تبليغاتX
هفت خوان
آشنایی با ادبیات ایران و جهان

میرزا جهانگیرخان معروف به جهانگیرخان شیرازی یا جهانگیرخان صور اسرافیل روزنامه نگار دوره مشروطیت ایران. او از مریدان حاج شیخ هادی نجم‌آبادی و مشروطه‌خواهی سرسخت بود. روزنامه صور اسرافیل را با سرمایه میرزا قاسم خان تبریزی و همکاری میرزا علی‌اکبر خان قزوینی (دهخدا) منتشر می‌کرد و با مقالات تندی که علیه محمدعلی‌شاه می‌نوشت بسیار مورد توجه مردم بود. بعد از توپ بستن مجلس دستگیر شد و در باغ‌شاه به دستور محمدعلی‌شاه کشته شد.

دهخدا شعر معروف "یاد آر ز شمع مرده یاد آر" خود را به یاد او سرود.

خواهر زاده او در روز به توپ بستن مجلس پس از رشادت‌های بسیار کشته شد.

(به نقل از ویکیپدیا فارسی. با اندک تغییر)

 

اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!


اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!


چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر!


اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،
بر باديه جان سپرده ، ياد آر!


چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل  بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي
پيمانه ي وصل خورده ياد آر!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:8  توسط رفيق فردوسي  | 

;List a brief tale
!
And when 'tis told, O, that my heart would burst
,The bloody proclamation to escape
!That follow'd me so near,--O, our lives' sweetness
That we the pain of death would hourly die
!--Rather than die at once

Shakespeare

امشب چندبار  گریستم به درد به یاد آن ترانه ی جاودانه و آواز زیبایش.

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 2:56  توسط رفيق فردوسي  | 

ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»

WHEN FORTY DAYS SHALL BESIEGE THY BROW

,When forty days shall besiege thy brow
,And dig deep trenches in thy beauty's field
,Thy youth's proud livery so gazed on then
.Will be a green hope of high worth held

D. Shakespeare

based on

,When forty winters shall besiege thy brow
,And dig deep trenches in thy beauty's field
,Thy youth's proud livery so gazed on now
.Will be a tattered weed of small worth held

W. Shakespeare

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 12:31  توسط رفيق فردوسي  | 

  • SONG OF THE GREATEST WISH
  • Ah, if liberty sang a song
    little
    as the larynx of a bird
    .nowhere would there remain a tumbling wall
    It would not take years
    to learn
    that every ruin signifies man's absence
    for the presence of man
    .is restoration and renewal
    Like a wound
    a lifelong
    bleeding
    like a wound
    a lifelong
    with pain beating
    eyes opening on the world in a cry
    in rancor disappearing
    thus was the great absence
    .thus was the story of the ruin
    Ah, if liberty sang a song
    little
    .littler even than the larynx of a bird

    A. Shamlou

    http://shamlu.com/trama.htm

    + نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:15  توسط رفيق فردوسي  |