تبليغاتX
هفت خوان
آشنایی با ادبیات ایران و جهان

حال خونین دلان که گوید باز

وز فلک خون خم که جوید باز

شرمش از چشم می پرستان باد

نرگس مست اگر بروید باز

جز فلاطون خم نشین شراب

سر حکمت به ما که گوید باز

هر که چون لاله کاسه گردان شد

زین جفا رخ به خون بشوید باز

نگشاید دلم چو غنچه اگر

ساغری از لبش نبوید باز

بس که در پرده چنگ گفت سخن

ببرش موی تا نموید باز

گرد بیت الحرام خم حافظ

گر نمیرد به سر بپوید باز

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:47  توسط رفيق فردوسي  | 

خداوند این کشور را از دروغ و دشمن و خشکسالی بپایاد.

www.bia2pars.tk

GUILDENSTERN

    O, my lord, if my duty be too bold, my love is too
.unmannerly

HAMLET

    I do not well understand that. Will you play upon
? this pipe

GUILDENSTERN

.My lord, I cannot

HAMLET

.I pray you

GUILDENSTERN

. Believe me, I cannot

HAMLET

. I do beseech you

GUILDENSTERN

.I know no touch of it, my lord

HAMLET 
Tis as easy as lying: govern these ventages with '
    your lingers and thumb, give it breath with your
. mouth, and it will discourse most eloquent music
. Look you, these are the stops

 

آرش کمانگیر

برف می بارد
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
 روی تپه روبروی من
 در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 آفتاب زر
 باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
 گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 گاه گاهی
 زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 بی تکان گهواره رنگین کمان را
 در کنار بان ددین
یا شب برفی
 پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
 زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
 جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
 آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
 روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
 بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
 روز بدنامی
 روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
 عشق در بیماری دلمردگی بیجان
 فصل ها فصل زمستان شد
 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
 می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
 ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
 برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
 آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
 هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
 یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
 آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
 آرزومان کور
 ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
 باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
 باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
 لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگین کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
 خلق چون بحری بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد
 به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
 از سینه بیرون داد
 منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
 فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
 گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
 شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
 دلم را در میان دست می گیرم
 و می افشارمش در چنگ
 دل این جام پر از کین پر از خون را
 دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
 که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
 که جام کینه از سنگ است
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
 در این پیکار
 در این کار
 دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
 کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 به چشم آفتاب تازه رس جایم
 مرا نیر است آتش پر
 مرا باد است فرمانبر
 و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
 رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
 در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
 پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
 به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
 بهپنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
 زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
 نقابی سهمگین بر چهره می اید
 به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
 به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
 به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
 و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
 که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
 ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
 همان بایسته آزادگی این است
 هزاران چشم گویا و لب خاموش
 مرا پیک امید خویش می داند
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
 پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
 برآ ای آفتاب ای توشه امید
 برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
 به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
 شما ای قله های سرکش خاموش
 که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
 که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
 چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
 غرورم را نگه دارید
 به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
 زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
 نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
 سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
 کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
 کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
 پیر مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
 آرش اما همچنان خاموش
 از شکاف دامن البرز بالا رفت
 وز پی او
 پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
 باد در غوغا.
شامگاهان
 راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
 باز گردیدند
 بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 آری آری جان خود در تیر کرد آرش
 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
 بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
 در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
 سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
 رهگذرهایی که شب در راه می مانند
 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
 و نیاز خویش می خواهند
 با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
 می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
 می نماید راه
 در برون کلبه می بارد
 برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
 کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 کودکان دیری است در خوابند
 در خوابست عمو نوروز
 می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
 شعله بالا می رود پر سوز .

 سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 12:56  توسط رفيق فردوسي  | 

شاید بتوان گفت بزرگترین کار همایون شجریان خواندن شعر وطن است. اگر همایون هیچ اثر دیگری ارائه ندهد همین یک اثر برای جاودان کردنش کافیست. لینک زیر:

http://www.sedayemardom.net/farhangi/articles_detail_farhangi.php?aid=97

سياوش کسرائی  
  

 وطن

وطن، وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب‌وار٬
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام
همیشه با تو بوده ام
اگر که حال پرسی ام

تو نیک می‌شناسی ام
من از درون قصه‌ها و غصه‌ها برآمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه‌چشم کدخدا
ز پشت دود کشت‌های سوخته
درون کومۀ سیاه
ز پیش شعله‌های کوره‌ها و کارگاه

تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده ام

چه غمگنانه سال‌ها
که بال‌ها
زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی
به جنب‌وجوش آمدی

به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو!

در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده ام
گهر ز کام مرگ در ربوده ام

بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل‌فسرده وا کنی
به بند مانده ام
شکنجه دیده ام
سپیده، هر سپیده جان سپرده ام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام
اگر که ایستاده ام
و یا ز پا فتاده ام
برای تو٬ به راه تو شکسته ام
اگر میان سنگ‌های آسیا
چو دانه‌های سوده ام
ولی هنوز گندمم

غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه‌ای که بوده ام

سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه‌های قلب باز کن
سرود شب‌شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می‌رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده ام

نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچه او به سالیان
فشانده یا نشانده است

وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 3:12  توسط رفيق فردوسي  | 

غزل شماره ی یک شکسپیر

به هوای خوش ادبیات برگردیم. غزل زیر آخرین ترجمه ایست که به پایان برده ام. بسیار دشوار بود آنهم در سه مرتبه: درک غزل/انتخاب وزن مناسب/انتخاب واژگانی که در وزن گنجیده و معنا را برسانند. نظرات شما می تواند راهگشا باشد. به هر روی ترجیح بر آن است که نخست توضیحات غزل را بخوانید و بعد نظر بدهید تا بدانید اگر  گاه از  امانت دور شده ام بدان سبب بوده که معنا را بهتر و خوشتر برسانم. البته بین شکسپیرشناسان هم در معنای برخی سطرها اختلاف نظر هست که بماند تا وقتی دیگر.

تو ای زیباترین، افزونی­ات خواهم به سرشاری

نمیرد تا گلِ زیبایی­ات در چشمِ دیّاری

ولی آن کو رسیده­تر، زمانش زودتر آید

مگر میراث­دارانت به یاد آرند چون یاری

همانا دوست­تر ­داری تو این چشمان رخشانت            

بسوزانی تنت را بهرِ خُردک شعله­ای، آری،

بیاری ارمغانِ قحط با افزونیِ نعمت                   

چرا با خویش، دشمن­خو، چرا جان، تلخ می­داری.

بر اندامِ جهان اینک تویی آرایه­ای رخشان                           

بهاران را چو چاووشی و جان را همچو گلزاری

میانِ غنچه­ات بنهفته­ای شادی و لذت را                    

ظریفی زُفت و گستاخی، تباهی بار می­آری

بر این دنیا بسوزان دل، اگر نه هستی خود را

به خودخواهی بیوباری، به گوری یا به آزاری.

 

 

 I

,From fairest creatures we desire increase
,That thereby beauty's rose might never die
,But as the riper should by time decease
:His tender heir might bear his memory
,But thou contracted to thine own bright eyes
,Feed'st thy light's flame with self-substantial fuel
,Making a famine where abundance lies
:Thy self thy foe, to thy sweet self too cruel
,Thou that art now the world's fresh ornament
,And only herald to the gaudy spring
,Within thine own bud buriest thy content
:And, tender churl, mak'st waste in niggarding
,Pity the world, or else this glutton be
.To eat the world's due, by the grave and thee

Here is the link for commentary

http://www.shakespeares-sonnets.com/icomm.htm

 

دیار (به فتح دال و تشدید یا): باشنده . کسی. حافظ می فرماید:

حافظ طمع برید که بیند نظیر تو
دیار نیست جز رخت اندر دیار حسن .

دَیّاری نیست ؛ احدی نیست . آفریده ای نیست . (یادداشت علامه دهخدا).

چاووش: نقیب قافله . (برهان ). نقیب و جارچی و پیک و یساول و رئیس و پیشوا و وکیل و پیشرو کاروان

زفت: خسیس

بیوباری: از مصدر اوباردن به معنای فرو دادن/بلعیدن. رودکی می فرماید:

به دشت ار بشمشیر بگزاردم
از آن به که ماهی بیوباردم

سه حکایتی را که در نظرات این پست آمده بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:58  توسط رفيق فردوسي  | 

مطلب زیر پیش از این در هفته نامه ی پیغام بوشهر منتشر شده است. گفتم شاید خواندنش در اینجا خالی از لطف نباشد. شاید اندکی بیندیشیم.

پروکراست­اندیشی/اقتدارطلبی

پروکراستس (Procrustes) یا همان پروکراست شخصیتی است در اساطیر یونان که قلعه­ای برای خود دارد و رهگذران را به آنجا فرامی­خواند و شب­هنگام آنان را بر تختی ویژه می­خواباند و به آنها می­گوید که این تخت برایتان آسوده­ترین خواهد بود چرا که جادویی است و درست اندازۀ آن کس می­گردد که بر آن بخوابد. بعد به سراغشان می­آید و می­گوید اگر تخت بزرگ­تر از توست، تو را کش می­آورم که اندازه­ات شود و اگر  کوچک­تر سر یا پایت را می­بُرم تا اندازه شود. البته تخت هیچ گاه اندازه نبود چون پروکراست قد از راه آمدگان را از دور تخمین می­زد و اندازۀ تختش هم تغییرپذیر بود. سرانجام، تسئوس (Theseus)، شخصیت اساطیری دیگری، در آخرین منزل سفرش به آتن، پروکراست را بر تختش بست و سر و پایش را از تن جدا ساخت.

در اندیشۀ سیاسی، واژۀ پروکراست­اندیشی (Procrusteanism) معادل اقتدارطلبی به کار رفته است به این معنا که هر گروه می­کوشد اندیشه­های دیگران را به اندازۀ تفکر خود درآورد ولو با خشونت.

 اینک به قصه­ای بسیار بزرگ از قصه­های قومی ایران به نام دیوانگان می­پردازم. خود قصه را در یکی از پست های پیشین آورده ام. البته مجال آن نیست که همۀ زوایای آن را در اینجا بکاوم و از این رو به بخشهایی از قصه می­پردازم.

قباد از نادانی خانواده­اش به تنگ می­آید آن هم به سبب رویدادی عجیب. یک روز همسر قباد که تازه ازدواج کرده می­تلنگد و گمان می­کند بز خانواده فهمیده و النگو و گوشواره به دست و پا و گوش بز می­کند که به کسی نگوید. دیگر اعضای خانواده هم –پدر و مادر و برادر قباد – هدایایی دیگر برای خاموشانه (حق­السکوت) به بز می­دهند. وقتی قباد می­آید دود از کله­اش بلند می­شود و  در جواب مادر زن و پدر زنش که می­گویند باید ساخت و سوخت می­گوید، «من نمی­توانم با شما دیوانه­ها بسازم. از این شهر به شهر دیگر می­روم اگر مردم را از شما دیوانه­تر دیدم پیش شما برمی­گردم و اگر نه دیگر پایم را توی این شهر نمی­گذارم.»

«رفت، رفت تا رسيد به شهري در آن ور كوه» (صبحی، 1387، 205). خسته روی سكوي خانه­اي می­نشیند. یکی از از اهل خانه، يك بادیه  آش شب مانده برایش می­آورد. «قباد ديد كاسه خيلي بزرگ است؛ اما میانش به اندازۀ یک ترشی­خوری بیشتر جا نیست. با دو سه هرت آش را سر كشيد و رفت توی نخ كاسه. ديد از روزي كه توی اين كاسه چیز خوردند کاسه را نشسته اند و همیشه ته ماندة کاسۀ نشسته روی هم ماندة و خشک شده و کَوَره بسته و كاسه تنگ شده» (پیشین). باری قباد لب جو کاسه را ریگ مال کند و تمیز می­کند و برمی­گرداند. فکر می­کنید اهل خانه چه می­گویند. «آن کسی که کاسه را گرفت ماتش برد برای اینکه تا آن روز ندیده بود که کسی بلد باشد کاسه را بشود! فریاد زد: كاسه گشادكن آمده! خانه آباد كن آمده!» دیگران هم مزد زیادی به او می­دهند تا کاسه­هایشان را گشاد کند. قباد چند روزي در آن شهر می­ماند و پول  زیادی به جیب می­زند و به ریش­شان می­خندد و می­گوید، «اين­ها از كس و كار من ديوانه­ترند و روانۀ شهر دیگر شد» (پیشین، 205-206). چلۀ زمستان به شهر دیگر می­رسد و می­بیند مردم نمی­دانند چگونه خود را گرم کنند. بعضی گِلِ داغ به تن می­مالند، برخی پتو سوراخ کرده­اند و به گردن آویخته­اند و برخی رو به بخار آب می­ایستند که گرمشان شود. قباد کرسی درست می­کند و باز پول زیادی به جیب می­زند و به شهری دیگر می­رود. می­بیند غوغایی است. «دید عروس آورده اند به خانة داماد، عروس قدش بلند است و در خانه كوتاه و عروس پشت در مانده، دستۀ عروسان مي گويند سر در خانه را خراب كنید تا عروس برود تو، دستة دامادان مي گويند: چرا ما سر در را خراب كنیم؛ شما گردن عروس را بزنید تا كوتاه شود و برود، سر این حرف بگو مگو داشتند. قباد رسید جلو گفت: «صد اشرفي به من بدهيد تا عروس را توی خانه بکنم كه نه سر در خراب بشود و نه گردن او زده بشود. همه پذیرا شدند. قباد هم رفت پشت عروس يك پس گردني بهش زد که دولا شد و از در رفت تو. مردم خوشحال شدند. او هم صد اشرفي گرفت و از آن شهر به شهر دیگر رفت» (پیشین، 206-207).

آنچه در این قسمتها می بینید جمود اندیشه است که به طنز گرفته شده است. در قسمت نخست کاسه­ها، نماد کاسه­های سرند که سنتها و اندیشه­های غلط در آنها کَوَره بسته و باید پاک شوند. در قسمت دوم سرما همان جمود اندیشه است و در قسمت سوم تنها اندیشۀ خود را درست دانستن و به دیگری اجازۀ حرف زدن ندادن. جالب این است که این دیوانگان قصه از اقتدارگرایان عاقل­ترند چون دست کم می­پذیرند که کاسۀ ذهنشان گشاد بشود، می­پذیرند که گرمشان بشود و از جمود رهایی یابند. می­پذیرند سر عروس قطع نشود یا سر در خانه خراب نشود و حتا حاضرند برای تغییر پول بدهند و خانه آباد کردن را دوست دارند و همین خودش عقل کمی نیست. ببینید باید میلیاردها تومان  هزینه شود تا همین میزان عقل را در جامعه­ جا بیندازیم و هنوز هم موفق نشده­ایم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 23:7  توسط رفيق فردوسي  |