تبليغاتX
هفت خوان
آشنایی با ادبیات ایران و جهان
پرویز مشکاتیانبه راستی نمی دانم چه بنویسم. تنها اینکه روحش شاد باد که هست. یگانه ای بود که نظیرش نخواهد آمد.

بارها و بارها با شنیدن ماهور و نوا و دستان و بیداد و آستان جانان بر سر شوق آمده ام. خدایش بیامرزاد.

یــاران مــوافق همــــه از دســت شـدنـد 

در پـای اجـل یـکان یـکان پســت شـدنـد

خوردیـم ز یـک شــراب در مجـلس عـمر

یـک دور ز مـا پیشتــرک مســت شـدنـد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:43  توسط رفيق فردوسي  | 

خواب ضحاک

جهان از شب تیره چون پر زاغ

هم آنگه سر از کوه برزد چراغ

تو گفتی که بر گنبد لاژورد

بگسترد خورشید یاقوت زرد

سپهبد به هرجا که بد موبدی

سخن دان و بیداردل بخردی

ز کشور به نزدیک خویش آورید

بگفت آن جگر خسته خوابی که دید

نهانی سخن کردشان آشکار

ز نیک و بد و گردش روزگار

که بر من زمانه کی آید بسر

کرا باشد این تاج و تخت و کمر

گر این راز با من بباید گشاد

و گر سر به خواری بباید نهاد

لب موبدان خشک و رخساره تر

زبان پر ز گفتار با یکدگر

که گر بودنی باز گوییم راست

به جانست پیکار و جان بی‌بهاست

و گر نشنود بودنیها درست

بباید هم اکنون ز جان دست شست

سه روز اندرین کار شد روزگار

سخن کس نیارست کرد آشکار

به روز چهارم برآشفت شاه

برآن موبدان نماینده راه

که گر زنده‌تان دار باید بسود

و گر بودنیها بباید نمود

همه موبدان سرفگنده نگون

پر از هول دل دیدگان پر ز خون

از آن نامداران بسیار هوش

یکی بود بینادل و تیزگوش

خردمند و بیدار و زیرک بنام

کزان موبدان او زدی پیش گام

دلش تنگتر گشت و ناباک شد

گشاده زبان پیش ضحاک شد

بدو گفت پردخته کن سر ز باد

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

جهاندار پیش از تو بسیار بود

که تخت مهی را سزاوار بود

فراوان غم و شادمانی شمرد

برفت و جهان دیگری را سپرد

اگر باره‌ی آهنینی به پای

سپهرت بساید نمانی به جای

کسی را بود زین سپس تخت تو

به خاک اندر آرد سر و بخت تو

کجا نام او آفریدون بود

زمین را سپهری همایون بود

هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد

نیامد گه پرسش و سرد باد

چو او زاید از مادر پرهنر

بسان درختی شود بارور

به مردی رسد برکشد سر به ماه

کمر جوید و تاج و تخت و کلاه

به بالا شود چون یکی سرو برز

به گردن برآرد ز پولاد گرز

زند بر سرت گرزه‌ی گاوسار

بگیردت زار و ببنددت خوار

بدو گفت ضحاک ناپاک دین

چرا بنددم از منش چیست کین

دلاور بدو گفت گر بخردی

کسی بی‌بهانه نسازد بدی

برآید به دست تو هوش پدرش

از آن درد گردد پر از کینه سرش

یکی گاو برمایه خواهد بدن

جهانجوی را دایه خواهد بدن

تبه گردد آن هم به دست تو بر

بدین کین کشد گرزه‌ی گاوسر

چو بشنید ضحاک بگشاد گوش

ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش

گرانمایه از پیش تخت بلند

بتابید روی از نهیب گزند

چو آمد دل نامور بازجای

بتخت کیان اندر آورد پای

نشان فریدون بگرد جهان

همی باز جست آشکار و نهان

نه آرام بودش نه خواب و نه خورد

شده روز روشن برو لاژورد

 

شاهنامه - داستان ضحاک

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 13:57  توسط رفيق فردوسي  | 

به نوبت‌اند ملوک اندرین سپنج سرای

کنون که نوبت تست ای ملک به عدل گرای

چو دوستی کند ایام اندک اندک بخش

که بار بازپسین دشمنیست جمله ربای

چه مایه بر سر این ملک سروران بودند

چو دور عمر به سر شد درآمدند از پای

تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتوانی

که دیگرانش به حسرت گذاشتند به جای

درم به جورستانان زر به زینت ده

بنای خانه‌کنانند و بام قصراندای

به عاقبت خبر آمد که مرد ظالم و ماند

به سیم سوختگان زرنگار کرده سرای

بخور مجلسش از ناله‌های دودآمیز

عقیق زیورش از دیده‌های خون‌پالای

نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموس

بلندبانگ چه سود و میان تهی چو درای؟

دو خصلت‌اند نگهبان ملک و یاور دین

به گوش جان تو پندارم این دو گفت خدای

یکی که گردن زورآوران به قهر بزن

دوم که از در بیچارگان به لطف درآی

...

عمل بیار که رخت سرای آخرتست

نه عودسوز به کار آیدت نه عنبرسای

...

بد اوفتند بدان لاجرم که در مثل است

که مار دست ندارد ز قتل مارافسای

هر آن کست که به آزار خلق فرماید

عدوی مملکت است او به کشتنش فرمای

به کامه‌ی دل دشمن نشیند آن مغرور

که بشنود سخن دشمنان دوست‌نمای

...

دیار مشرق و مغرب مگیر و جنگ مجوی

دلی به دست کن و زنگ خاطری بزدای

گرت به سایه در آسایشی به خلق رسد

بهشت بردی و در سایه خدای آسای

نگویمت چو زبان‌آوران رنگ‌آمیز

که ابر مشک‌فشانی و بحر گوهر زای

نکاهد آنچه نبشتست عمر و نفزاید

پس این چه فایده گفتن که تا به حشر بپای

...

 

بیتهایی از معروف ترین قصیده ی سعدی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 3:27  توسط رفيق فردوسي  | 

جماعتی که نظر را حرام می دانند

نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

سعدی

, And pity, like a naked new-born babe
Striding the blast, or heaven's cherubim, horsed
,Upon the sightless couriers of the air
,Shall blow the horrid deed in every eye
.That tears shall drown the wind

مكبث

ترجمه: داود خزایی

 

پردة يكم، مجلس يكم

 

زن جادوي نخست

چه گه ما را سه تن ديدار خواهد بود ديگربار؟

به گاه آذرخش و تندر و بارانِ افزون‌بار.

زن جادوي دوم

بدان گاهي كه غوغا گنگ و كر گردد

يكي پيروز ميدان، ديگري وارونه سر گردد

زن جادوي سوم

و پيش از آنكه خور بي تاب و فر گردد.

زن جادوي نخست

كجا؟

زن جادوي دوم

اندر خلنگستان.

زن جادوي سوم

كه با مكبث يكي ديدار باشدمان.

زن جادوي نخست

بيا اي گربة خاكسترين

زن جادوي دوم

كاينك وزغ فرياد كردستي

كنون!

همة جادوان با هم

زيباست زشت و زشت هم زيبا،

پريدن اندر اين مه باید و این ميغ دودآسا.

 

پردة يكم، مجلس دوم

 

دانكن: بگو اين مرد خون‌آلوده‌پيكر كيست، وِرا اين روي و رخسار آن چنان باشد كه گويي بازبتواند يكي تَرآگهي بِدْهد، از آن آشوب.

 

ملكم: اين سرهنگ باري، همچو سربازِ دليرِ سخت‌پيكاري مرا از بند برهانيد. درودي بر تو اي يار دلير ما، بگو با شهريار از جنگ هنگامي كه بر واگشتن‌ات كردي چنان آهنگ.

 

سرهنگ: بسي ترديد در فرجام بودي اندر آن هنگام، چون دو تن آب‌آزمايِ خسته‌تن كه چنگ در بازو زنند و چنگ‌ بر گِردِ گلوي آن هنرورزي بيفشارند، مك‌دونوالد سنگين‌دل (كه ياغي گر بخوانيمش سزد، آري، ازيرا كه شرارت‌هاي طبع او چنو ابر [مگس‌هايي] به گِردش گرد مي‌گردند) كه مرداني سبك‌پا [و سليح رزم بر كف]، نيز سواراني [سليح رزم بر اسپان]، ورا زِ آبخوستاني زِ مغرب‌جاي ياري‌اي رسانيدند، و بختِ روسپي بر آن نبردِ شوم‌‌پي لبخندها مي‌زد: ولي او را ستيزيدن و رزميدن تبه بودي؛ ازيرا کان دليري را يكي دُردانه، آن مكبث، (كه او را مي‌سزد اين‌سان بخوانيمش)، به خواري بخت را خوانديّ و با تيغِ بخارافشانِ خون‌زايِ برهنه‌تن، در دشمن بُرش دادي و روياروي آن بندي بِاِستاديّ و بي آنكه درودي يا كه بدرودي به كار آيد[1]، ز نافش تا به چانه تيغ رانديّ و، سرش بر برج و بارو بازبنهادي.

 

دانكن: اي دليرا، پورِ افدر، اي بزرگامرد!

 

سرهنگ: بدآن‌ساني و زآنجايي كه مِهرِ آسماني هم فروغش را بجوشاند، همانا سخت توفان‌ها كه‌ كشتي‌ها فروكوبند و تندرها بغرانند، از آن سرچشمة آسودگي، ناگاه آشوبي فرو زايد. گوش بگشا شاه اسكاتلند، گوش: هنوزش دادِ پردل با سليح رزم، بيدق‌هاي ترسان را نگردانيده بودي پشت بر ميدان كه ناگه آن امير نروژي، كو خويش را برتر بديدي، تيغ و مغفرهايِ بي‌زنگار و مرداني همه آمادة پيكار، به ميدان آوريدي باز.

 

دانكن: آيا اين چنين يورش هراسانيد اميران مرا،

                                             مكبث و بانكو را؟

 

سرهنگ: آري، هم بدانساني كه گنجشگان عقابان را و يا خرگوش شيران را.

 

 *** این پست را به درخواست دوستی که ترجمه ای از من خواسته بود در اینجا آوردم اگرنه به زمانی دیگر موکول می شد که اوضاع برای کارهای ادبی مناسب تر باشد. تکه ی انگلیسی نخست زبان حال این روزهاست. بزرگ ترین آرزوی من در حیطه ی ترجمه، ترجمه ی چند اثر از شکسپیر است. این روزها که زمان این کار را ندارم، اما به امید خدا در آینده مجالی پیدا خواهد شد. باری، تکه ی بالا را پارسال از سر تفنن ترجمه کردم. فعلا" همین تکه را از من به یادگار داشته باشید تا بعد. به هر روی "كنون!/زيباست زشت و زشت هم زيبا."

 



[1] يا: پيِ بدرود دستش را بيفشارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:22  توسط رفيق فردوسي  | 

The humanities are academic disciplines which study the human condition, using methods that are primarily analytic, critical, or speculative, as distinguished from the mainly empirical approaches of the natural and social sciences

Examples of the disciplines, related to humanities are ancient and modern languages, literature, history, philosophy, religion, visual and performing arts (including music). Additional subjects sometimes included in the humanities are technology, anthropology, area studies, communication studies, cultural studies, and linguistics although these are often regarded as social sciences. Scholars working in the humanities are sometimes described as "humanists". However, that term also describes the philosophical position of humanism, which some "antihumanist" scholars in the humanities reject

see here: http://en.wikipedia.org/wiki/Humanities

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 3:0  توسط رفيق فردوسي  |