آشنایی با ادبیات ایران و جهان


کتیبه


فتاده تخته سنگ آنسوي‌تر، انگار کوهي بود.

و ما اينسو نشسته، خسته انبوهي.
زن و مرد و جوان و پير،
همه با يکديگر پيوسته، ليک از پاي،
و با زنجير.
اگر دل مي‌کشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي‌توانستي خزيدن، ليک تا آنجا که رخصت بود.
                                                            [ تا زنجير.

          ***
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان،
و يا آوايي از جايي، کجا؟ هرگز نپرسيدم.
چنين مي‌گفت:
- « فتاده تخته سنگ آنسوي، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت...»
چنين مي گفت چندين بار
صدا، وآنگاه چون موجي که بگريزد زخود در خامشي
                                                         [ مي‌خفت.
و ما چيزي نمي گفتيم.
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم.
پس از آن نيز تنها در نگه‌مان بود اگر گاهي
گروهي شک و پرسش ايستاده بود.

           ***
شبي که لعنت از مهتاب مي‌باريد،
و پاهامان ورم مي‌کرد و مي‌خاريد،
يکي از ما که زنجيرش کمي سنگينتر از ما بود،

          [ لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: «بايد رفت»
و ما با خستگي گفتيم: «لعنت بيش بادا

                                   [ گوشمان را چشممان را نيز، بايد رفت»
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي که تخته سنگ آنجا بود.
يکي از ما که زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند
 - «کسي راز مرا داند
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»
و ما با لذتي بيگانه اين راز غبارآلود را
                              [ مثل دعايي زير لب تکرار مي‌کرديم.
و شب شط جليلي بود پرمهتاب.

          ***                      
هلا، يک...دو...سه...ديگر بار
هلا، يک، دو، سه، ديگر بار.
عرقريزان، عزا، دشنام – گاهي گريه هم کرديم.
هلا، يک، دو، سه، زينسان بارها بسيار.
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي.
و ما با آشناتر لذتي، هم خسته هم خوشحال،
ز شوق و شور مالامال.

          ***
يکي از ما که زنجيرش سبک‌تر بود،
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت.
خط پوشيده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
( و ما بي‌تاب)
لبش را با زبان تر کرد (ما نيز آنچنان کرديم)
و ساکت ماند. 
نگاهي کرد سوي ما و ساکن ماند.
دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد.
نگاهش را ربوده بودناپيداي دوري، ما خروشيديم:
- «بخوان!» او همچنان خاموش.
- «براي ما بخوان!» خيره به ما ساکت نگا مي‌کرد،
پس از لختي
در اثنايي که زنجيرش صدا مي‌کرد، 
فرود آمد. گرفتيمش که پنداري که مي‌‌افتاد.
نشانديمش.    
به دست ما و دست خويش لعنت کرد.
- «چه خواندي، هان؟»
                            [ مکيد آب دهانش را و گفت آرام: 
- « نوشته بود
همان،
کسي راز مرا داند،
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»

             ***
نشستيم
و     
به مهتاب و شب روشن نگه کرديم.
و شب شط عليلي بود.



مهدی اخوان ثالث

شعر با صدای شاعر

http://www.kalam.se/t-akhavan-katibeh.htm


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:47  توسط رفيق فردوسي  | 




ای وثوق الدوله ! ایران،ملک بابایت نبود
اجرت
المثل متاع بچگی هایت نبود
مزد کار دختر هر
روزه ، یکجایت نبود
تا که بفروشی بهر کو، زر فشانی می کند!

تکه ی از شعر زیر از میرزاده عشقی با مطلع

هر چه من ز اظهار راز دل ، تحاشی می کنم

http://forum.behtarin.com/showthread.php?p=417856


------


خاکم به سر، زغصه به سر خاک اگر کنم         خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟!

آوخ! کلاه نیست وطن، تا که از سرم               برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم

من آن نی ام که یکسره تدبیر مملکت                تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم

زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم را                ای چرخ! زیر و روی تو زیر و زبر کنم

جایی است آرزویم اگر من به آن رسم               از روی نعش لشکر دشمن، گذر کنم

بد هرچه می کنی، بکن ای دشمن قوی               من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم

من آن نی ام به مرگ طبیعی شوم هلاک             وین کاسه خون به بستر راحت، هدر کنم

معشوق «عشقی» ای وطن! ای مهد عشق پاک!    ای آن که ذکر عشق تو، شام و سحر کنم:

«عشقت نه سرسری است که از سر به در شود    مهرت نه عارضی است که جای دگر کنم

عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم                  با شیر، اندرون شد و با جان به در کنم»


میرزاده عشقی

منبع

http://sokhaneparsi.blogfa.com/post-8.aspx

--------

همچنین بنگرید به

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1670936

دو قرن سکوت

http://tarnama.org/library/2_Century_Of_Silence.pdf
همچنین:
عشقی، سیمای نجیب یک آنارشیست نوشته محمد قائد. طرح نو، 1377 و 1380

کلیات مصور میرزاده عشقی. علی اکبر مشیر سلیمی

http://ketabnak.com/comment.php?dlid=20106

----

اجرت المثل : 

اگر كسي از مال ديگري استفاده کند و عين مال باقي باشد و بين طرفين

 مال الاجاره‌اي معين نشده باشد باید براي مدت استفاده  از منافع   مال

 اجرت به صاحب مال بدهد که این اجرت   "اجرت المثل"  ناميده مي‌شود.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 14:1  توسط رفيق فردوسي  | 

با یاد احمد

سخت خاک‌آلود می‌آید سَخُن

آب تیره شد سر چه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند

او که تیره کرد هم صافش کند

صبر آرد آرزو را نه شتاب

صبر کن والله اعلم بالصواب

مولانا

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت 2:0  توسط رفيق فردوسي  | 



در سوگ هموطنانمان در آذربایجان شرقی


برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا عکس رخ ماست در آیینه جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟
تشنه خون زمین است فلک وین مه نو
کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی
بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان
نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
حق بدست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی


سایه

شعر را با آواز استاد شجریان بشنوید:

http://www.shajarian.net/2008/09/blog-post_17.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 15:11  توسط رفيق فردوسي  | 

دردی به دل رسید که آرام جان برفت

وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت

شاید که چشم چشمه بگرید به های های

بر بوستان که سرو بلند از میان برفت

بالا تمام کرده درخت بلند ناز

ناگه به حسرت از نظر باغبان برفت

گیتی برو چو خوش سیاووش نوحه کرد

خون سیاوشان زد و چشمش روان برفت

دود دل از دریچه برآمد که دود دیگ

هرگز چنین نبود که تا آسمان برفت

تا آتش است خرمن کس را چنین نسوخت

زنهار از آتشی که به چرخش دخان برفت

باران فتنه بر در و دیوار کس نبود

بر بام ما ز گریهٔ خون ناودان برفت

تلخست شربت غم هجران و تلخ‌تر

بر سرو قامتی که به حسرت جوان برفت

چندان برفت خون ز جراحت به راستی

کز چشم مادر و پدر مهربان برفت

همچون شقایقم دل خونین سیاه شد

کان سرو نوبر آمده از بوستان برفت

خوردیم زخمها که نه خون آمد و نه آه

وه این چه نیش بود که تا استخوان برفت

هشیار سرزنش نکند دردمند را

کز دل نشان نمی‌رود و دلنشان برفت ...


باقی این سوگ سرود -مرثیه-سعدی را از

http://fa.wikisource.org/wiki

بخوانید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 2:28  توسط رفيق فردوسي  | 

بارون

احمد شاملو


بارون میاد جرجر
گم شده راهِ بندر

 

ساحلِ شب چه دوره
آبش سیا و شوره

 

ای خدا کشتی بفرست
آتیشِ بهشتی بفرست

 

جاده‌یِ کهکشون کو
زُهره‌ی آسمون کو

 

چراغِ زُهره سرده
تو سیاهیا می‌گرده

 

ای خدا روشنش کن
فانوسِ راهِ منش کن

 

گم شده راهِ بندر
بارون میاد جرجر

 

 

بارون میاد جرجر
رو گنبذ و رو منبر

 

لک‌لکِ پیرِ خسّه
بالای منار نشسّه.

 

«ــ لک‌لکِ نازِ قندی
   یه چیزی بگم نخندی:
   تو این هوای تاریک
   دالونِ تنگ و باریک
   وقتی که می‌پریدی
   تو زُهره رو ندیدی؟»

 

«ــ عجب بلایی بچه!
   از کجا میایی بچه؟

 

   نمی‌بینی خوابه جوجه‌م
   حالش خرابه جوجه‌م
   از بس که خورده غوره
   تب داره مثلِ کوره؟

 

   تو این بارونِ شَرشَر
   هوا سیا زمین تر
   تو ابرِ پاره‌پاره
   زُهره چی‌کار داره؟
   زُهره خانم خوابیده
   هیچکی اونو ندیده...»

 

 

بارون میاد جرجر
رو پُشتِ بونِ هاجر
هاجر عروسی داره
تاجِ خروسی داره.

 

«ــ هاجرکِ نازِ قندی
   یه چیزی بگم نخندی:

 

   وقتی حنا می‌ذاشتی
   ابروتو ورمی‌داشتی
   زلفاتو وا می‌کردی
   خالتو سیا می‌کردی
   زُهره نیومد تماشا؟
   نکن اگه دیدی حاشا...»

 

«ــ حوصله داری بچه!
   مگه تو بیکاری بچه؟
   دومادو الان میارن
   پرده رو ور می‌دارن
   دسّمو میدن به دسّش
   باید دَرارو بَسّش

 

   نمی‌بینی کار دارم من؟
   دلِ بی‌قرار دارم من؟
   تو این هوایِ گریون
   شرشرِ لوسِ بارون
   که شب سحر نمی‌شه
   زُهره به‌در نمی‌شه...»

 

 

بارون میاد جرجر
رویِ خونه‌هایِ بی‌در

 

چهارتا مردِ بیدار
نشسّه تنگِ دیفار

 

دیفارِ کنده‌کاری
نه فرش و نه بخاری.

 

«ــ مردا، سلام ُ علیکم!
   زُهره خانم شده گُم
   نه لک‌لک اونو دیده
   نه هاجرِ ورپریده

 

   اگه دیگه بر نگرده
   اوهو، اوهو، چه دَرده!

 

   بارونِ ریشه‌ریشه
   شب دیگه صُب نمی‌شه.»

 

«ــ بچه‌ی خسّه‌مونده
   چیزی به صُب نمونده
   غصه نخور دیوونه
   کی دیده که شب بمونه؟ ــ

 

   زُهره‌یِ تابون اینجاس
   تو گرهِ مُشتِ مرداس
   وقتی که مردا پاشن
   ابرا زِ هم می‌پاشن
   خروسِ سحر می‌خونه
   خورشید خانوم می‌دونه
   که وقتِ شب گذشته
   موقعِ کار و گَشته.
   خورشیدِ بالابالا
   گوشِش به زنگه حالا.»

 

 

بارون میاد جرجر
رو گنبذ و رو منبر

 

رو پُشتِ بونِ هاجر
رو خونه‌های بی‌در...

 

ساحلِ شب چه دوره
آبش سیا و شوره

 

جاده‌ی کهکشون کو
زُهره‌ی آسمون کو؟

 

خروسکِ قندی‌قندی
چرا نوکتو می‌بندی؟

 

آفتابو روشنش کن
فانوسِ راهِ منش کن

 

گم شده راهِ بندر
بارون میاد جرجر...


۱۳۳۳ زندانِ قصر


منبع: http://www.shamlou.org/index.php?q=node/44

"گنبذ" درست است.

نشر7رنگ

چاپ نخست: 1357

چاپ دوم: 1379

تصویرگری: ابراهیم حقیقی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 0:34  توسط رفيق فردوسي  | 

پریا

احمد شاملو


یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
 
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله شبگیر می اومد...
 
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
 
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
 
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
 
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا!
دیگه توک  روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
 
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
 
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
 
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یارو برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
 
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تون، وای وای تون! » ...
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
***
« - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
 که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
 
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
 
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
 
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
 
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
 
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
 
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
 
خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
 
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
 
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
 
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
 
قصه ما به سر رسید
کلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!


منبع:

http://www.avayeazad.com/shamloo/havaye_taze/7.htm


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹ساعت 11:43  توسط رفيق فردوسي  | 

ستـايش كـنـم ايـزد پاك را          كه بينا و گويا كند خاك را
به موري دهد مالش نره شير          كند پشه بر پيل جنگي دلير
          جهان را بلندي و پستي تويي                     ندانم چه اي، هر چه هستي تويي.

 

كتابشناسيِ دكتر مير جلال الدين كزّازي

داود خزايي

 

بيشينه ي سپاس اين كمترين از آنِ استاد ارجمند، جناب آقاي دكتر مير جلال الدين كزّازي است كه با  همه ي گرفتاري هاي روزمره و كارهاي ادبي، يك روز دست از كار فروگذاشتند و تن رنجه كردند تا در خدمت شان باشيم. گويي واژگان را ياراي سپاسگزاري نباشد. از ديگر سوي به سبب نزديك بودن به روز فردوسي ورجاوند و جابجايي نمادين روزِ سعدي با روزِ فردوسي در اين دانشگاه به گونه اي برآن شديم از حضور استاد كه فرزند فردوسي به شمار مي آيند، بهره بريم و نوعي آميختگي بپروريم كه در آن هم نكوداشتي باشد استاد را و هم نگرشي فردوسي بزرگ را، كه اين هر دو از هم جدا نيستند.

 

در اين ميان وظيفه ي معرفي آثار استاد كزّازي را بر دوشم گذارده اند كه مي كوشم در زماني كوتاه به آن بپردازم، آنهم تنها در حد آشنايي شنوندگان كه بررسي هر كدام از آثار استاد بي شك جستاري جداگانه را شايان است. پس سخنم را به دو پاره بخش مي كنم: نخست به معرفي ناموارِ آثار از جنبه ي شيوه ي كار و سپس از جنبه ي نهاد كار مي پردازم و سرانجام در شعرگونه اي كتابهاي استاد كزّازي را بر مي شمارم و آن ناچيز را چون رانِ ملخي به پيشگاه سليمان پيشكش مي كنم.

 

باري، آثار منتشر شده ي  استاد كزّازي را مي توان از چند جهت دسته بندي كرد. از يك سو مي توان با توجه به شيوه ي پديدآوريِ آثار از جمله: تأليف و ترجمه و تصحيح به آنها پرداخت كه اين دسته بندي به شرح زير است:

الف: تأليف: در درياي دري، سراچه آوا و رنگ، پرنيان پندار، دير مغان، پارسا و ترسا، زيباشناسي سخن پارسي (بيان، معاني، بديع)، ترجماني و ترزباني، از گونه اي ديگر، مازهاي راز، «رؤيا، حماسه، اسطوره»، سوزن عيسي، پند و پيوند، رخسار صبح، ديدار با اژدها، روزهاي كاتالونيا، بيكران سبز.

ب: ترجمه: جهان پس از مرگ، سه داستان، ايلياد، اديسه، انه ايد، تلماك، بهار خسرو، سيلوي، رويدادهاي شهر سنگي، توانهاي نهايي آدمي، آتالا و رنه، جهان اشباح.

پ: تصحيح و ويرايش: بدايع الافكار في صنايع الاشعار (ملا حسين واعظ كاشفي سبزواري) ، ديوان خاقاني، گزارش دشواري هاي ديوان خاقاني، رباعيات خيام، ديوان ميرزا محمد باقر حسيني سپاهاني، گزيده ي سروده هاي شيخ الرئيس قاجار، نامه باستان، غزليات سعدي.

 

اما چنين بخش بندي اي چندان مناسب حال پژوهنگان نيست زيرا نمي توانند به آنچه در گستره ي      علاقه شان باشد دست يابند، از اين روي بهتر آن است با توجه به نهاد كار به دسته بندي پرداخت؛ بدين صورت:

 

الف: خاقاني پژوهي: سراچه آوا و رنگ، پارسا و ترسا (كه داستان شيخ صنعان را بر اساس چامه اي قصيده اي- از خاقاني شرح مي كند)، سوزن عيسي (كه شرح يكي ديگر از چامه هاي خاقاني است)، ديوان خاقاني، گزارش دشواري هاي ديوان خاقاني، رخسار صبح (كه شامل ديباچه اي بلند در احوال خاقاني، نيز شرح چامه ي رخسار صبح پرده چو عمدا برافكند، هست).

ب: مجموعه ي جستارها:پرنيان پندار، از گونه اي ديگر (كه شامل دو جستار در نمادشناسي پرندگان و چند جستار درباره ي شاهنامه و اسطوره شناسي است).

پ: حماسه و اسطوره شناسي و شاهنامه پژوهي: مازهاي راز (كه شامل چند جستار درباره ي شاهنامه و جستاري بلند درباره ي آتش است)، «رؤيا، حماسه، اسطوره»، نامه باستان (شرح و تصحيح شاهنامه در مقام پژوهش برتر در ادبيات پارسي شناخته شد)،  ايلياد، اديسه، انه ايد (در سال 1369 جايزه ي كتاب سال را از آنِ خود كرد)، تلماك.

ت: روانشناسي و فراروانشناسي: جهان پس از مرگ، توانهاي نهايي آدمي، جهان اشباح.

ث: روزنگاشت هاي سفر: ديدار با اژدها (سفرنامه ي چين)، روزهاي كاتالونيا (سفرنامه ي اسپانيا).

ج: داستان: سه داستان (از فلوبر فرانسوي)، بهار خسرو، سيلوي، رويدادهاي شهر سنگي، آتالا و رنه (اثر شاتو بريان فرانسوي).

چ: صناعات ادبي (زيباشناسي سخن پارسي): بيان، معاني، بديع، (در اين سه اثر كه با عنوان زيباشناسي سخن پارسي به چاپ رسيده اند فنون و صناعات ادبي در گستره هاي گونه گون بررسيده شده اند و نامه اي پارسي به جاي نام هاي عربي پيشين پيشنهاد شده اند.)، بدايع الافكار في صنايع الاشعار  (ملا حسين واعظ كاشفي سبزواري).

ح: ادب غنايي و درباره ادب غنايي: دير مغان (درباره ي حافظ)، پند و پيوند (درباره ي حافظ)، رباعيات خيام، ديوان ميرزا محمد باقر حسيني سپاهاني، گزيده اي سروده هاي شيخ الرئيس قاجار،  غزليات سعدي، رباعيات خيام، بيكران سبز (سروده هاي استاد كزّازي).

خ: نظريه ي ترجمه: ترجماني و ترزباني.

د:  تاريخ ادبيات منظوم: در درياي دري (كه در آغاز كتاب، پس از ديباچه اي بلند در باب هنر شعر و گوهر شعر، چامه اي بلند در 278 بيت آورده اند و نام شاعران پارسي گو را در آن نشانده اند و پسان به شرح چامه و يادكرد پاره اي از زندگي نامه ي شاعر و در بيشينه ي موارد آوردن پاره اي شعر از او، پرداخته اند).

 

در پايان منظومه ي به كزّازي، پاسبانِ پارسي را كه به مناسبت اين بزرگداشت سروده شده، مي خوانم:

 

 

 

 

 

 

 

به كزّازي، پاسبانِ پارسي

به مناسبت بزرگداشت استاد دكتر ميرجلال الدين كزّازي 16 ارديبهشت 1385 - بوشهر

سروده ی داود خزایی

 

هر كه او را شورِ معني گستري است

زيبِ شعرش «دُرِ دريايِ دري» است.

از قلم كزّازي اخترنشين،

كه آفتابِ چرخ را كرده چو زين،

گاه توفان، گاه رعد آرد برون،

ليك ويراني نيايد از درون.

-----------------------

در «سراچه ی رنگ و آوا» جاي جُست،

باور و سبك و زبان را بازجست،

نيز با زيبايي و ريشه و سُخَن

وز نماد، آن رازهاي هفت فَن.

كرد خاقاني شناسي را نشان

همچو خورشيدي ميانِ اختران.

باز با خاقانيِ دشوارگو،

«پارسا، ترسا» بگشته رو به رو،

شيخ ِصنعان را بگفته داستان،

چامه ی خاقاني است، اين را بدان.

سويِ خاقاني به پروازي دگر،

از چكادي بر چكادي در گذر.

هست «ديوان»ي سترگ و استوار،

در «گزارش» نيز ابياتي، به كار.

كرده در «رخسارِ صبح» اش آشكار،

چهرِ خاقاني همانندِ بهار.

«سوزن عيسي» رهاوردي دگر،

آنِ خاقاني ست، اينجا را نگر.

چون مسيحا گشت بر چرخِ برين،

بود او را سوزني از اين زمين.

زان سبب پروازِ او ناساز گشت،

آفتابِ چرخ را دمساز گشت.

-----------------------

زان دگر سو ساخت از جستارها،

سه ده و دو، «پرنيان پندار»ها.

-----------------------

تا سوي «دير مغان» بشتافته ست،

حافظِ شيرين سخن را يافته ست.

«پند و پيوند» از پسِ «دير مغان»،

هست حافظ را چو ياري در نهان.

------------------------

وز «بديع» و از «معاني» و «بيان»

كرده گفتِ پارسي را شارسان،

هست زيبايي شناسي را نگين،

بر سرِ تاجِ سخن هاي مِهين.

واعظِ كاشف بيازيده است دست،

تا «بدايع» را بيارد در نشست.

------------------------

شاخسارِ شعر را كرده بلند،

مرغكانِ شوخِ خوش آواز چند،

چامه هايش استوار و وهمني،

كنده هر جا شيوه ی اهريمني.

«بيكرانِ سبز» نامِ چامه هاست،

برفزاينده ی غرور خامه هاست.

-------------------------

ديگرش «رؤيا و اسطوره » است و راز،

از «حماسه» مازها را كرده باز.

------------------------

«ترجماني، ترزباني» ديگر است،

از هنرها ترجمان را زيور است.

«ايلياد» و «انّه ايد» ش شاهكار،

راهوارِ ترجماني را مهار.

دو دگر، «اوليس» و «تلماك» است، هين!

بازخوان و  پهلواني را ببين.

هومر و ويرژيل دارندي سپاس،

بر كزازي از براي اين لباس،

كو نهاده بر تنِ يونانيان،

زان دگر بر پيكرِ آن روميان.

بافته از تار و پودِ پارسي،

بايدش باريك و نيكو وارسي.

هست «آتالا و رنه» از برّيان،

داستانِ عشق كي ماند نهان.

 

اين نه پايانِ دگرگويي بود،

رويِ گفتِ او دگر سويي بود.

 

«شهرِ سنگي» را دگر «رودادها»ست

داستاني از سرِ بيدادهاست.

از«بهار خسرو» ش يادي سزد،

بادِ مهرش از دگر سوها وزد.

باز هم اين ارمغان آنِ شماست،

چون به ايران است و ايران زآنِ ماست.

از نويسايي دگر در باختر،

آوريده «داستان سه» سر به سر.

 

«مرگ و دنياي پس از آن» آنِ ماست،

چشم ها را گر بگرداني رواست.

از «توان هاي نهان آدمي»

نيز از «اشباح» در روي زمي،

گفته ها از لوحِ جان آورده است،

رازِ جانِ آدمي پرورده است.

----------------------

از يكي «ديدارِ او با اژدها»،

داستاني هست كش مانده به جا،

«روز كاتالونيا» از اندلس،

برج ها برساخته از خاك رس.

-----------------

سوي ديگر چون ببيني شيخِ ماست،

سعديِ شيرين سخن اِستاده راست،

از «غزلها»يش يكي دفتر به جاست،

كه مسِ دل را چو سنگِ كيمياست.

 

ديگرش دفتر ز خيام حكيم،

از «رباعي ها» ي ارزنده چو سيم،

سيم ني، زر گويمش بهتر بود،

بر سرِ شعرِ دري افسر بود.

 

 

از دو ديوانِ دگر يادي سزد،

كِش چو قندِ پارسي اش مي مزد.

يك «سپاهاني» دگر «شيخ قجر»،

كو ز كزّازي رسيدش كرّ و فرّ.

---------------------

ليك در سنگِ دگر گفتارها،

هر چه از شهنامه گويم بارها،

باز بايد گفتِ ديگر آورم،

تا نپندارند كِهتر داورم.

چون ز كزّازي سخن گويم كنون،

شاهنامه هست از معنا فزون.

 

«مازهاي راز» راز اختري است،

ز آتش و اسپند نيكو دفتري است.

 

تا «ز گونه ی ديگر» ش نارم سخُن،

دل نيارامد ازين مرد كهُن،

شانزده جستار از ايران زمين،

از فرَوَهْر، از سپهرِ اخترين،

نيز از شهنامه و گرشاسب و فرّ،

باز خوان و تيزبيني را نگر.

 

«باستان نامه» ز بهر شاه توس،

بازخوان و باز بين اش چون عروس،

نامه ی بشكوه و كندآور ببين،

نام رستم را بكرده بآفرين.

استوار و كوهسان برجاي هست،

واژه ها دانند خوش جاي نشست،

واژه هاي پارسي كز تازيان،

روي دربنهفته بودندي ز جان،

چون يلان اينك ميان كارزار،

خفت وخيزي كرده اند و شاهوار،

گام در اين كوي و اين برزن زنند.

دست بگشاده، نه ديگر تن زنند.

چون ستيهنده بيايد اين زبان،

تاندي خم بر نيارد در ميان.

زين ميان شش دفترش آمد تمام،

چندِ ديگر گر بيفزودي به كام،

خورسند و شاد گشتي آن حكيم،

مي نَمادي آن دگر را دل دو نيم.

---------------------

آنچه گفتم يك ز صد را برنگفت،

دُرِّ معنا را نمي يارم كه سُفت.

ليك كزّازي بماند برقرار،

از براي ميهن ما، يادگار.

چهره اش از چهره هاي ماندگار،

تا هزاران سال، ني دي و نه پار.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۶ساعت 11:39  توسط رفيق فردوسي  |