<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هفت خوان</title>
<link>http://khazaie.blogfa.com/</link>
<description>آشنایی با ادبیات ایران و جهان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 01:46:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ترجمه نزد استادان کهن </title>
<link>http://khazaie.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>مطلب کوتاه زیر یادداشت پایانی شماره ی شش از آخرین مقاله ی چاپ شده ی من در فصلنامه ی روشنان است. خود مقاله را نمی توانم در منزلگاه بگذارم چون جایش نمی شود. ولی چکیده را اینجا می آورم. اگر مایل بودید. ایمیلتان را بدهید که برایتان بفرستم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نام کامل مقاله: 
&lt;META content=Word.Document name=ProgId&gt;
&lt;META content=&quot;Microsoft Word 12&quot; name=Generator&gt;
&lt;META content=&quot;Microsoft Word 12&quot; name=Originator&gt;&lt;LINK href=&quot;file:///F:%5CDOKUME%7E1%5CDavood1%5CLOKALE%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml&quot; rel=File-List&gt;&lt;LINK href=&quot;file:///F:%5CDOKUME%7E1%5CDavood1%5CLOKALE%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx&quot; rel=themeData&gt;&lt;LINK href=&quot;file:///F:%5CDOKUME%7E1%5CDavood1%5CLOKALE%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml&quot; rel=colorSchemeMapping&gt;
&lt;STYLE&gt;
&lt;!--
 /* Font Definitions */
 @font-face
	{font-family:&quot;Cambria Math&quot;;
	panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:roman;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;}
@font-face
	{font-family:Mitra;
	panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0;
	mso-font-charset:178;
	mso-generic-font-family:auto;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:8193 -2147483648 8 0 64 0;}
@font-face
	{font-family:&quot;B Mitra&quot;;
	mso-font-alt:&quot;Courier New&quot;;
	mso-font-charset:178;
	mso-generic-font-family:auto;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:8192 -2147483648 8 0 64 0;}
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-unhide:no;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-bidi-language:AR-SA;}
p.MsoTitle, li.MsoTitle, div.MsoTitle
	{mso-style-unhide:no;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-link:&quot;Title Char&quot;;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:center;
	mso-pagination:none;
	mso-layout-grid-align:none;
	text-autospace:none;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:16.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-bidi-font-family:&quot;B Mitra&quot;;
	mso-bidi-language:AR-SA;
	font-weight:bold;}
span.TitleChar
	{mso-style-name:&quot;Title Char&quot;;
	mso-style-unhide:no;
	mso-style-locked:yes;
	mso-style-link:Title;
	mso-ansi-font-size:16.0pt;
	mso-bidi-font-size:16.0pt;
	font-family:&quot;B Mitra&quot;;
	mso-bidi-font-family:&quot;B Mitra&quot;;
	mso-bidi-language:AR-SA;
	font-weight:bold;}
.MsoChpDefault
	{mso-style-type:export-only;
	mso-default-props:yes;
	font-size:10.0pt;
	mso-ansi-font-size:10.0pt;
	mso-bidi-font-size:10.0pt;}
@page Section1
	{size:612.0pt 792.0pt;
	margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt;
	mso-header-margin:36.0pt;
	mso-footer-margin:36.0pt;
	mso-paper-source:0;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
&lt;/STYLE&gt;

&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;صبحیِ مترجم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(بررسی سبک­ شناسیک دو داستانِ «گرگ و هفت بزغاله» و «درخت بادام»)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داود خزایی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt; &lt;B&gt;چكيده&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;شادروان صبحی را به اعتبار قصه­گویی­هایِ هنرمندانه­اش در رادیو در سال­های نه چندان دور&lt;B&gt; &lt;/B&gt;و  نیز انتشار&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;قصه­های صبحی&lt;/B&gt;، قصه­گویِ بلندآوازة کودکان می­دانند، حال آنکه صبحی در ترجمة داستان­هایِ کودکان هم دستی داشته است. در &lt;B&gt;قصه­های صبحی &lt;/B&gt;شست و هفت داستان گردآمده است و از این همه دو داستانِ «گرگ و هفت بزغاله» و «درخت بادام» از مجموعة &lt;B&gt;افسانه­های برادران گریم&lt;/B&gt; است. سبکِ صبحی در روایت دیگر داستان­ها، در ترجمة او از این دو داستان هم خود را نشان داده است. بررسي این دو افسانه، با نگاه به شگردِ استغراق در الگوی ترجمۀ اِمار اُزولیفان، پژوهشگر برجستة آلمانی ادبیات کودک، نشان مي‌دهد كه صبحي سبك و لحنی را برمي‌گزيند كه بيشتر به قصه‌گويي نزديك است تا قصه‌نويسي كه آن را مي‌توان متأثر از قصه­گویی­هایِ او در رادیو دانست. با این شگرد، راویِ ترجمه، جای راویِ متنِ اصلی را می­گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; كليدواژه‌ها: صبحي، قصه‌هاي صبحي، ترجمه، سبك، اُزولیفان، استغراق.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;==========================================================&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یادداشت شماره ی شش:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;تأثيرِ سبک نویسنده بر سبکِ ترجمة او را مي‌توان در متون كهن هم پي‌گرفت.&lt;/STRONG&gt; نمونه را، در ادبیات کلاسیک می­توان به هنرِ ترجمة سعدی در &lt;B&gt;گلستان&lt;/B&gt; و بازگويي‌هاي مولانا در &lt;B&gt;مثنوی&lt;/B&gt;، نيز جمله‌اي در &lt;B&gt;چهارمقاله&lt;/B&gt; نظامي عروضيِ سمرقندي اشاره کرد. سعدی به ترجمة امانت­دار به مفهوم نو آن چندان وفادار نیست و رو به ترجمة معنایی دارد که همین خود می­تواند برای مترجمان درس بزرگی باشد چرا که هنگامی استاد سخن سعدی، سبکی را در ترجمه برمی­گزیند شاید شيوه‌اي جز او برگزيدن، «خلافِ راهِ صواب [...] و نقضِ رایِ اولوالاَلباب» (سعدي، 1381، 53) باشد. برای نمونه می­توان به دو بیت «بنی آدم اعضای یکديگرند/که در آفرینش ز یک گوهرند/چو عضوی بدرد آورد روزگار/دگر عضوها را نباشد قرار» (پيشين، 66) اشاره کرد که برخی آن را ترجمة این حدیث نبوي از آن برگزیدة دُردانه می­دانند، «مَثَلُ الْمُؤمِنينَ في تَوادِّهِمْ و تَراحُمِهِمْ و تَعاطُفِهِمْ مَثَلُ الْجَسَدِ: اِذَا اشْتَكي مِنْهُ عُضْوٌ تَداعي لَهُ سائرُ الْجَسَدِ بالسَّهَرِ والْحُمّي (ايمان‌آورندگان در دوستي با يكديگر و ابراز محبّت و عاطفه نسبت به هم مَثَلِ پيكرست: هرگاه عضوي ازان دردمند شود ديگر اعضاي آن پيكر با بي‌خوابي و تب با آن عضو موافقت و همدردي مي‌كنند (265))» (نکتة اخیر را مدیون يادكردِِ آقای علی حق­شناس، استاد گرانقدرِ فلسفه و عرفان در دانشگاه خلیج فارس بوشهر هستم. براي شرح بيشتر نك. سعدي (1381). &lt;B&gt;گلستان سعدي&lt;/B&gt;، به تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي، تهران: خوارزمي. صص. 264-5 ). مورد دیگر در حكايت هشتم از باب هفتم &lt;B&gt;گلستان&lt;/B&gt; است،‌«اعرابيي را ديدم كه پسر را همي‌‌گفت: يا بُنَيَّ اِنَّّكَ مَسْؤُولٌ يَوْمَ الْقيامَةِ ماذَا اكْتَسَبْتَ وَ لا يُقالُ بِمَنِ انْتَسَبْتَ، يعني تو را خواهند پرسيدن كه هنرت چيست، نگويند كه پدرت كيست» (158). ترجمة امانت‌دار اين پاره چنين است، «اي پسرك من، روز قيامت تو بازخواست مي‌شوي كه چه چيز اكتساب كردي (چه كردي) و نگويند با كه نسبت داشتي» (484). در &lt;B&gt;مثنویِ معنوی &lt;/B&gt;هم می­توان نمونه­هایي يافت نظير بيت‌هايي در دفتر اول كه پس از پنج بيت عربي (بيت‌هاي 882-886) مضمون آنها را به پارسي مي‌آورد، «پارسی گوییم یعنی اين كشش/زآن طرف آيد كه آمد آن چشش [الخ]» (مولانا، 1386، 1/882-894). عروضيِ سمرقندي هم در مقالت اول &lt;B&gt;چهارمقاله&lt;/B&gt; مي‌نويسد، «الخَراجُ خُراجٌ اََداءوهُ دوائهُ. گفت: خراج ريشِ هزار چشمه است؛ گزاردن او داروي اوست» (1381، 40). بررسي گسترده‌تر در اين‌باره را به زماني ديگر وامي‌نهم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 01:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazaie&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>khazaie</dc:creator>
<guid>http://khazaie.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فمينيسم ها و پژوهش هاي جنسيتي (1) </title>
<link>http://khazaie.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>این مطلب &lt;A href=&quot;http://www.danoush.ir/Archive/?News=29&quot;&gt;&lt;FONT color=#623d26&gt;فمينيسم ها و پژوهش هاي جنسيتي &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; ترجمه ی بخشی از فصلی به همین نام در کتاب نقد دو دانشجویان کارشناسی ادبیات انگلیسی است و پیش از این در سایت دانوش منتشر شده است و در اینجا برای خوانندگانی که آن را نخوانده اند می آورم. قرار بود کل کتاب نقد دو -درسنامه ی رویکردهای نقد ادبی - را با دوستی ترجمه کنیم که خبردار شدیم ناشر بی اطلاع به ما کار را به مترجمی دیگر - که گویا سریع تر کار می کرده و یا معروف تر بوده دقیقا نمی دام به چه علت - واگذار کرد و ما هم ترجمه را رها کردیم. اگر اشکالی در ترجمه دیدید خواهشمندم در نظرات بنویسید. منبع اصلی در آخر آمده است. برای دانشجویان ادبیات انگلیسی توصیه می کنم که متن ترجمه را با اصل تطابق دهند که گر اشکالی دیدند گوشزد کنند. شاید در این میانه چیزی نیز بیاموزند. استفاده از این ترجمه با ذکر نام مترجم مانعی ندارد. قسمت دوم و سوم را پس از مدتی در همین جا خواهم گذاشت. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.danoush.ir/Archive/?News=29&quot;&gt;&lt;FONT color=#623d26&gt;&lt;STRONG&gt;فمينيسم ها و پژوهش هاي جنسيتي&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;مترجم: داود خزایی&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;يك. فمينيسم ها و نظريه يِ نقدِ فمينيستي: تعريف ها &lt;BR&gt;براي آنكه بتوانيم با تحولات موجود در پژوهش هاي ادبي – كه مدام توسعه مي پذيرند – همگام شويم عنواني نو را براي اين فصل برگزيديم كه بر تنوعِ فزاينده ي نظريه هاي فمينيستي – يا همان «فمينيسم ها» – صحه بگذارد. اين نظريه ها به پژوهش هاي زيست شناختي و زبانشناختي و روانكاوانه و ماركسيستي و پساساختارگرايانه و فرهنگي مي پردازد. ديگر آنكه اين عنوان نو - فمينيسم ها و پژوهش هاي جنسيتي - بر پژوهش هاي قومي و نژادي، نظريه ي پسااستعمارگرايانه، پژوهش هاي همجنسگرایان، و پژوهش هاي جنسيتي نيز تأكيد مي ورزد. &lt;BR&gt;امروزه ديگر فمينيسم تنها به مجموعه ي واحدي از فرضيات محدود نمي شود، و آشكار است كه فمينيسمِ امروز ديگر آن «ايسمِ» قديميِ زنانِ سفيدپوستِ تحصيل كرده يِ بورژوايِ ناهمجنس خواهِ انگليسي - آمريكايي - كه زماني بود - نيست. آنچنان كه راس سي. مرفين اشاره مي كند، «توسعه ي فمينيسم به فمينيسم ها نظرگاهي فراگيرتر و جهاني را پرورده است» (301-2). از پيِ عصر بازانديشيِ متونِ نوشته يِ زنان، عصري نو فرارسيده كه هدف آن بازانديشيِ تمام فرهنگ هاي زنان است. &lt;BR&gt;ريبكا وست، نويسنده و منتقد بريتانيايي خاطر نشان مي كند، «راستش من خودم هنوز دقيقاً نتوانسته ام بفهمم فمينيسم چيست، فقط مي دانم هر وقت نقطه نظراتي را ابراز مي كنم كه مرا از آدمي توسري خور يا روسپي متمايز مي كند، مرا فمينيست مي خوانند» (219). در حقيقت، تأكيدِ فمينيسم غالباً بر امور غايب بوده تا حاضر، به عبارتي، آنچه فمينيسم به آن مي انديشد به سكوت كشاندن و به حاشيه راندنِ زنان در فرهنگي مردسالار – فرهنگي پشتيبان مردان - است. فمينيسم، بر خلاف رويكردهايي كه تا به حال به آنها پرداخته ايم، رويكردي آشكارا سياسي است كه مي تواند با ديگر رويكردها به خاطرِ فرضيات دروغين شان درباره ي زنان، درآويزد. همانطور كه جوديت فترلي، بي پروا، يادآور مي شود، «ادبيات امري سياسي است،» و سياستِ آن «مذكر است.» هنگامي كه «آثارِ اصيلِ آنچه را امروزه ادبيات كلاسيك آمريكا مي دانند» مي خوانيم، آن را «به ناچار… ادبياتي مذكر» مي بينيم (به نقل از ريوكين و رايان 561). چنين گرايشي در دهه هاي اخير تغيير يافته كه اين تغيير تا اندازه اي به خاطرِ تلاش هاي منتقدان فمينيست و تا اندازه اي نيز به خاطرِ تغييرات اجتماعي مانند آموزش همگاني و جنبش حقوق مدني و جنگ ويتنام و گسترش شهرنشيني و آزادسازيِ فزاينده ي آداب جنسي، بوده است. &lt;BR&gt;با وجودِ سهم نويسندگانِ دگرگون سازِ سده ي نوزدهم و آغازِ سده ي بيستم، مانند مري وولستونكرافت و دخترش مري شلي، جورج اليوت، شارلوت پركينز گيلمن و ويرجينيا وولف در نقد ادبي فمينيستي، بيشتر توسعه ي اين گونه نقد، مديونِ آغازِ جنبشِ زنان آنهم در اواخرِ سده ي بيستم است. آن جنبش، نوشته هاي سيمون دوبوووار، كيت ميلت و بتي فريدن را دربرمي گرفت. آنان «خودِ» مؤنثي را كه نويسندگانِ مذكر براي تجسمِ ترس و نگراني هايِ جنسِ خود در ادبياتِ مذكر برساخته بودند، بررسي مي كردند و متون ادبي را در مقامِ الگوها و كارگزاران قدرت مي ديدند. دوبوووار در كتابِ جنس دوم (1949) مي پرسد، زن چيست، و چگونه او را متفاوت از مرد ساخته اند؟ پاسخ اين است: مردانند كه او را متفاوت ساخته اند. در اين نظر كه مردان درباره ي زنان دست به قلم مي شده اند تا بيشتر درباره ي خودشان بدانند، ، معناهاي نهفته ي ديرپايي در كار هست، به ويژه اين ايده كه واژه ي بشر (man) نه بر زن، كه بر انسان اطلاق مي شود. &lt;BR&gt;فريدن در كتاب رمز و راز زنانه (1963) پرده از تصويرِ غالبِ مادر و زنِ خانه دارِ سرخوشِ حومه نشينِ آمريكايي برداشت. كتاب او در بحبوحه ي برآمدنِ سازمان هاي جديدِ زنان و بيانيه ها و اعتراض ها و نشرياتي كه در پيِ اِعمال حقوق برابر، و لغوِ تبعيضِ نژادي بودند، درآمد. فريدن كه نويسنده ي مقالاتي در مجله ي خانه داريِ خوب بود، تصويرهاي تنزل دهنده ي زنان در مجله هاي آمريكايي را هم تحليل كرد. &lt;BR&gt;سياست ورزيِ جنسي (1970) اثرِ ميلت نخستين كتاب نقد ادبي فمينيستي بود كه خوانندگان بسياري يافت. تاكيدِ ميلت بر دو قطبِ توأمانِ جنسيت يعني زيست شناسي و فرهنگ بود. او در تحليل هايش از آثار دي. اچ. لارنس، نورمن مِيلر، هنري ميلر، ژان ژنه، ادبيات را همچون سندِ سَروَريِ جنسِ مذكر مي خواند. ميلت در مقام «خواننده اي مقاوم،» نقد و تحليل هايي از سرمايه داري، قدرت جنس مذكر، سكس گراييِ ناپخته، خشونت عليه زنان را در كتاب خود گنجاند. او در بحثِ خود مي گويد كه نويسندگان مذكر، چهره ي زنان را از طريقِ همساز كردنشان با انحرافِ (جنس مذكر) مخدوش مي كنند. او آنچنان كه شايسته است، نتيجه مي گيرد كه «استعمارِ دروني» زنان به دستِ مردان «از هرگونه تفكيكي [نظير تفكيكِ طبقاتي]  سخت تر و يك دست تر و به يقين ديرپاتر است» (24-25). &lt;BR&gt;در عين حال، همچنان كه زنانِ موجود در آثارِ نويسندگان مذكر، بازخواني شده اند، فمينيست ها هم قدرِ آثارِ ارج ننهاده ي زنان نويسنده را دانستند و آنها را ترقي بخشيدند، و نوشته هاي زنان بسياري از نو كشف گرديد و بررسي شد و در گلچين هاي بزرگي مانندِ گلچينِ ادبي نورتون به قلم زنان گردآمد، كه دربرگيرنده ي زناني است كه هيچگاه جدي گرفته نشده و يا در گذرِ زمان ناديده انگاشته شده بودند. براي مثال، هنري لوئيس گِيتس پسر، پژوهشگري از دانشگاهِ يِيل، هريت يي. ويلسون، نويسنده ي نخستين رمان به قلمِ زنيِ آفريقايي آمريكايي را با نام سياهِ ما كه داستان سياهي آزاد است (1859) ، صد و پنجاه سال بعد در ناياب فروشي اي «كشف كرد». با اين همه، تنها نبشِ قبرِ ادبيات زنان مُهرِ اطميناني بر اهميت آنها نمي زد؛ براي ارزيابيِ نوشته هاي زنان، مي بايست پيش فرض هايِ ذاتيِ موجود در آثارِ اصيلِ ادبي و تحتِ سيطره يِ باورهايِ مذكر و نويسندگانِ مذكر، از نو ارزشيابي شوند. همراه با فترلي، منتقدان ديگري مانند ايلين شوالتر، آنت كولوندي، ساندرا گيلبرت، سوزان گوبار با استفاده از الگوهاي ساخت باورانه و ماهيت باورانه، كه در زير به بحث درباره ي آنها مي پردازيم، تصورات قالبي درباره ي زنان و ادبيات مربوط به آنها را در حيطه هاي فرهنگي و جنسي و روشنفكرانه و/يا روانشناختي به پرسش گرفتند. تمركز بر پديده ي به سكوت كشاندن و ستم به زنان، جاي خود را به واكاويِ ژرف ترِ تاريخِ ستم به زنان داد. آنچنان كه جولي ريوكين و مايكل رايان مي پرسند، «آيا ‘زن’ چيزي بود كه بايد از او گريخت يا بايد به او پناه برد؟» (528). هرچند آن همبستگيِ اوليه ي «خواهرانه»يِ جنبشِ زنان با گوناگوني حيطه ي كار از بين رفت، اما، با پيچيده تر شدنِ اين واكاوي ها ژرفايِ فلسفي و سياسيِ خوبي به دست آمد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;▓ دو. زن: آفريده يا برساخته؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ايلين شوالتر براي توسعه يِ ادبيِ زنانِ مدرن، سه مرحله را معين كرده است: مرحله ي زنانه (feminine) (1840-1880)، كه در طول آن نويسندگان زن از سنت هايِ غالبِ مذكر تقليد مي كردند؛ مرحله ي فمينيست (feminist) (1880-1920)، هنگامي كه زنان به دفاع از حقوقشان پرداختند؛ و مرحله ي مؤنث (female) (1920-تا زمان حال) هنگامي كه وابستگي به گروه مخالف – يعني، وابستگي به پرده برداشتن از زن گريزي در متون مذكر – جاي خود را به كشفِ دوباره ي متون زنان و زنان مي دهد. ادبيات زنان «پيوستاري تخيلي [ از] الگوها و درونمايه ها و مسائل و تصويرهاي مشخص از نسلي به نسلي ديگر است» («نقد فمينيستي» 11). شوالتر در مرحله ي زمان حال يا «مؤنث»، چهار الگوي تفاوت رايج را توصيف مي كند كه بسياري از فمينيست ها در سراسر دنيا آنها را دنبال كرده اند: الگوهاي زيست شناختي و زبانشناختي و روانكاوانه و فرهنگي. &lt;BR&gt;الگوي زيست شناختيِ شوالتر، در اين ميان، مسأله سازترين است: اگر بتوان متن را به گونه اي بيان كرد كه همچون آينه اي براي بدن باشد، آن وقت آيا زنانِ نويسنده به حيطه ي بدن تنزل مي يابند؟ با اين همه، شوالتر رك گوييِ غالباً تكان دهنده يِ نويسندگاني را كه اعمالِ محرمانه يِ بدنِ مؤنث را بيان مي كنند، مي ستايد. &lt;BR&gt;الگوي زبانشناختيِ شوالتر اظهار مي دارد كه زنان، زبانِ مردان را همچون زباني خارجي به كار مي گيرند؛ گويي تلاش براي زدودن «تبعيض جنسي» از زبان، چندان پيش نرفته است. با اين حال، منتقدان فمينيست به نفسِ عملِ حرف زدن – و به داشتن زبان – در فرهنگي مردسالار و به سكوت كشاننده، همچون پيروزي اي براي زنان مي نگرند. تيلي اولسن خواهان آن است كه صداهايِ زنان را با وجود موانعي كه زنان در راهِ خلاقيت با آن روبرو مي شوند، بشنود؛ او در كتابش سكوت ها كه مربوط به سال 1978 است، چنين مي گويد، «آن ميلتون هايِ گمنامِ گنگ، آن ها كه ساعت هاي كارشان، همه، تقلايي است براي زنده ماندن، آنها كه اندك آموزشي ديده اند؛ بي سوادها؛ زنان. سكوتِ آنها سكوتِ سده هاست، نمايانگر آن كه زندگي براي بيشينه يِ بشريت چگونه بوده است، چگونه هست» (327). سكوت ها برخاسته از «شرايطِ» به دنيا آمدن «در طبقه ي اجتماعي و نژاد و جنسيتِ نادَرخور است، از محروم ماندن از آموزش، از كرختيِ حاصل از كشاكشِ اقتصادي، از قفلِ سانسور بر دهان، از پريشاني و از پاي در زنجيرِ ملزوماتِ تربيت داشتن.» اما استفاده يِ مؤثرِ زنان از سكوت، آنچنان كه اولسن اشاره مي كند «مقاومت در برابر گفتمان غالب» تواند بود، همچون «حقايق پنهان» اشعار اميلي ديكنسون يا گفتگوهاي دروني شخصيت هايي «خاموش» نظير جين اِئر پرداخته ي شارلوت برونته يا ليلي بريسكو پرداخته ي ويرجينيا وولف (نقل شده در فيشكين و هِجز 5). فيلمي كه اخيراً به اين درونمايه پرداخته، ساعت ها (2002) با نقش آفرينيِ نيكول كيدمن و مريل استريپ و جوليان مور است. اين فيلم با روشنيِ اعصاب خردكني، زندگي دروني سه زن را تعريف مي كند كه از طريق تجربه هاشان در برخورد با رمانِ وولف، خانم دَلووي - كه خود بررسيِ ذهنيّت مؤنث به شمار مي آيد – به هم مربوط مي شود. &lt;BR&gt;هرچند زنانِ نويسنده شايد به اجبار، زبانِ «مذكر» را به كار گيرند، اما، منتقدان فمينيست تدبيرهايِ نوشتاريِ وابسته به جنسيت، مانندِ استفاده از منطقِ تداعي گر نسبت به منطقِ خطي را در اين ميان، تشخيص داده اند؛ جز اين، مي توان به ديگر گزينش هايِ هنريِ «زنانه» همانند بازيِ آزادانه يِ معنا، و نبودِ فروبستگيِ معنايي، همچنين ترجيحِ نوع ادبي نظيرِ نامه ها و يادداشت هاي روزانه و گفتمان هايِ اعترافي و خانگي و بدن-محور اشاره كرد. طبق نظر شوالتر، «نقدِ فمينيستيِ انگليسي، به ويژه نقدِ ماركسيستي بر تقابل(ستيزگري) تأكيد مي ورزد؛ نقدِ فمينيستيِ فرانسوي، به ويژه نقدِ روانكاوانه بر سركوبگري؛ نقدِ فمينيستيِ آمريكايي، به ويژه نقدِ متون بر بيانگري.» با اين همه، هر سه گونه ي اين نقدها، از آنجا كه زن-محور يا ژنوسنتريك هستند، بايد در پيِ گستره يِ واژگانيِ ويژه اي باشند تا آنها را از هم معنا شدن با فرودستي برهاند («نقد فمينيستي» 186). &lt;BR&gt;الگوي روانكاوانه ي شوالتر تفاوتِ جنسيت (gender) را در روان و نيز در فرايندِ هنري مي داند. الگوي فرهنگي او، با آگاهي از تفاوت ها و سبب سازهاي (عوامل تعيين كننده ي) طبقاتي و نژادي و ملي و تاريخي در ميان زنان، امور فمينيستي را در محتواهاي اجتماعي مي نهد. اين الگو همچنين تجربه اي جمعي را - همچون «نيرويي پيوندگر»- عرضه مي كند كه زنان را در گستره ي زماني و مكاني به هم پيوند مي دهد («نقد فمينيستي» 186-88، 193، 196-202). اين الگوها تأثيرگذارترين الگوهاي شوالتر بوده اند. &lt;BR&gt;امروز چنين به نظر مي رسد كه دو گرايش عمده ، توجيه گرِ حضورِ بيشترِ نظريه هايِ فمينيستي هستند، يك گرايش كه بر الگوهاي زيست شناختي و زبانشناختي و روانكاوانه تأكيد مي ورزد و گرايش ديگر كه بر الگويِ فرهنگي. از يك سو، شايد نظريه هاي ويژه اي، استدلالي ماهيت باورانه درباره يِ ويژگي هايِ ذاتيِ زنانه – حال چه از حيطه ي زيست شناسي، چه زبان يا روانشناسي - داشته باشند؛ ويژگي هايي كه فرهنگي مردسالار – از آنجا كه اين دو جنس با هم متفاوتند – آنها را كم ارج نهاده و بدفهميده و به استثمار كشيده است. اين نظريه ها بر تفاوتِ جنسي و سياست ورزيِ جنسي متمركز مي شوند و هدفشان، اغلب، تعريف يا پايه ريزيِ ادبياتِ اصيلِ فمينيستي يا بازخواني و بازنگريِ ادبيات (و فرهنگ و تاريخ و غيره) از نگرشي است كه كمتر مردسالارانه باشد. &lt;BR&gt;در برابرِ اين نظرِ [ماهيت باورانه]،كه جنسيت، ويژگي هايِ خاصِ زنانه و مردانه اي را ارزاني مي كند، فمينيسمِ ساخت باورانه قرار مي گيرد كه از زنان (و مردان) مي خواهد معنايِ زن بودن را دريابند و ببينند چه اندازه از آنچه جامعه آن را ويژگي هايِ مؤنثِ ذاتي مي پندارد، در حقيقت، ساخته ي فرهنگ و جامعه است. براي فمينيستِ ساخت باور، ويژگي هاي زنان و خودِ جنسيت هنجارهاي جاودانه نيستند و در طول تاريخ به دستِ فرهنگ ساخته مي شوند. آسان است كه دريابيم فمينيسمِ ساخت باور چگونه به باليدنِ پژوهش هاي جنسيتي ياري رسانده؛ پژوهش هايي كه همه ي مقوله هاي جنسيتي را به جاي قالب زيست شناختي، در قالب فرهنگي جا مي دهد. اين نكته هم روشن است كه چنين تعريفِ رواني، به طور كلي، حلقه هاي ارتباطي اي در انديشه ي پساساختارگرايانه و پسامدرنيستي دارد. (بنگريد به فصل هاي 9 و10). &lt;BR&gt;* &lt;BR&gt;Wilfred Guerin ,et al .(2005) A handbook of critical approaches to literature ,5th edition ,Oxford university ,press NewYork.(pp .222-227&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 22:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazaie&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>khazaie</dc:creator>
<guid>http://khazaie.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به انگیزه ی زادروز شاملو -21 آذر</title>
<link>http://khazaie.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>
&lt;h2&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;شعر هملت از کتاب مرثیه های خاک&lt;/font&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;h2&gt;&lt;a href=&quot;http://www.shamlou.org/index.php?q=node/160&quot;&gt;هملت&lt;/a&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;div&gt;بودن&lt;br /&gt;يا نبودن...&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div&gt;بحث در اين نيست&lt;br /&gt;وسوسه اين است.&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div&gt;□&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div&gt;شراب ِزهرآلوده به جام و&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt;
&lt;/p&gt;&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;شمشير ِ به‌زهرآب‌ديده&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;در کف ِ دشمن. ــ&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;همه چيزی&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;از پيش&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;روشن است و حساب‌شده&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;
&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;و پرده&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;در لحظه‌ی معلوم&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;فرو خواهد افتاد.&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div&gt;پدرم مگر به باغ ِ جتسماني خفته بود&lt;br /&gt;که نقش ِ من ميراث ِ اعتماد ِ فريب‌کار ِ اوست&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt;
&lt;/p&gt;&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;و بستر ِ فريب ِ او&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;کام‌گاه ِ عمويم!&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;[من اين همه را&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;به‌ناگهان دريافتم،&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;با نيم‌نگاهی&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;از سر ِ اتفاق&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;به نظّاره‌گان ِ تماشا&lt;strong&gt;]&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;اگر اعتماد&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;چون شيطانی ديگر&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;
&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;اين هابيل ِ ديگر را&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;به جتسمانی ديگر&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;به بي‌خبری لالا نگفته بود، ــ&lt;br /&gt;خدا را&lt;br /&gt;خدا را!&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div&gt;□&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;چه فريبي اما،&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;چه فريبي!&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;که آن که از پس ِ پرده‌ی نيم‌رنگ ِ ظلمت به تماشا نشسته&lt;br /&gt;از تمامي‌ ِ فاجعه&lt;br /&gt;آگاه است&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt;
&lt;/p&gt;&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;و غم‌نامه‌ی مرا&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;پيشاپيش&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;حرف به حرف&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;بازمي‌شناسد.&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div&gt;□&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;در پس ِ پرده‌ی نيم‌رنگ ِ تاريکي&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;چشم‌ها&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;نظاره‌ی درد ِ مرا&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;سکه‌ها از سيم و زر پرداخته‌اند&lt;br /&gt;تا از طرح ِ آزاد ِ گريستن&lt;br /&gt;در اختلال ِ صدا و تنفس ِ آن کس&lt;br /&gt;که متظاهرانه&lt;br /&gt;در حقيقت به‌ترديد مي‌نگرد&lt;br /&gt;لذتي به کف آرند.&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div&gt;از اينان مدد از چه خواهم، که سرانجام&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt;
&lt;/p&gt;&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;مرا و عموی مرا&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;به تساوی&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;div&gt;در برابر ِ خويش به کُرنش مي‌خوانند،&lt;br /&gt;هرچند رنج ِ من ايشان را ندا درداده‌باشد که ديگر&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt;
&lt;/p&gt;&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;کلاديوس&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;نه نام ِ عمّ&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;div&gt;که مفهومي‌ست عام.&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div&gt;و پرده...&lt;br /&gt;در لحظه‌ی محتوم...&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div&gt;□&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;با اين همه&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;از آن زمان که حقيقت&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;چون روح ِ سرگردانِ بي‌آرامي بر من آشکاره شد&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt;
&lt;/p&gt;&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;و گند ِ جهان&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;چون دود ِ مشعلي در صحنه‌های دروغين&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;div&gt;منخرين ِ مرا آزرد،&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;
&lt;/p&gt;&lt;table cellspacing=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;بحثي نه&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt; &lt;/td&gt;
&lt;td&gt;که وسوسه‌يي‌ست اين:&lt;br /&gt; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;بودن&lt;br /&gt;يا&lt;br /&gt;نبودن.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;==============================&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;«پدر مگر به باغ جتسماني خفته بود؟» اشاره به زيتونستاني در دامنة غربي زيتون بود. با فاصلة يك تير پرتاب از وادي قدرون كه اكثر اوقات عيسي مسيح به آنجا مي‌رفت همواره كساني كه غم و اندوه به سراغشان مي‌آمد بدان‌جا پناه مي‌برند و تسلي مي‌يافتند بنا بر برخي روايات عيسي (ع) در اين محل دستگير شد»&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;*بيضايي، بهرام. نمايشنامه هشتمين سفر سندباد، روزبهان، تهران، 1375.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;right&quot;&gt; &lt;/div&gt;
&lt;h2 align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;(The Garden of Gethsemane (Luke 22:39-46&lt;/font&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot; class=&quot;bodytext&quot;&gt;&lt;a href=&quot;javascript:{}&quot; class=&quot;NETBibleTagged&quot;&gt;Matthew 26:36-46&lt;/a&gt; Then Jesus went with his disciples to a place called Gethsemane, and he said to them, “Sit here while I go over there and pray.” 37 He took Peter and the two sons of Zebedee along with him, and he began to be sorrowful and troubled. 38 Then he said to them, “My soul is overwhelmed with sorrow to the point of death. Stay here and keep watch with me.” 39 Going a little farther, he fell with his face to the ground and prayed, “My Father, if it is possible, may this cup be taken from me. Yet not as I will, but as you will.” 40 Then he returned to his disciples and found them sleeping. “Could you men not keep watch with me for one hour?” he asked &lt;a href=&quot;javascript:{}&quot; class=&quot;NETBibleTagged&quot;&gt;Peter. 41&lt;/a&gt; “Watch and pray so that you will not fall into temptation. The spirit is willing, but the body is weak.” 42 He went away a second time and prayed, “My Father, if it is not possible for this cup to be taken away unless I drink it, may your will be done.” 43 When he came back, he again found them sleeping, because their eyes were heavy. 44 So he left them and went away once more and prayed the third time, saying the same thing. 45 Then he returned to the disciples and said to them, “Are you still sleeping and resting? Look, the hour is near, and the Son of Man is betrayed into the hands of sinners. 46 Rise, let us go! Here comes my betrayer&lt;/p&gt;
&lt;div align=&quot;left&quot;&gt;======================================================= &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;left&quot;&gt; &lt;strong&gt;Hamlet&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;
&lt;div align=&quot;left&quot;&gt;
&lt;table cellspacing=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td width=&quot;592&quot; valign=&quot;top&quot;&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;To be &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;...Or not to be&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;It is no longer the question &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.It is the temptation&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;***&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;The bitter wine in the cup&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;-And the poisoned sword in the hands of the foe&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.All is forethought and weighed&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;And the veil&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;will fall off&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.at the foreordained moment&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;My father might have been sleeping &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;in the Garden of Jutland&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;,and my role now is the legacy of his astray trust&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;and the bed of the ploy &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.the conquest front of my uncle&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;And I learned it]&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;all at once&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;within a gaze &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;[.at the instance of sight&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;!Alas&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;Could trust have not heaved this other Abel&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;to this other abattoir &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ornamented by lullaby of drunkenness &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;,O God&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;!Alas&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;! And what a hoax&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;!O such hoax&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;For the one who stands behind the veil &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;. knows it wholly about the hung upon disaster&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;And my tragedy&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;to him&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;is not but merely known&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.word by word&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;***&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;And behind the pastel curtain of darkness&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;eyes, watching eyes&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;observe &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.the tale of my ordeal&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;Pieces of gold and of silver&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;generously paid&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;to the painter of the scheme&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;and to the forged sentinel of the truth&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;and to the spectators of the scene&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.of tears and sacrifice&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;How vain to call &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;in recourse these Judas&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;For at the end&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;me and my uncle&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.will be likewise asked to abide&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;And how vain to recall&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;that now Claudius&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;is no longer a proper name&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.but the name of a kind&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;...And the veil&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;...At the predestined moment&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;***&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;After all &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;Since the truth&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;like a vagabond ghost&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;revealed itself to me&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;and the putrid smell of the world&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;like a shimmery mirage&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;of fire and of smoke&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;in the disguise of lantern &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;رoverwhelmed me&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;To be&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;Or not to be&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;,is no longer the question&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.But it is the temptation&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;By &lt;strong&gt;Ahmad Shamlou&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;Translation: &lt;strong&gt;Maryam Dilmaghani&lt;/strong&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;
&lt;div align=&quot;left&quot;&gt; &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;left&quot;&gt; links&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;left&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.shamlou.org/index.php?q=taxonomy/term/19&quot;&gt;http://www.shamlou.org/index.php?q=taxonomy/term/19&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;left&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.ahmadshamlou.com/&quot;&gt;http://www.ahmadshamlou.com/&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;left&quot;&gt; &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;left&quot;&gt;Download Little Prince read by Shamlou&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;left&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://blog.dastneveshteha.com/2007/08/blog-post_29.html&quot;&gt;http://blog.dastneveshteha.com/2007/08/blog-post_29.html&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;left&quot;&gt; &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;left&quot;&gt;Shamlou&apos;s life and work&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;left&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://balatariny.blogspot.com/2009/12/21_11.html&quot;&gt;http://balatariny.blogspot.com/2009/12/21_11.html&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 12:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazaie&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>khazaie</dc:creator>
<guid>http://khazaie.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعری از هیلا صدیقی -گردآفریدی از شاهنامه ایران</title>
<link>http://khazaie.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>لینک یوتوپ که هیلا صدیقی شعر را بسیار زیبا می خواند
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=79V_giLvSz0&amp;feature=player_embedded&quot;&gt;http://www.youtube.com/watch?v=79V_giLvSz0&amp;feature=player_embedded&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متن زیر برگرفته از سایت غریو است: لینک:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://ghariv.net/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=560&amp;Itemid=1&quot;&gt;http://ghariv.net/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=560&amp;Itemid=1&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;كلاس درس خالي مانده از تو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوا بارانی است و فصل پاییز&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گلوي  آسمان از بغض  لبريز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به سجده آمده ابري  كه انگار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده از داغ تابستانه  سرريز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هواي  مدرسه ، بوي الف با&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صداي زنگ اول محكم وتيز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جزاي خنده هاي بي مجوز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و شاديها و تفريحات  نا چيز&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براي نوجواني هاي ما بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرود خشم و تهمت هاي يكريز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسيده  اول  مهر  و درونم                              پرست ازلحظه هاي خاطرانگيز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كلاس درس خالي مانده از تو                           من و گلهاي  پژمرده  سر ميز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;******&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوا  پاييزي  و باراني ام  من                              درون خشم  خود زنداني ام من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه فرداي خوشي راخواب ديديم !                      تمام  نقشه ها  بر آب  ديديم  !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه دوراني چه روياي  عبوري !                         چه جستن ها به دنبال  ظهوري !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و تو نسل  بي پرواز  بوديم                             اسير  پنجه هاي   باز   بوديم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همان بازي كه با تيغ سرانگشت                        به پيش چشمهاي من ترا كشت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;******&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو جام شوكران را سر كشيدي                         به  ناگه  از كنارم  پر  كشيدي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به  دانه   دانه   اشك   مادرانه                         به  آن   انديشه  هاي   جاودانه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قطره قطره خون عشق سوگند                   به  سوز سينه هاي   مانده  در بند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم صد  پاره شد  بر خاك  افتاد                      به  قلبم  از غمت  صد  چاك  افتاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگو  آنجا  كه رفتي  شاد هستي ؟‌                  در آن  سوي  حيات آزاد  هستي ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هواي  نوجواني  خاطرت  هست ؟‌                هنوزم عشق ميهن در سرت هست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگو آنجا كه رفتي هرزه اي نيست؟                تبر تقدير سرو و سبزه اي نيست ؟‌&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كسي  دزد شعورت  نيست  آنجا ؟‌                  تجاوز  به  غرورت  نيست  آنجا ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر از گورهاي بي نشان هست ؟‌                  صداي ضجه هاي مادران هست  ؟‌&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخوان همدرد من همنسل و همراه                  بخوان شعر مرا با حسرت و  آه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره  اول   مهر ست و  پاييز                        گلوي   آسمان  از  بغض   لبريز  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و ميزي كه خالي مانده از تو                   و  گلهايي  كه   پژمرده  سر ميز     &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 09:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazaie&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>khazaie</dc:creator>
<guid>http://khazaie.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استاد فرامرز پایور درگذشت</title>
<link>http://khazaie.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;TABLE id=tblNews cellSpacing=4 cellPadding=6 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR id=trNewsLead&gt;
&lt;TD colSpan=2&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=news_lead id=Newsdetails2_lblLead dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;پس از مشکاتیان باز هم از نسل بزرگان یکی دیگر پر کشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=news_lead dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;IMG alt=&quot;فرامرز پایور و محمد رضا شجریان(1358)&quot; src=&quot;http://www.harmonytalk.com/images/payvar-shajarian.jpg&quot; width=190&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=news_lead dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;فرامرز پایور استاد اسطوره ای موسیقی ایرانی و نوازنده برجسته سنتور ساعتی پیش درگذشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR id=trNewsBody&gt;
&lt;TD colSpan=2&gt;&lt;SPAN class=news_body id=Newsdetails2_lblBody innerhtml=&quot;html&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;به گزارش خبرنگار مهر لحظاتی پیش پزشک معالج استاد پایور در یکی از بیمارستانهای تهران با اندوه فراوان درگذشت این استاد را تائید کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;استاد فرامرز پایور حدود یازده سال پیش دچار سکته مغزی شد واز همان زمان کلیه فعالیتهای هنری وی متوقف شده و در منزل به سر می برد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt; فرامرز پایور در ۲۱ بهمن سال ۱۳۱۱ در تهران به دنیا آمد. پدرش هنرمند نقاش و استاد زبان فرانسه در دانشگاه تهران و پدربزرگش مصورالدوله، نقاش چیره‌دست دوره قاجار بود که با نواختن ویولن، سنتور و سه‌تار آشنایی داشت. پایورآموزش موسیقی را نزد استاد ابوالحسن صبا آغاز کرد و همچنین از محضر استادانی چون عبدالله دوامی و نورعلی برومند بهره برد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt; فرامرز پایور یکی از برجسته‌ترین شاگردان استاد صبا بود و تا سال ۱۳۳۶ که استاد صبا درگذشت از آموزشهای وی بهره برد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;وی از سال ۱۳۳۳ فعالیت خود را در وزارت فرهنگ و هنر وقت و از سال ۱۳۳۷ تدریس سنتور را در هنرستان عالی موسیقی ملی آغاز کرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;زنده یاد پایور به عنوان آهنگسازی تحصیل کرده که در نوازندگی سنتور به سبک و شیوه خاص خودش دستیافته بود هارمونی و کمپوزیسیون را در کلاس استاد بزرگ آن زمان، امانوئل ملیک اصلانیان آموخت. در سال ۱۳۴۱ برای ادامه تحصیلات کلاسیک از طرف وزارت فرهنگ و هنر به انگلستان فرستاده شد. از دانشگاه کمبریج در زبان و ادبیات انگلیسی دانشنامه گرفت و در تمام این سالها تلاش فراوانی در جهت معرفی موسیقی ایرانی و سنتور به محافل علمی و هنری دنیا داشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;فرامرز پایور در بیش از نیم قرن فعالیت حرفه ای خود صدها اثرمکتوب و صوتی منتشر وصدها برنامه صحنه ای در ایران و اکثر نقاط جهان اجرا کرد که همگی در اعتلا و ارتقاء کیفی موسیقی ایرانی تاثیرات فراوانی برجای گذاشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;در سال 1386 و در آخرین تجلیلی که خانه موسیقی از وی کرد خواهر ایشان تندیس و لوح تقدیر را از طرف وی دریافت کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=997181&quot;&gt;http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=997181&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 13:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazaie&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>khazaie</dc:creator>
<guid>http://khazaie.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>16 ِآذر</title>
<link>http://khazaie.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;SPAN class=title&gt;&lt;A href=&quot;http://www.wisdomquotes.com/001634.html&quot;&gt;Clarence Darrow&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P align=left&gt;You can only protect your liberties in this world by protecting the other man&apos;s  freedom. You can only be free if I am free&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 23:17:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazaie&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>khazaie</dc:creator>
<guid>http://khazaie.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آز</title>
<link>http://khazaie.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آغاز &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://ganjoor.net/ferdousi/shahname/12rokh/sh1/&quot; rel=bookmark&gt;&lt;FONT color=#cc4444 size=3&gt;داستان دوازده رخ&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;جهان چون به زاری برآید همی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بدو نیک روزی سرآید همی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چو بستی کمر بر در راه آز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شود کار گیتیت یکسر دراز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بیک روی جستن بلندی سزاست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر در میان دم اژدهاست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و دیگر که گیتی ندارد درنگ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پرستنده آز و جویای کین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بگیتی ز کس نشنود آفرین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چو سرو سهی گوژ گردد بباغ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بدو بر شود تیره روشن چراغ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کند برگ پژمرده و بیخ سست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سرش سوی پستی گراید نخست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بروید ز خاک و شود باز خاک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه جای ترسست و تیمار و باک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سر مایهٔ مرد سنگ و خرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ز گیتی بی‌آزاری اندر خورد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در دانش و آنگهی راستی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;گرین دو نیابی روان کاستی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر خود بمانی بگیتی دراز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ز رنج تن آید برفتن نیاز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی ژرف دریاست بن ناپدید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در گنج رازش ندارد کلید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر چند یابی فزون بایدت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;همان خورده یک روز بگزایدت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سه چیزت بباید کزان چاره نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وزو بر سرت نیز پیغاره نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوری گر بپوشی و گر گستری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سزد گرد بدیگر سخن ننگری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چو زین سه گذشتی همه رنج و آز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه در آز پیچی چه اندر نیاز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چو دانی که بر تو نماند جهان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه پیچی تو زان جای نوشین روان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بخور آنچ داری و بیشی مجوی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;که از آز کاهد همی آبروی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دل شاه ترکان چنان کم شنود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;همیشه به رنج از پی آز بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=content id=WikiTopicDetail103_lblDescription&gt;&lt;SPAN class=highlight&gt;پیغاره .&lt;/SPAN&gt; [ رَ &lt;SPAN class=highlight dir=ltr&gt;/&lt;/SPAN&gt; رِ ] (اِ) طعنه و سرزنش و بهتان . (برهان ). ملامت . (صحاح الفرس ) &lt;SPAN class=highlight&gt;:&lt;/SPAN&gt; &lt;BR&gt;سه چیزت بباید کزو چاره نیست &lt;BR&gt;وزآن نیز بر سرت پیغاره نیست .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=content&gt;=============================&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=content&gt;&lt;SPAN class=postbody&gt;دوازده رخ نام داستانی نسبتاً طولاني در شاهنامه است (2500 بيت)، كه در آن نبردي در مرزهاي توران، ميان ايرانيان به فرمان‌دهي گودرز و تورانيان به سركردگي پيران رخ مي‌دهد. جنگ زماني آغاز مي‌شود كه هومان، برادر پيران، ايرانيان را به مبارزه مي‌طلبد و به دست بيژن، نوه‌ي گودرز، در نبردي تن به تن كشته مي‌شود. آن گاه دو سپاه وارد نبردي نافرجام مي‌شوند. سرانجام دو جبهه توافق مي‌كنند كه جنگ با نبرد تن به تن ميان دوازده زوج از پهلوانان دو سپاه فيصله يابد. در همه‌ي رويارويي‌ها جنگ‌جوي ايراني هماورد توراني خود را به هلاكت مي‌رساند و در يازهمين نبرد نيز گودرز پيران را مي‌كشد. سپس گستهم، پهلواني ايراني كه گودرز وي را براي نبرد تن به تن برنگزيده بود، از پس دو برادر پيران مي‌رود و آنان را در پيكاري به هلاكت مي‌رساند. با وجود اين، خود او به سختي زخمي مي‌شود و بيژن وي را به نزد كي‌خسرو مي‌برد و پادشاه نيز با بستن بازوبند خود، كه داراي نيرو شفابخشي بود، به دور بازوي گستهم، جان وي را نجات مي‌دهد و پزشكاني را براي پرستاري و مراقبت از او بر مي‌گمارد. &lt;BR&gt;داستان دوازده رخ به لحاظ پي‌رنگ، توصيفات دراماتيك و توجه به خوي و سرشت انسان، يكي از عالي‌ترين داستان‌هاي شاهنامه‌‌ است. در برخي دست‌نوشته‌هاي شاهنامه با توجه به يازده نبرد تن به تن، اين داستان «يازده رخ» ناميده شده، اما در نسخه‌هاي ديگر، با احتساب نبرد ميان گستهم و برادران پيران به عنوان دوازدهمين نبرد، «دوازده رخ» خوانده شده است. در برخي نسخه‌ها نيز اين داستان «رزم گودرز و پيران» نام گرفته است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=content&gt;&lt;SPAN class=postbody&gt;&lt;A href=&quot;http://www.hakhamaneshian.net/ftopict-267.html&quot;&gt;http://www.hakhamaneshian.net/ftopict-267.html&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=content&gt;&lt;SPAN class=postbody&gt;========================================&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; محمد جعفر ياحقي در جمع دانشجويان و اساتيد شهرستان گناباد در محل تالار انديشه دانشگاه آزاد گناباد افزود: وجود قنات قصبه در اين شهر نشان مي دهد که اين شهرستان از سابقه تمدن 2500 ساله برخوردار است. ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ياحقي گفت: در گناباد مکانهايي وجود دارد که بر جغرافياي ذهني فردوسي براي خلق بعضي از داستانهاي شاهنامه منطبق است و اين موضوع نشان دهنده وضعيت بالاي فرهنگي و اسطوره اي شهرستان گناباد است . &lt;BR&gt;وي افزود: اما حکم قطعي دادن در مورد مکانهاي حماسي و اسطوره اي کار علمي و درستي نيست و از زيبايي و ارزش اين ادبيات مي کاهد. &lt;BR&gt;او با اشاره به جنگ دوازده رخ در شاهنامه گفت: نزديک ترين واقعه حماسي شاهنامه به لحاظ انطباق مکاني به شهرستان گناباد جنک دوازده رخ يا يازده رخ است که بايد بيشتر جغرافياي گناباد براي تحقيق در اين جنگ در نظر گرفته شود. &lt;BR&gt;وي افزود: در حال حاضر مهمترين مدعي براي مکان و سرزمين جنگ دوازده رخ گناباد است. &lt;BR&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=content&gt;&lt;A href=&quot;http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=592998&amp;IdZone=4&quot;&gt;http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=592998&amp;IdZone=4&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=content&gt;شگفت آنکه پهلوان عرصه ی قلم زیدآبادی را هم به گناباد تبعید کرده اند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 08:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazaie&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>khazaie</dc:creator>
<guid>http://khazaie.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آزادی</title>
<link>http://khazaie.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;Bicentennial Man&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; is a &lt;A title=&quot;1999 in film&quot; href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/1999_in_film&quot;&gt;1999&lt;/A&gt; &lt;A class=mw-redirect title=Dramedy href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Dramedy&quot;&gt;dramedy&lt;/A&gt; film starring &lt;A title=&quot;Robin Williams&quot; href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Robin_Williams&quot;&gt;Robin Williams&lt;/A&gt; and &lt;A title=&quot;Sam Neill&quot; href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Sam_Neill&quot;&gt;Sam Neill&lt;/A&gt; based on the well-known &lt;A title=Novella href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Novella&quot;&gt;novella&lt;/A&gt; &lt;A title=&quot;The Bicentennial Man&quot; href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/The_Bicentennial_Man&quot;&gt;of the same name&lt;/A&gt; by &lt;A title=&quot;Isaac Asimov&quot; href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Isaac_Asimov&quot;&gt;Isaac Asimov&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;The film follows the evolution of the &lt;A title=Android href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Android&quot;&gt;android&lt;/A&gt; &lt;A title=Robot href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Robot&quot;&gt;robot&lt;/A&gt; Andrew Martin (&lt;A title=&quot;Robin Williams&quot; href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Robin_Williams&quot;&gt;Robin Williams&lt;/A&gt;) from his introduction into the Martin family and interaction with them through three generations: discovery of his emotional and creative abilities, development into an artist and inventor, evolution into an android, his fight to win legal recognition for his humanity, and ultimate destiny&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Bicentennial_Man_(film&quot;&gt;http://en.wikipedia.org/wiki/Bicentennial_Man_(film&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000245/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;Andrew Martin&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;: One has studied your history. Terrible wars have been fought where millions have died for one idea, freedom. And it seems that something that means so much to so many people would be worth having&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=Georgia&gt;Here is my advice as we begin the century that will lead to 2081.  First, guard the freedom of ideas at all costs.  Be alert that dictators have always played on the natural human tendency to blame others and to oversimplify.  And don&apos;t regard yourself as a guardian of freedom unless you respect and preserve the rights of people you disagree with to free, public, unhampered expression.  ~Gerard K. O&apos;Neill, &lt;I&gt;2081&lt;/I&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=Georgia&gt;For what avail the plough or sail, or land or life, if freedom fail?  ~Ralph Waldo Emerson&lt;!--TSCA--&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;Those who expect to reap the blessings of freedom, must, like men, undergo the fatigue of supporting it.  ~Thomas Paine&lt;!--QSO--&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;In the truest sense, freedom cannot be bestowed; it must be achieved.  ~Franklin D. Roosevelt&lt;/FONT&gt;&lt;!--TSCA--&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=Georgia&gt;Nations grown corrupt&lt;BR&gt;Love bondage more than liberty;&lt;BR&gt;Bondage with ease than strenuous liberty.&lt;BR&gt;~John Milton&lt;/FONT&gt;&lt;!--QSO--&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 08:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazaie&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>khazaie</dc:creator>
<guid>http://khazaie.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به انگیزه ی زاد روز نیما یوشیج  زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ آی آدمها</title>
<link>http://khazaie.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید&lt;BR&gt;یک نفر در آب دارد می سپارد جان&lt;BR&gt;یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید&lt;BR&gt;آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن&lt;BR&gt;آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید&lt;BR&gt;که گرفتستید دست ناتوانی را&lt;BR&gt;تا توانایی بهتر را پدید آرید&lt;BR&gt;آن زمان که تنگ می بندید&lt;BR&gt;بر کمرهاتان کمربند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در چه هنگامی بگویم من&lt;BR&gt;یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان&lt;BR&gt;آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید&lt;BR&gt;نان به سفره جامه تان بر تن&lt;BR&gt;یک نفر در آب می خواند شما را&lt;BR&gt;موج سنگین را به دست خسته می کوبد&lt;BR&gt;باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده&lt;BR&gt;سایه هاتان را ز راه دور دیده&lt;BR&gt;آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون&lt;BR&gt;می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا&lt;BR&gt;آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !&lt;BR&gt;موج می کوبد به روی ساحل خاموش&lt;BR&gt;پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش&lt;BR&gt;می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید :&lt;BR&gt;” آی آدم ها .. “&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و صدای باد هر دم دلگزاتر&lt;BR&gt;در صدای باد بانگ او رساتر&lt;BR&gt;از میان آبهای دور یا نزدیک&lt;BR&gt;باز در گوش این نداها&lt;BR&gt;” آی آدم ها… “&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;!--adcode--&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;علی اسفندیاری&lt;/STRONG&gt; یا &lt;B&gt;علی نوری&lt;/B&gt; مشهور به &lt;B&gt;نیما یوشیج&lt;/B&gt; (زاده &lt;A title=&quot;۲۱ آبان&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B1_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86&quot;&gt;۲۱ آبان&lt;/A&gt; &lt;A title=۱۲۷۴ href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B2%DB%B7%DB%B4&quot;&gt;۱۲۷۴&lt;/A&gt; &lt;SUP id=cite_ref-0 class=reference&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7_%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC#cite_note-0&quot;&gt;[۱]&lt;/A&gt;&lt;/SUP&gt; خورشيدی در دهکده &lt;A title=یوش href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%8C%D9%88%D8%B4&quot;&gt;یوش&lt;/A&gt; استان &lt;A class=mw-redirect title=مازندران href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;مازندران&lt;/A&gt; - درگذشت &lt;A title=&quot;۱۳ دی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3_%D8%AF%DB%8C&quot;&gt;۱۳ دی&lt;/A&gt; &lt;A title=۱۳۳۸ href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B3%DB%B8&quot;&gt;۱۳۳۸&lt;/A&gt; &lt;SUP id=cite_ref-1 class=reference&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7_%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC#cite_note-1&quot;&gt;[۲]&lt;/A&gt;&lt;/SUP&gt; خورشیدی در &lt;A class=mw-redirect title=شمیران href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;شمیران&lt;/A&gt; شهر &lt;A title=تهران href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;تهران&lt;/A&gt;) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار &lt;A class=mw-redirect title=&quot;شعر نو&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D9%86%D9%88&quot;&gt;شعر نو فارسی&lt;/A&gt; است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار &lt;A title=افسانه href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87&quot;&gt;افسانه&lt;/A&gt; که مانیفست &lt;A class=mw-redirect title=&quot;شعر نو&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D9%86%D9%88&quot;&gt;شعر نو فارسی&lt;/A&gt; بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیاد ها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. &lt;A class=mw-redirect title=&quot;شعر نو&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D9%86%D9%88&quot;&gt;شعر نو&lt;/A&gt; عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.&lt;/P&gt;
&lt;H3 id=siteSub&gt;از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد&lt;/H3&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 09:49:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazaie&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>khazaie</dc:creator>
<guid>http://khazaie.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احسان هم رفت ...</title>
<link>http://khazaie.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;چنان بد که هر شب دو مرد جوان&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;خورشگر ببردی به ایوان شاه&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;همی ساختی راه درمان شاه&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;بکشتی و مغزش بپرداختی&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;مران اژدها را خورش ساختی&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;دو پاکیزه از گوهر پادشا&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;دو مرد گرانمایه و پارسا&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;یکی نام ارمایل پاکدین&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;دگر نام گرمایل پیشبین&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;چنان بد که بودند روزی به هم&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;سخن رفت هر گونه از بیش و کم&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;ز بیدادگر شاه و ز لشکرش&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;وزان رسمهای بد اندر خورش&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;یکی گفت ما را به خوالیگری&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;بباید بر شاه رفت آوری&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;وزان پس یکی چاره‌ای ساختن&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;ز هر گونه اندیشه انداختن&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;مگر زین دو تن را که ریزند خون&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;یکی را توان آوریدن برون&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;برفتند و خوالیگری ساختند&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;خورشها و اندازه بشناختند&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;خورش خانهٔ پادشاه جهان&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;گرفت آن دو بیدار دل در نهان&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;چو آمد به هنگام خون ریختن&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;به شیرین روان اندر آویختن&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;ازان روز بانان مردم‌کشان&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;گرفته دو مرد جوان راکشان&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;زنان پیش خوالیگران تاختند&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;ز بالا به روی اندر انداختند&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;پر از درد خوالیگران را جگر&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;پر از خون دو دیده پر از کینه سر&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;همی بنگرید این بدان آن بدین&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;ز کردار بیداد شاه زمین&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;از آن دو یکی را بپرداختند&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;جزین چاره‌ای نیز نشناختند&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;برون کرد مغز سر گوسفند&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;بیامیخت با مغز آن ارجمند&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;یکی را به جان داد زنهار و گفت&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;نگر تا بیاری سر اندر نهفت&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;نگر تا نباشی به آباد شهر&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;ترا از جهان دشت و کوهست بهر&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;به جای سرش زان سری بی‌بها&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;خورش ساختند از پی اژدها&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;ازین گونه هر ماهیان سی‌جوان&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;ازیشان همی یافتندی روان&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;بران سان که نشناختندی که کیست&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;خورشگر بدیشان بزی چند و میش&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;سپردی و صحرا نهادند پیش&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;کنون کرد از آن تخمه داد نژاد&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;که ز آباد ناید به دل برش یاد&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 08:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazaie&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>khazaie</dc:creator>
<guid>http://khazaie.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
