ترك صحبت گفتيم و طريق عزلت گرفتيم و اسلامة فى الوحده.
چو از قومى ، يكى بى دانشى كرد
 
نه كه را منزلت ماند نه مه را
 
شنيدستى كه گاوى در علف خوار
 
بيالايد همه گاوان ده را
 
گفتم سپاس و منت خداي را عزوجل كه از بركت درويشان محروم نماندم . گرچه بصورت از صحبت وحيد افتادم . بدين حكايت كه گفتي مستفيد گشتم و امثال مرا همه عمر اطن نصيحت به كار آيد .
به يك ناتراشيده  در مجلسى
 
برنجد دل هوشمندان بسى
 
اگر بركه اى پر كنند از گلاب
 
سگى در وى افتد، كند منجلاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:32  توسط رفيق فردوسي  |