تبليغاتX
هفت خوان - روز فردوسی
آشنایی با ادبیات ایران و جهان
فردوسیا بیا که توام نور دیده ای

برای امروز "روز فردوسی" آغاز داستان بیژن و منیژه را آورده ام که به گمان بسیاری آغاز سرایش شاهنامه با آن است.

شبی چون شبه روی شسته بقیردگرگونه آرایشی کرد ماهشده تیره اندر سرای درنگز تاجش سه بهره شده لاژوردسپاه شب تیره بر دشت و راغنموده ز هر سو بچشم اهرمنچو پولاد زنگار خورده سپهرهرآنگه که برزد یکی باد سردچنان گشت باغ و لب جویبارفرو ماند گردون گردان بجایسپهر اند آن چادر قیرگونجهان از دل خویشتن پر هراسنه آوای مرغ و نه هرای ددنبد هیچ پیدا نشیب از فرازبدان تنگی اندر بجستم ز جایخروشیدم و خواستم زو چراغمرا گفت شمعت چباید همیبدو گفتم ای بت نیم مرد خواببنه پیشم و بزم را ساز کنبیاورد شمع و بیامد بباغمی آورد و نار و ترنج و بهیمرا گفت برخیز و دل شاددارنگر تا که دل را نداری تباهجهان چون گذاری همی بگذردگهی می گسارید و گه چنگ ساختدلم بر همه کام پیروز کردبدان سرو بن گفتم ای ماهرویکه دل گیرد از مهر او فر و مهرمرا مهربان یار بشنو چگفتبپیمای می تا یکی داستان نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیربسیچ گذر کرد بر پیشگاهمیان کرده باریک و دل کرده تنگسپرده هوا را بزنگار و گردیکی فرش گسترده از پرزاغچو مار سیه باز کرده دهنتو گفتی بقیر اندر اندود چهرچو زنگی برانگیخت ز انگشت گردکجا موج خیزد ز دریای قارشده سست خورشید را دست و پایتو گفتی شدستی بخواب اندرونجرس برکشیده نگهبان پاسزمانه زبان بسته از نیک و بددلم تنگ شد زان شب دیریازیکی مهربان بودم اندر سرایبرفت آن بت مهربانم ز باغشب تیره خوبت بباید همییکی شمع پیش آر چون آفتاببچنگ ار چنگ و می آغاز کنبرافروخت رخشنده شمع و چراغزدوده یکی جام شاهنشهیروان را ز درد و غم آزاد دارز اندیشه و داد فریاد خواهخردمند مردم چرا غم خوردتو گفتی که هاروت نیرنگ ساختکه بر من شب تیره نوروز کردیکی داستان امشبم بازگونیبدو اندرون خیره ماند سپهرازان پس که با کام گشتیم جفتبگویمت از گفته​ی باستان

پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگبگفتم بیار ای بت خوب چهرز نیک و بد چرخ ناسازگارنگر تا نداری دل خویش تنگنداند کسی راه و سامان اویپس آنگه بگفت ار ز من بشنویهمت گویم و هم پذیرم سپاسچو کیخسرو آمد بکین خواستنز توران زمین گم شد آن تخت و گاهبپیوست با شاه ایران سپهرزمانه چنان شد که بود از نخستبجویی که یک روز بگذشت آبچو بهری ز گیتی برو گشت راستببگماز بنشست یک روز شادبدیبا بیاراسته گاه شاهنشسته بگاه اندرون می بچنگبرامش نشسته بزرگان بهمچو گودرز کشواد و فرهاد و گیوشه نوذر آن طوس لشکرشکنهمه باده​ی خسروانی بدستمی اندر قدح چون عقیق یمنپریچهرگان پیش خسرو بپایهمه بزمگه بوی و رنگ بهارز پرده درآمد یکی پرده دارکه بر در بپایند ارمانیانهمی راه جویند نزدیک شاهچو سالار هشیار بشنید رفتبگفت آنچ بشنید و فرمان گزیدبکش کرده دست و زمین را برویکه ای شاه پیروز جاوید زی همان از در مرد فرهنگ و سنگبخوان داستان و بیفزای مهرکه آرد بمردم ز هرگونه کاربتابی ازو چند جویی درنگنه پیدا بود درد و درمان اویبشعر آری از دفتر پهلویکنون بشنو ای جفت نیکی​شناسجهان ساز نو خواست آراستنبرآمد بخورشید بر تاج شاهبر آزادگان بر بگسترد مهربآب وفا روی خسرو بشستنسازد خردمند ازو جای خوابکه کین سیاوش همی باز خواستز گردان لشکر همی کرد یادنهاده بسر بر کیانی کلاهدل و گوش داده بآوای چنگفریبرز کاوس با گستهمچو گرگین میلاد و شاپور نیوچو رهام و چون بیژن رزم​زنهمه پهلوانان خسروپرستبپیش اندرون لاله و نسترنسر زلفشان بر سمن مشک​سایکمر بسته بر پیش سالارباربنزدیک سالار شد هوشیارسر مرز توران و ایرانیانز راه دراز آمده دادخواهبنزدیک خسرو خرامید تفتبپیش اندر آوردشان چون سزیدستردند زاری​کنان پیش اویکه خود جاودان زندگی را سزی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:31  توسط رفيق فردوسي  |