|
|
|
|
|
کتیبه فتاده تخته سنگ آنسويتر، انگار کوهي بود.
و ما اينسو نشسته، خسته انبوهي.
*** [ لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت: «بايد رفت»
[ گوشمان را چشممان را نيز، بايد رفت» ***
شعر با صدای شاعر http://www.kalam.se/t-akhavan-katibeh.htm |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:47 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
تکه ی از شعر زیر از میرزاده عشقی با مطلع هر چه من ز اظهار راز دل ، تحاشی می کنم http://forum.behtarin.com/showthread.php?p=417856 ------ خاکم به سر، زغصه به سر خاک اگر کنم خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟! آوخ! کلاه نیست وطن، تا که از سرم برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم من آن نی ام که یکسره تدبیر مملکت تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم را ای چرخ! زیر و روی تو زیر و زبر کنم جایی است آرزویم اگر من به آن رسم از روی نعش لشکر دشمن، گذر کنم بد هرچه می کنی، بکن ای دشمن قوی من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم من آن نی ام به مرگ طبیعی شوم هلاک وین کاسه خون به بستر راحت، هدر کنم معشوق «عشقی» ای وطن! ای مهد عشق پاک! ای آن که ذکر عشق تو، شام و سحر کنم: «عشقت نه سرسری است که از سر به در شود مهرت نه عارضی است که جای دگر کنم عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم با شیر، اندرون شد و با جان به در کنم» میرزاده عشقی منبع http://sokhaneparsi.blogfa.com/post-8.aspx -------- همچنین بنگرید به http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1670936 دو قرن سکوت http://tarnama.org/library/2_Century_Of_Silence.pdf http://ketabnak.com/comment.php?dlid=20106 ---- اجرت المثل : اگر كسي از مال ديگري استفاده کند و عين مال باقي باشد و بين طرفين مال الاجارهاي معين نشده باشد باید براي مدت استفاده از منافع مال اجرت به صاحب مال بدهد که این اجرت "اجرت المثل" ناميده ميشود.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 14:1 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
با یاد احمد سخت خاکآلود میآید سَخُن آب تیره شد سر چه بند کن تا خدایش باز صاف و خوش کند او که تیره کرد هم صافش کند صبر آرد آرزو را نه شتاب صبر کن والله اعلم بالصواب مولانا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت 2:0 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
در سوگ هموطنانمان در آذربایجان شرقی برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقیحالیا عکس رخ ماست در آیینه جام تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی دیدی آن یار که بستیم صد امید در او چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟ تشنه خون زمین است فلک وین مه نو کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی حق بدست دل من بود که در معبد عشق سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی سایه شعر را با آواز استاد شجریان بشنوید: http://www.shajarian.net/2008/09/blog-post_17.html |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 15:11 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
دردی به دل رسید که آرام جان برفت وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت شاید که چشم چشمه بگرید به های های بر بوستان که سرو بلند از میان برفت بالا تمام کرده درخت بلند ناز ناگه به حسرت از نظر باغبان برفت گیتی برو چو خوش سیاووش نوحه کرد خون سیاوشان زد و چشمش روان برفت دود دل از دریچه برآمد که دود دیگ هرگز چنین نبود که تا آسمان برفت تا آتش است خرمن کس را چنین نسوخت زنهار از آتشی که به چرخش دخان برفت باران فتنه بر در و دیوار کس نبود بر بام ما ز گریهٔ خون ناودان برفت تلخست شربت غم هجران و تلختر بر سرو قامتی که به حسرت جوان برفت چندان برفت خون ز جراحت به راستی کز چشم مادر و پدر مهربان برفت همچون شقایقم دل خونین سیاه شد کان سرو نوبر آمده از بوستان برفت خوردیم زخمها که نه خون آمد و نه آه وه این چه نیش بود که تا استخوان برفت هشیار سرزنش نکند دردمند را کز دل نشان نمیرود و دلنشان برفت ... باقی این سوگ سرود -مرثیه-سعدی را از http://fa.wikisource.org/wiki بخوانید
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 2:28 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
بارون احمد شاملو بارون میاد جرجر
ساحلِ شب چه دوره
ای خدا کشتی بفرست
جادهیِ کهکشون کو
چراغِ زُهره سرده
ای خدا روشنش کن
گم شده راهِ بندر
□
بارون میاد جرجر
لکلکِ پیرِ خسّه
«ــ لکلکِ نازِ قندی
«ــ عجب بلایی بچه!
نمیبینی خوابه جوجهم
تو این بارونِ شَرشَر
□
بارون میاد جرجر
«ــ هاجرکِ نازِ قندی
وقتی حنا میذاشتی
«ــ حوصله داری بچه!
نمیبینی کار دارم من؟
□
بارون میاد جرجر
چهارتا مردِ بیدار
دیفارِ کندهکاری
«ــ مردا، سلام ُ علیکم!
اگه دیگه بر نگرده
بارونِ ریشهریشه
«ــ بچهی خسّهمونده
زُهرهیِ تابون اینجاس
□
بارون میاد جرجر
رو پُشتِ بونِ هاجر
ساحلِ شب چه دوره
جادهی کهکشون کو
خروسکِ قندیقندی
آفتابو روشنش کن
گم شده راهِ بندر ۱۳۳۳ زندانِ قصر منبع: http://www.shamlou.org/index.php?q=node/44 "گنبذ" درست است. نشر7رنگ چاپ نخست: 1357 چاپ دوم: 1379 تصویرگری: ابراهیم حقیقی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 0:34 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
پریااحمد شاملو یکی بود یکی نبود منبع: http://www.avayeazad.com/shamloo/havaye_taze/7.htm
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹ساعت 11:43 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
ستـايش كـنـم ايـزد پاك را كه بينا و گويا كند خاك را
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۶ساعت 11:39 توسط رفيق فردوسي
|
|
||