|
|
|
|
|
حال خونین دلان که گوید باز وز فلک خون خم که جوید باز شرمش از چشم می پرستان باد نرگس مست اگر بروید باز جز فلاطون خم نشین شراب سر حکمت به ما که گوید باز هر که چون لاله کاسه گردان شد زین جفا رخ به خون بشوید باز نگشاید دلم چو غنچه اگر ساغری از لبش نبوید باز بس که در پرده چنگ گفت سخن ببرش موی تا نموید باز گرد بیت الحرام خم حافظ گر نمیرد به سر بپوید باز |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:47 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 12:56 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید بتوان گفت بزرگترین کار همایون شجریان خواندن شعر وطن است. اگر همایون هیچ اثر دیگری ارائه ندهد همین یک اثر برای جاودان کردنش کافیست. لینک زیر: http://www.sedayemardom.net/farhangi/articles_detail_farhangi.php?aid=97 سياوش کسرائی وطن وطن، وطن تو نیک میشناسی ام تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است چه غمگنانه سالها به اوج رفت موجهای تو در آن میان که جز خطر نبود بدان امید تا که تو کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام غذا و قوت مردمم سپاه عشق در پی است نبود و بود برزگر را چه باک وطن! وطن! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 3:12 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
غزل شماره ی یک شکسپیر
به هوای خوش ادبیات برگردیم. غزل زیر آخرین ترجمه ایست که به پایان برده ام. بسیار دشوار بود آنهم در سه مرتبه: درک غزل/انتخاب وزن مناسب/انتخاب واژگانی که در وزن گنجیده و معنا را برسانند. نظرات شما می تواند راهگشا باشد. به هر روی ترجیح بر آن است که نخست توضیحات غزل را بخوانید و بعد نظر بدهید تا بدانید اگر گاه از امانت دور شده ام بدان سبب بوده که معنا را بهتر و خوشتر برسانم. البته بین شکسپیرشناسان هم در معنای برخی سطرها اختلاف نظر هست که بماند تا وقتی دیگر. تو ای زیباترین، افزونیات خواهم به سرشاری نمیرد تا گلِ زیباییات در چشمِ دیّاری ولی آن کو رسیدهتر، زمانش زودتر آید مگر میراثدارانت به یاد آرند چون یاری همانا دوستتر داری تو این چشمان رخشانت بسوزانی تنت را بهرِ خُردک شعلهای، آری، بیاری ارمغانِ قحط با افزونیِ نعمت چرا با خویش، دشمنخو، چرا جان، تلخ میداری. بر اندامِ جهان اینک تویی آرایهای رخشان بهاران را چو چاووشی و جان را همچو گلزاری میانِ غنچهات بنهفتهای شادی و لذت را ظریفی زُفت و گستاخی، تباهی بار میآری بر این دنیا بسوزان دل، اگر نه هستی خود را به خودخواهی بیوباری، به گوری یا به آزاری.
I ,From fairest creatures we desire increase Here is the link for commentary http://www.shakespeares-sonnets.com/icomm.htm
دیار (به فتح دال و تشدید یا): باشنده . کسی. حافظ می فرماید: حافظ طمع برید که بیند نظیر تو دَیّاری نیست ؛ احدی نیست . آفریده ای نیست . (یادداشت علامه دهخدا). چاووش: نقیب قافله . (برهان ). نقیب و جارچی و پیک و یساول و رئیس و پیشوا و وکیل و پیشرو کاروان زفت: خسیس بیوباری: از مصدر اوباردن به معنای فرو دادن/بلعیدن. رودکی می فرماید: به دشت ار بشمشیر بگزاردم سه حکایتی را که در نظرات این پست آمده بخوانید. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:58 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
مطلب زیر پیش از این در هفته نامه ی پیغام بوشهر منتشر شده است. گفتم شاید خواندنش در اینجا خالی از لطف نباشد. شاید اندکی بیندیشیم. پروکراستاندیشی/اقتدارطلبی پروکراستس (Procrustes) یا همان پروکراست شخصیتی است در اساطیر یونان که قلعهای برای خود دارد و رهگذران را به آنجا فرامیخواند و شبهنگام آنان را بر تختی ویژه میخواباند و به آنها میگوید که این تخت برایتان آسودهترین خواهد بود چرا که جادویی است و درست اندازۀ آن کس میگردد که بر آن بخوابد. بعد به سراغشان میآید و میگوید اگر تخت بزرگتر از توست، تو را کش میآورم که اندازهات شود و اگر کوچکتر سر یا پایت را میبُرم تا اندازه شود. البته تخت هیچ گاه اندازه نبود چون پروکراست قد از راه آمدگان را از دور تخمین میزد و اندازۀ تختش هم تغییرپذیر بود. سرانجام، تسئوس (Theseus)، شخصیت اساطیری دیگری، در آخرین منزل سفرش به آتن، پروکراست را بر تختش بست و سر و پایش را از تن جدا ساخت. در اندیشۀ سیاسی، واژۀ پروکراستاندیشی (Procrusteanism) معادل اقتدارطلبی به کار رفته است به این معنا که هر گروه میکوشد اندیشههای دیگران را به اندازۀ تفکر خود درآورد ولو با خشونت. اینک به قصهای بسیار بزرگ از قصههای قومی ایران به نام دیوانگان میپردازم. خود قصه را در یکی از پست های پیشین آورده ام. البته مجال آن نیست که همۀ زوایای آن را در اینجا بکاوم و از این رو به بخشهایی از قصه میپردازم. قباد از نادانی خانوادهاش به تنگ میآید آن هم به سبب رویدادی عجیب. یک روز همسر قباد که تازه ازدواج کرده میتلنگد و گمان میکند بز خانواده فهمیده و النگو و گوشواره به دست و پا و گوش بز میکند که به کسی نگوید. دیگر اعضای خانواده هم –پدر و مادر و برادر قباد – هدایایی دیگر برای خاموشانه (حقالسکوت) به بز میدهند. وقتی قباد میآید دود از کلهاش بلند میشود و در جواب مادر زن و پدر زنش که میگویند باید ساخت و سوخت میگوید، «من نمیتوانم با شما دیوانهها بسازم. از این شهر به شهر دیگر میروم اگر مردم را از شما دیوانهتر دیدم پیش شما برمیگردم و اگر نه دیگر پایم را توی این شهر نمیگذارم.» «رفت، رفت تا رسيد به شهري در آن ور كوه» (صبحی، 1387، 205). خسته روی سكوي خانهاي مینشیند. یکی از از اهل خانه، يك بادیه آش شب مانده برایش میآورد. «قباد ديد كاسه خيلي بزرگ است؛ اما میانش به اندازۀ یک ترشیخوری بیشتر جا نیست. با دو سه هرت آش را سر كشيد و رفت توی نخ كاسه. ديد از روزي كه توی اين كاسه چیز خوردند کاسه را نشسته اند و همیشه ته ماندة کاسۀ نشسته روی هم ماندة و خشک شده و کَوَره بسته و كاسه تنگ شده» (پیشین). باری قباد لب جو کاسه را ریگ مال کند و تمیز میکند و برمیگرداند. فکر میکنید اهل خانه چه میگویند. «آن کسی که کاسه را گرفت ماتش برد برای اینکه تا آن روز ندیده بود که کسی بلد باشد کاسه را بشود! فریاد زد: كاسه گشادكن آمده! خانه آباد كن آمده!» دیگران هم مزد زیادی به او میدهند تا کاسههایشان را گشاد کند. قباد چند روزي در آن شهر میماند و پول زیادی به جیب میزند و به ریششان میخندد و میگوید، «اينها از كس و كار من ديوانهترند و روانۀ شهر دیگر شد» (پیشین، 205-206). چلۀ زمستان به شهر دیگر میرسد و میبیند مردم نمیدانند چگونه خود را گرم کنند. بعضی گِلِ داغ به تن میمالند، برخی پتو سوراخ کردهاند و به گردن آویختهاند و برخی رو به بخار آب میایستند که گرمشان شود. قباد کرسی درست میکند و باز پول زیادی به جیب میزند و به شهری دیگر میرود. میبیند غوغایی است. «دید عروس آورده اند به خانة داماد، عروس قدش بلند است و در خانه كوتاه و عروس پشت در مانده، دستۀ عروسان مي گويند سر در خانه را خراب كنید تا عروس برود تو، دستة دامادان مي گويند: چرا ما سر در را خراب كنیم؛ شما گردن عروس را بزنید تا كوتاه شود و برود، سر این حرف بگو مگو داشتند. قباد رسید جلو گفت: «صد اشرفي به من بدهيد تا عروس را توی خانه بکنم كه نه سر در خراب بشود و نه گردن او زده بشود. همه پذیرا شدند. قباد هم رفت پشت عروس يك پس گردني بهش زد که دولا شد و از در رفت تو. مردم خوشحال شدند. او هم صد اشرفي گرفت و از آن شهر به شهر دیگر رفت» (پیشین، 206-207). آنچه در این قسمتها می بینید جمود اندیشه است که به طنز گرفته شده است. در قسمت نخست کاسهها، نماد کاسههای سرند که سنتها و اندیشههای غلط در آنها کَوَره بسته و باید پاک شوند. در قسمت دوم سرما همان جمود اندیشه است و در قسمت سوم تنها اندیشۀ خود را درست دانستن و به دیگری اجازۀ حرف زدن ندادن. جالب این است که این دیوانگان قصه از اقتدارگرایان عاقلترند چون دست کم میپذیرند که کاسۀ ذهنشان گشاد بشود، میپذیرند که گرمشان بشود و از جمود رهایی یابند. میپذیرند سر عروس قطع نشود یا سر در خانه خراب نشود و حتا حاضرند برای تغییر پول بدهند و خانه آباد کردن را دوست دارند و همین خودش عقل کمی نیست. ببینید باید میلیاردها تومان هزینه شود تا همین میزان عقل را در جامعه جا بیندازیم و هنوز هم موفق نشدهایم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 23:7 توسط رفيق فردوسي
|
|
||