|
|
|
|
به راستی نمی دانم چه بنویسم. تنها اینکه روحش شاد باد که هست. یگانه ای بود که نظیرش نخواهد آمد.
بارها و بارها با شنیدن ماهور و نوا و دستان و بیداد و آستان جانان بر سر شوق آمده ام. خدایش بیامرزاد. یــاران مــوافق همــــه از دســت شـدنـد در پـای اجـل یـکان یـکان پســت شـدنـد خوردیـم ز یـک شــراب در مجـلس عـمر یـک دور ز مـا پیشتــرک مســت شـدنـد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:43 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
خواب ضحاک جهان از شب تیره چون پر زاغ هم آنگه سر از کوه برزد چراغ تو گفتی که بر گنبد لاژورد بگسترد خورشید یاقوت زرد سپهبد به هرجا که بد موبدی سخن دان و بیداردل بخردی ز کشور به نزدیک خویش آورید بگفت آن جگر خسته خوابی که دید نهانی سخن کردشان آشکار ز نیک و بد و گردش روزگار که بر من زمانه کی آید بسر کرا باشد این تاج و تخت و کمر گر این راز با من بباید گشاد و گر سر به خواری بباید نهاد لب موبدان خشک و رخساره تر زبان پر ز گفتار با یکدگر که گر بودنی باز گوییم راست به جانست پیکار و جان بیبهاست و گر نشنود بودنیها درست بباید هم اکنون ز جان دست شست سه روز اندرین کار شد روزگار سخن کس نیارست کرد آشکار به روز چهارم برآشفت شاه برآن موبدان نماینده راه که گر زندهتان دار باید بسود و گر بودنیها بباید نمود همه موبدان سرفگنده نگون پر از هول دل دیدگان پر ز خون از آن نامداران بسیار هوش یکی بود بینادل و تیزگوش خردمند و بیدار و زیرک بنام کزان موبدان او زدی پیش گام دلش تنگتر گشت و ناباک شد گشاده زبان پیش ضحاک شد بدو گفت پردخته کن سر ز باد که جز مرگ را کس ز مادر نزاد جهاندار پیش از تو بسیار بود که تخت مهی را سزاوار بود فراوان غم و شادمانی شمرد برفت و جهان دیگری را سپرد اگر بارهی آهنینی به پای سپهرت بساید نمانی به جای کسی را بود زین سپس تخت تو به خاک اندر آرد سر و بخت تو کجا نام او آفریدون بود زمین را سپهری همایون بود هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد نیامد گه پرسش و سرد باد چو او زاید از مادر پرهنر بسان درختی شود بارور به مردی رسد برکشد سر به ماه کمر جوید و تاج و تخت و کلاه به بالا شود چون یکی سرو برز به گردن برآرد ز پولاد گرز زند بر سرت گرزهی گاوسار بگیردت زار و ببنددت خوار بدو گفت ضحاک ناپاک دین چرا بنددم از منش چیست کین دلاور بدو گفت گر بخردی کسی بیبهانه نسازد بدی برآید به دست تو هوش پدرش از آن درد گردد پر از کینه سرش یکی گاو برمایه خواهد بدن جهانجوی را دایه خواهد بدن تبه گردد آن هم به دست تو بر بدین کین کشد گرزهی گاوسر چو بشنید ضحاک بگشاد گوش ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش گرانمایه از پیش تخت بلند بتابید روی از نهیب گزند چو آمد دل نامور بازجای بتخت کیان اندر آورد پای نشان فریدون بگرد جهان همی باز جست آشکار و نهان نه آرام بودش نه خواب و نه خورد شده روز روشن برو لاژورد
شاهنامه - داستان ضحاک |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 13:57 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
به نوبتاند ملوک اندرین سپنج سرای کنون که نوبت تست ای ملک به عدل گرای چو دوستی کند ایام اندک اندک بخش که بار بازپسین دشمنیست جمله ربای چه مایه بر سر این ملک سروران بودند چو دور عمر به سر شد درآمدند از پای تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتوانی که دیگرانش به حسرت گذاشتند به جای درم به جورستانان زر به زینت ده بنای خانهکنانند و بام قصراندای به عاقبت خبر آمد که مرد ظالم و ماند به سیم سوختگان زرنگار کرده سرای بخور مجلسش از نالههای دودآمیز عقیق زیورش از دیدههای خونپالای نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموس بلندبانگ چه سود و میان تهی چو درای؟ دو خصلتاند نگهبان ملک و یاور دین به گوش جان تو پندارم این دو گفت خدای یکی که گردن زورآوران به قهر بزن دوم که از در بیچارگان به لطف درآی ... عمل بیار که رخت سرای آخرتست نه عودسوز به کار آیدت نه عنبرسای ... بد اوفتند بدان لاجرم که در مثل است که مار دست ندارد ز قتل مارافسای هر آن کست که به آزار خلق فرماید عدوی مملکت است او به کشتنش فرمای به کامهی دل دشمن نشیند آن مغرور که بشنود سخن دشمنان دوستنمای ... دیار مشرق و مغرب مگیر و جنگ مجوی دلی به دست کن و زنگ خاطری بزدای گرت به سایه در آسایشی به خلق رسد بهشت بردی و در سایه خدای آسای نگویمت چو زبانآوران رنگآمیز که ابر مشکفشانی و بحر گوهر زای نکاهد آنچه نبشتست عمر و نفزاید پس این چه فایده گفتن که تا به حشر بپای ...
بیتهایی از معروف ترین قصیده ی سعدی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 3:27 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
جماعتی که نظر را حرام می دانندنظر حرام بکردند و خون خلق حلالسعدی, And pity, like a naked new-born babe
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:22 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
The humanities are academic disciplines which study the human condition, using methods that are primarily analytic, critical, or speculative, as distinguished from the mainly empirical approaches of the natural and social sciences Examples of the disciplines, related to humanities are ancient and modern languages, literature, history, philosophy, religion, visual and performing arts (including music). Additional subjects sometimes included in the humanities are technology, anthropology, area studies, communication studies, cultural studies, and linguistics although these are often regarded as social sciences. Scholars working in the humanities are sometimes described as "humanists". However, that term also describes the philosophical position of humanism, which some "antihumanist" scholars in the humanities reject see here: http://en.wikipedia.org/wiki/Humanities
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 3:0 توسط رفيق فردوسي
|
|
||