تبليغاتX
هفت خوان - پروکراست­اندیشی/اقتدارطلبی
آشنایی با ادبیات ایران و جهان

مطلب زیر پیش از این در هفته نامه ی پیغام بوشهر منتشر شده است. گفتم شاید خواندنش در اینجا خالی از لطف نباشد. شاید اندکی بیندیشیم.

پروکراست­اندیشی/اقتدارطلبی

پروکراستس (Procrustes) یا همان پروکراست شخصیتی است در اساطیر یونان که قلعه­ای برای خود دارد و رهگذران را به آنجا فرامی­خواند و شب­هنگام آنان را بر تختی ویژه می­خواباند و به آنها می­گوید که این تخت برایتان آسوده­ترین خواهد بود چرا که جادویی است و درست اندازۀ آن کس می­گردد که بر آن بخوابد. بعد به سراغشان می­آید و می­گوید اگر تخت بزرگ­تر از توست، تو را کش می­آورم که اندازه­ات شود و اگر  کوچک­تر سر یا پایت را می­بُرم تا اندازه شود. البته تخت هیچ گاه اندازه نبود چون پروکراست قد از راه آمدگان را از دور تخمین می­زد و اندازۀ تختش هم تغییرپذیر بود. سرانجام، تسئوس (Theseus)، شخصیت اساطیری دیگری، در آخرین منزل سفرش به آتن، پروکراست را بر تختش بست و سر و پایش را از تن جدا ساخت.

در اندیشۀ سیاسی، واژۀ پروکراست­اندیشی (Procrusteanism) معادل اقتدارطلبی به کار رفته است به این معنا که هر گروه می­کوشد اندیشه­های دیگران را به اندازۀ تفکر خود درآورد ولو با خشونت.

 اینک به قصه­ای بسیار بزرگ از قصه­های قومی ایران به نام دیوانگان می­پردازم. خود قصه را در یکی از پست های پیشین آورده ام. البته مجال آن نیست که همۀ زوایای آن را در اینجا بکاوم و از این رو به بخشهایی از قصه می­پردازم.

قباد از نادانی خانواده­اش به تنگ می­آید آن هم به سبب رویدادی عجیب. یک روز همسر قباد که تازه ازدواج کرده می­تلنگد و گمان می­کند بز خانواده فهمیده و النگو و گوشواره به دست و پا و گوش بز می­کند که به کسی نگوید. دیگر اعضای خانواده هم –پدر و مادر و برادر قباد – هدایایی دیگر برای خاموشانه (حق­السکوت) به بز می­دهند. وقتی قباد می­آید دود از کله­اش بلند می­شود و  در جواب مادر زن و پدر زنش که می­گویند باید ساخت و سوخت می­گوید، «من نمی­توانم با شما دیوانه­ها بسازم. از این شهر به شهر دیگر می­روم اگر مردم را از شما دیوانه­تر دیدم پیش شما برمی­گردم و اگر نه دیگر پایم را توی این شهر نمی­گذارم.»

«رفت، رفت تا رسيد به شهري در آن ور كوه» (صبحی، 1387، 205). خسته روی سكوي خانه­اي می­نشیند. یکی از از اهل خانه، يك بادیه  آش شب مانده برایش می­آورد. «قباد ديد كاسه خيلي بزرگ است؛ اما میانش به اندازۀ یک ترشی­خوری بیشتر جا نیست. با دو سه هرت آش را سر كشيد و رفت توی نخ كاسه. ديد از روزي كه توی اين كاسه چیز خوردند کاسه را نشسته اند و همیشه ته ماندة کاسۀ نشسته روی هم ماندة و خشک شده و کَوَره بسته و كاسه تنگ شده» (پیشین). باری قباد لب جو کاسه را ریگ مال کند و تمیز می­کند و برمی­گرداند. فکر می­کنید اهل خانه چه می­گویند. «آن کسی که کاسه را گرفت ماتش برد برای اینکه تا آن روز ندیده بود که کسی بلد باشد کاسه را بشود! فریاد زد: كاسه گشادكن آمده! خانه آباد كن آمده!» دیگران هم مزد زیادی به او می­دهند تا کاسه­هایشان را گشاد کند. قباد چند روزي در آن شهر می­ماند و پول  زیادی به جیب می­زند و به ریش­شان می­خندد و می­گوید، «اين­ها از كس و كار من ديوانه­ترند و روانۀ شهر دیگر شد» (پیشین، 205-206). چلۀ زمستان به شهر دیگر می­رسد و می­بیند مردم نمی­دانند چگونه خود را گرم کنند. بعضی گِلِ داغ به تن می­مالند، برخی پتو سوراخ کرده­اند و به گردن آویخته­اند و برخی رو به بخار آب می­ایستند که گرمشان شود. قباد کرسی درست می­کند و باز پول زیادی به جیب می­زند و به شهری دیگر می­رود. می­بیند غوغایی است. «دید عروس آورده اند به خانة داماد، عروس قدش بلند است و در خانه كوتاه و عروس پشت در مانده، دستۀ عروسان مي گويند سر در خانه را خراب كنید تا عروس برود تو، دستة دامادان مي گويند: چرا ما سر در را خراب كنیم؛ شما گردن عروس را بزنید تا كوتاه شود و برود، سر این حرف بگو مگو داشتند. قباد رسید جلو گفت: «صد اشرفي به من بدهيد تا عروس را توی خانه بکنم كه نه سر در خراب بشود و نه گردن او زده بشود. همه پذیرا شدند. قباد هم رفت پشت عروس يك پس گردني بهش زد که دولا شد و از در رفت تو. مردم خوشحال شدند. او هم صد اشرفي گرفت و از آن شهر به شهر دیگر رفت» (پیشین، 206-207).

آنچه در این قسمتها می بینید جمود اندیشه است که به طنز گرفته شده است. در قسمت نخست کاسه­ها، نماد کاسه­های سرند که سنتها و اندیشه­های غلط در آنها کَوَره بسته و باید پاک شوند. در قسمت دوم سرما همان جمود اندیشه است و در قسمت سوم تنها اندیشۀ خود را درست دانستن و به دیگری اجازۀ حرف زدن ندادن. جالب این است که این دیوانگان قصه از اقتدارگرایان عاقل­ترند چون دست کم می­پذیرند که کاسۀ ذهنشان گشاد بشود، می­پذیرند که گرمشان بشود و از جمود رهایی یابند. می­پذیرند سر عروس قطع نشود یا سر در خانه خراب نشود و حتا حاضرند برای تغییر پول بدهند و خانه آباد کردن را دوست دارند و همین خودش عقل کمی نیست. ببینید باید میلیاردها تومان  هزینه شود تا همین میزان عقل را در جامعه­ جا بیندازیم و هنوز هم موفق نشده­ایم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 23:7  توسط رفيق فردوسي  |