|
|
|
|
|
افکار مختلفی به ذهنم هجوم می آورند و مثل کودکانی بازیگوش سرک می کشند که من! من! و من هم که این روزها به یاد هملت می افتم که اگر بود احتمالا" فکری به حال بودن یا نبودن اش می کرد، و دیگر دنبال مسئله نمی گشت. سعی می کنم آش شله قلمکاری از به قول نیچه ی آشوری، پختارخانه ی ذهنم به در آورم و یا دستی دراز کنم و به یاد روزهای معلمی از کیف قهوه ای پر از کتاب و کاغذ پاره ام که دانشجویان یادشان هست، چیزی بیرون بیاورم. هر چند کیف دیگر پیشم نیست. شما هم سعی نکنید همه را یکجا بخوانید چون می دانم چندان حوصله اش را ندارید. به یاد اسماعیل فصیح می افتم که او هم رفت اما آثارش ماند. همو که در دوران دانشجویی اش همینگوی را دیده بود. مطلب زیر به نقل از ویکیپدیا فارسی است. اسماعیل فصیح (۲ اسفند ۱۳۱۳ در تهران - ۲۵ تیر ۱۳۸۸ در تهران) داستاننویس و مترجم ایرانی بود. رمانهای شراب خام، داستان جاوید، ثریا در اغما و درد سیاوش از مهمترین آثار او بهشمار میروند. آثار
مجموعه داستانها
ترجمهها
یادش گرامی باد. از طرفی به ترجمه ی دو تن از دانشجویان، یکی از دانشجویان قدیمی خودم و دیگری از دانشجویان یکی از دوستان فکر می کنم که هنوز نتوانسته ام آنها را بررسی کنم و مدت مدیدی است شرمنده شان هستم. انصافا" این روزها دل و دماغ این کارها برایم نمانده و اگر توانی هست گاه به اخبار داغ تر از خورشید ایران نگاهی می اندازم. کارهای خودم هم که همیشه هست. چند هفته ای است کتابی ترجمه شده را به تهران فرستاده ام که بعد از پنج بار ویرایش آن را به قول قدیمی ها به زیور طبع بیارایند که با این اوضاع احتمالا" دو سه سالی طول می کشد. از طرفی یکی از خوانندگان پرسیده اند نظرم نسبت به مرحوم خانم مروه شربینی مصری که پیش چشم قاضی دادگاه و پسر و شوهرش که با 18 ضربه چاقوی یک جانی کشته میشود چیست. فکر می کنم واضح تر از آن باشد که بخواهم نظری بدهم. با این همه ابتدا به ماجرای مرسل دختر افغانی ای بپردازم که با ۲۰ ضربه ی چاقوی برادرش کشته شد. Morsal O. was 16, a young girl with joie de vivre. She laughed a lot and she was a go-getter. She was a good student, had ambition and a lot ahead of her in life. But she was murdered on Friday, May 9. Her 23-year-old brother Ahmad, with the help of a cousin, lured her to a parking lot near a subway station in the German port city of Hamburg under a false pretense and stabbed her 20 times with a knife (http://www.spiegel.de/international/germany/0,1518,554866,00.html) دادگاه آلمان برادر مرسل را به حبس ابد محکوم کرد و قاطعانه بر رای خود ایستاد. ببینید سیستم آلمان به صورت کلی بر اعتماد بیش از حد استوار است و همین هم چند بار معضل ایجاد کرده. مثل مدسه ای در اشتوتگارد که نوجوانی ۱۵ دانش آموز را به قتل رساند و سرانجام خودش را کشت. در دادگاه های آلمان هم قبل از ورود بازرسی بدنی نمی کنند و به افراد اعتماد دارند و همین باعث اتفاق بسیار دردناک و غیرانسانی قتل خانم شربینی شد که هر عقل سلیمی آن را محکوم می کند. من نمی دانم به ضارب چه حکمی داده اند ولی به احتمال زیاد حبس ابد به او داده اند چون اعدام در سیستم قضایی آلمان نیست. بنابراین این اتفاق حاصل اشتباه سیستم قضایی در عدم بازرسی بدنی بوده است. دولت مصر هم عذرخواهی آلمان را پذیرفته است گویا از این به بعد می خواهند مثل قبلها بازرسی بدنی را اجرا کنند. مثلا در سیستم متروی آلمان شما می توانید بدون بلیت سوار شوید. مثل فرانسه و انگلستان نیست که حتما باید از دروازه ی چرخان عبور کنید. سیستم باز بر اعتماد است که مردم خود با بلیت سوار می شوند و تقریبا دو سه هفته یک بار داخل کوپه مترو چک می کنند. در همه جای دنیا هم متاسفانه نژادپرستان هستند البته ضارب مورد نظر روسی آلمانی شده بوده است. امیدوارم این اندازه کفایت کند. این مدت یکی دو بار فیلم گاندی را با بازی اعجاب آور Sir Ben Kingsley, دیدم و خیلی چیزها یاد گرفتم. بعد هم چند فیلم کوتاه دیگر از زندگی گاندی در یوتوب دید. عجب انسانی! انشتین حق داشته بگوید نسلهای آینده به سختی باور خواهد کرد چنین انسانی به صورت آدم خاکی بر زمین گام زده است. “Generations to come will scarce believe that such a one as this ever in flesh and blood walked upon this earth.” در آخر فیلم، بعد از استقلال هند که منجر به جدایی پاکستان از آن می شود و گاندی به ناچار تن می دهد، درگیری های خونین بین هندوها و مسلمانان رخ می دهد که نیم میلیون نفر، بله درست خوانده اید پانصد هزار نفر همدیگر را می کشند و گاندی نمی تواند تحمل کند و روزه ی تا پای مرگ می گیرد تا مردم دست از خشونت بردارند و واقعا" به خاطر جان گرانقدر پیر فرزانه بعد از پنج روز در دهلی و کلکته دست از خشونت می کشند. البته تعصب در نهایت کار خود را می کند و هندویی متعصب با سه تیر دنیا را از نصیب الهی گاندی تهی می کند. او با نام خدا بر زبانش جاودانه می شود و مرگش باقیمانده ی ستیزها را در مناطق مرزی در آن زمان پایان می بخشد. گاندی، هند را به کشوری با بیشترین میزان مدارا برای دیگری در جهان تبدیل می کند. مردم او را باپو (پدر) یا گاندیجی (گاندی بزرگ) یا مهاتما (روح بزرگ) می نامیدند. قسمتهایی از آخر فیلمنامه را –درباره ی ستیز بین هندوها و مسلمانان- چون فرصت ترجمه ندارم به صورت اصلی می آورم.
TAHIB'S ROOF. EXTERIOR. NIGHT. Featuring the Muslim leader Suhrawardy, leaning against a wall, watching an action out of shot with evident tension. We hear a little clank of metal. Another angle. There are five men facing Gandhi. They wear black trousers and black knit vests. There are thongs around their arms that make their bulging muscles seem even more powerful. They are Hindu thugs (Goondas). Their clothes are dirty – and they are too – but they are laying knives and guns at Gandhi's feet. GOONDA LEADER: It is our promise. We stop. It is a promise. Gandhi is looking at him, testing, not giving or accepting anything that is mere gesture. GANDHI: Go – try – God be with you. The Goondas stand. They glance at Suhrawardy; he smiles tautly and they start to leave, but one (Nahari) lingers. Suddenly he moves violently toward Gandhi, taking a flat piece of Indian bread (chapati) from his trousers and tossing it forcefully on Gandhi. NAHARI: Eat. Mirabehn and Azad start to move toward him – the man looks immensely strong and immensely unstable. But Gandhi holds up a shaking hand, stopping them. Nahari's face is knotted in emotion, half anger, half almost a child's fear – but there is a wild menace in that instability. NAHARI: Eat! I am going to hell – but not with your death on my soul. GANDHI: Only God decides who goes to hell . . . NAHARI (stiffening, aggressive): I – I killed a child . . . (Then an anguished defiance) I smashed his head against a wall. Gandhi stares at him, breathless. GANDHI (in a fearful whisper): Why? Why? It is as though the man has told him of some terrible self-inflicted wound. NAHARI (tears now – and wrath): They killed my son – my boy! Almost reflexively he holds his hand out to indicate the height of his son. He glares at Suhrawardy and then back at Gandhi. NAHARI: The Muslims killed my son . . . they killed him. He is sobbing, but in his anger it seems almost as though he means to kill Gandhi in retaliation. A long moment, as Gandhi meets his pain and wrath. Then GANDHI: I know a way out of hell. Nahari sneers, but there is just a flicker of desperate curiosity. GANDHI: Find a child – a child whose mother and father have been killed. A little boy – about this high. He raises his hand to the height Nahari has indicated as his son's. GANDHI: . . . and raise him – as your own. Nahari has listened. His face almost cracks – it is a chink of light, but it does not illumine his darkness. GANDHI: Only be sure . . . that he is a Muslim. And that you raise him as one. And now the light falls on Nahari. His face stiffens, he swallows, fighting any show of emotion; then he turns to go. But he takes only a step and he turns back, going to his knees, the sobs breaking again and again from his heaving body as he holds his head to Gandhi's feet in the traditional greeting of Hindu son to Hindu father. A second, and Gandhi reaches out and touches the top of his head. GANDHI (gently, exhaustedly): Go – go. God bless you . . . در پایان فیلم هم قسمتی از صحبت گاندی با دختری انگلیسی که پرستار گاندی است و گاندی او را دختر خود می خواند و نام مهربان بر او نهاده می شنویم: GANDHI'S VOICE (weak, struggling, as he spoke the words to Mirabehn): . . . There have been tyrants and murderers – and for a time they can seem invincible. But in the end they always fall. Think of it – always . . . When you are in doubt that that is God's way, the way the world is meant to be . . . think of that. Gandhi Directed by: Richard Samuel Attenborough Filmscreen: |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 4:53 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
سوگند به قلم و آنچه می نویسد. (قرآن کریم- سوره ی قلم- آیه ی یکم) 068.001 حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان این نقش ماند از قلمت یادگار عمر
چرا دوات گهر داد شاه شرق به تو به مناسبت امروز ۱۴ تیر روز قلم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 0:8 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
در این گیر و دار محمد حقوقی هم از بین ما رفت تا زودتر از رازهای سر به مهر خبر بگبرد. او با روان آسوده ی خدمت به ایران فرمان یافت (درگذشت). خوش به حالش. یادش گرامی و شعر و نقدش پر حواننده باد.
مطلب زیر به نقل از ویکیپدیا فارسی است. محمد حقوقی (۱۳۱۶ در اصفهان - ۸ تیر ۱۳۸۸ در اصفهان) شاعر و منتقد ادبی معاصر بود. وی از جمله نویسندگان گروه ادبی جنگ اصفهان بودهاست. عمده آثار حقوقی در نقد و معرفی شاعرانی نظیر نیما یوشیج، سهراب سپهری، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد بوده است. کتابشناسی شعر
نقد ادبی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 2:47 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:7 توسط رفيق فردوسي
|
|
||